<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>هفت‌ها - Blogs</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/</link>
    <description>هفت‌ها</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2010-03-13T00:37:41+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>وهم، ذاتی زندگی ماست</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=236</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><strong>گفت و گو با ابوتراب خسروی، نویسنده مجموعه داستان &laquo;کتاب ویران&raquo;<br /></strong></div>مجتبا پورمحسن: ابوتراب خسروی، یکی از چهره&zwnj;های برجسته ادبیات داستانی در دو دهه اخیر بوده است. او در سال ۱۳۷۰، مجموعه داستان &laquo;دیوان سومنات&raquo; را منتشر کرد. دو سال بعد رمان &laquo;اسفار کاتبان&raquo; برای او جایزه مهرگان ادب را به ارمغان آورد. &laquo;رود راوی&raquo;، دومین رمان خسروی نیز برنده جایزه جایزه گلشیری شد. سال ۸۸ برای این نویسنده&nbsp; ۵۳ ساله شیرازی، سال پرباری بوده است. پس از انتشار کتاب &laquo;حاشیه&zwnj;ای بر مبانی داستان&raquo;، اخیراً سومین مجموعه داستان خسروی با عنوان &laquo;کتاب ویران&raquo; توسط نشر چشمه منتشر شده است. او رمان &laquo;ملکان عذاب&raquo; را که سوین حلقه از سه&zwnj;گانه رمان&zwnj;های اوست، در دست انتشار داد. با او درباره مجموعه داستان کتاب ویران&raquo; گفت و گو کرده&zwnj;ام.<br /><br /><u>آقای خسروی، وهم در داستان&zwnj;های این مجموعه حضوری پررنگ و البته در هیات&zwnj;های متفاوتی نمود می&zwnj;یابد. مثلاً در داستان &laquo;تفریق خاک&raquo; وهم، ابزاری در مکاشفه فلسفه وجودی است. یا در داستان &laquo;رویا یا کابوس&raquo; چیزی که در ابتدا وهم به نظر می&zwnj;رسد، رفته رفته شکل واقعی به&zwnj;خود می&zwnj;گیرد و مثلاً در داستان پیک&zwnj;نیک، وهم در حد وهم باقی می&zwnj;ماند. آیا این اوهام در چیز خاصی که نویسنده را واداشته که روایتی وهم&zwnj;گونه داشته باشد، مشترک هستند؟</u><br />ظاهراً زندگی و تاریک و فرهنگ ما از وهم انباشته است، وهم ذاتی زندگی ماست. شاید چون خلا تفکر فلسفی داریم. متر و معیار فلسفی نداریم&zwnj;. البته این چیزها ربطی به ادبیات ندارد&zwnj;. از آن&zwnj;جا که خلاقیت&zwnj;های ادبی در هر جامعه رنگ شرایط را به خود می&zwnj;گیرد، داستان&zwnj;ها هم رنگ هراس و وهم به خود گرفته است&zwnj;. ما درغیاب شادی و سرخوشی وهم می&zwnj;بافیم و حتی از وهم لذت می&zwnj;بریم&zwnj;. ادبیات ما از قدیم و جدید گرفته، حتی ادبیات فولکلور ما در غیاب شادی با اندوه  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">236@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گفت و گو</dc:subject>
    <dc:date>2010-03-10T16:03:47+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت و گو با بهزاد زرين‌پور، شاعر- منتشر شده در روزنامه فرهيختگان</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=235</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><span style="color: #cc0000"><strong>ما را پشت مرزهايمان مدفون نکرده&zwnj;اند<br /></strong></span></div>مجتبا پورمحسن: بهزاد زرين&zwnj;پور، يکي از شاعران مطرح دهه هفتاد که منتقدين مجموعه شعر &laquo;اي کاش آفتاب از چهارسو بتابد&raquo; او را تحسين کردند، بهمن ماه امسال براي شرکت در يک فستيوال بين&zwnj;المللي شعر هندوستان راهي اين كشور شد و در آن&zwnj;جا به شعرخواني پرداخت. زرين&zwnj;پور مي&zwnj;گويد پس از حضور در اين جشنواره، به پتانسيل شعر معاصر ايران براي درخشش در عرصه&zwnj;ي بين&zwnj;المللي بسيار اميدوار شده است. با او درباره سفرش به هند گفت و گو کردم. <br /><br /><u>آقاي زرين&zwnj;پور از سفرتان به هند بگوييد. انگار خيلي سفر جالبي&zwnj; بود. چطور شد به هند رفتيد؟</u><br />فستيوال بين&zwnj;المللي شعر هندوستان به نام Krikya هر ساله با حضور شاعران مطرح کشورهاي مختلف در هندوستان برگزار مي&zwnj;شود. اين پنجمين دوره&zwnj;اي بود که اين جشنواره در شهر ميسور كه يك شهر دانشگاهي و فرهنگي است، برگزار شد&zwnj; و شاعراني از کشورهاي مختلف در آن شرکت کردند. اين جشنواره يک سايت اينترنتي دارد تحت عنوان Krikya.in که جزو پر مخاطب&zwnj;ترين سايت&zwnj;هاي ادبي دنياست و شاعران مختلف دنيا با آن همكاري دارند و علاقه&zwnj;مندان شعر از سراسر جهان مخاطب اين سايت هستند و از طريق آن شعرهاي امروز جهان را مي&zwnj;خوانند و درباره آن&zwnj;ها حرف مي&zwnj;زنند و تبادل نظر مي&zwnj;کنند. کارهاي من را هم خانم&nbsp; مريم اعلاء امجدي&zwnj; ترجمه و به آن&zwnj;ها معرفي کرده بود. خانم علاء امجدي&zwnj;، شاعر و منتقدي ايراني است، منتها به زبان انگليسي آثار ادبي&zwnj;اش را در دنيا منتشر مي&zwnj;کند. در همين مدت کمي که آثارش را چاپ مي&zwnj;کند، به دليل تسلطي که به زبان انگليسي دارد و تازگي کارهايش به چهره&zwnj;اي مطرح در ميان محافل ادبي جهان تبديل شده است. در خارج از کشور درس مي خواند، به دانشگاه آيوا رفته و جوايزي گرفته و شعر معاصر فارسي را هم خيلي خوب مي شناسد. ايشان يکي از کارهايش، معرفي شعر معاصر  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">235@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گفت و گو</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-27T12:03:26+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>«متنی در جستجوی مادر»</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=234</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><strong><span style="color: #ff0000">نگاهی به کتاب &laquo;بهار ۶۳&raquo; - چاپ شده در روزنامه فرهيختگان</span><br /><u>آرش آلله&zwnj;وردی</u><br /></strong></div>&laquo;بهار ۶۳&raquo; نام کتابی است از مجتبی پورمحسن&zwnj; است&zwnj;. ننوشتم رمان&zwnj;، نوشتم کتاب&zwnj; و این به هیچ&zwnj;وجه از نظر ارزشی حامل نگاهی کاهنده و منفی نیست. کتاب در مورد منِ راوی ست&zwnj;، کتاب در مورد نوشتن است و در نهایت کتاب در مورد خیانت است&zwnj;. روایتی ساده و بدون هر&zwnj;گونه پیچ وخم&zwnj;روایت سطحی داستان آرام آرام به تردیدها و پرسش&zwnj;های عمیق&zwnj;تری تبدیل می&zwnj;شود. پرسش&zwnj;هایی چون &laquo;&zwnj;ماهیت خیانت چیست؟&raquo; یا &laquo;خائن بیشتر رنج می&zwnj;کشد یا خیانت دیده؟&raquo; همه می&zwnj;دانیم خیانت در معنای لغوی به معنای کاری بر علیه شخصی یا هر چیزی است که به او تعهد داده&zwnj;ایم&zwnj;، به هرحال چیزی بیرون ازمن به سود من&zwnj;. اما در &laquo;بهار ۶۳&raquo; خیانت بر علیه خود و درون خود انجام می&zwnj;گردد درونی که تمام جهان بیرون را نیز شامل می&zwnj;شود. نوشتن در این وضعیت گونه&zwnj;ای روانکاوی است. او برای درمان خودویرانگریِ راوی مدام راوی را به سویه&zwnj;های نوستالژیک کودکی ارجاع می&zwnj;دهد. راوی در این میان آرمان&zwnj;ها را در بستر تخیلاتش ترسیم می&zwnj;کند که نمونه&zwnj;ای از آن را در روایت &zwnj;فروشگاه بهار ۶۳ در کتاب&nbsp; می&zwnj;خوانیم. اما این واماندگی و خود&zwnj;ویرانگری آن&zwnj;قدر عمیق و اپیدمیک است که حتی با تکنیک&zwnj;های روانکاوانه نیز درمان&zwnj; نمی&zwnj;شود، زیرا نریشن&zwnj;ها و روایت&zwnj;های نوستالژیک بیمار نیز همگی بیمارند. بهتر است بگوییم نوشتار در مقابل بیماری شکست می&zwnj;خورد و کم می&zwnj;آورد&zwnj;.<br />بیماری، بنیان و ساختار تشکیل دهنده فرزین از روز تولد تا امروز است. از منظر لاکان&zwnj;، فرزین ۳۲ ساله در آغاز کتاب در ساحت&nbsp; و مرحله آینه&zwnj;ای قرار دارد.لاکان مراحل شکل&zwnj;گیری شخصیت روانی انسان را در سه مرحله خیالی&zwnj;، آینه&zwnj;ای و نمادین می&zwnj;داند.فرزین قبل از این در وجود مادر  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">234@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>کتاب‌ها</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-22T13:35:00+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت و گوي روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، نويسنده رمان «بهار ۶۳»: </title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=233</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><span style="color: #ff0000"><strong>شهر براي گم شدن</strong><strong><br /></strong></span></div>علي شروقي: &laquo;بهار ۶۳&raquo; اولين رمان مجتبي پورمحسن، نويسنده، شاعر و منتقد عربي است که نشر چشمه آن را منتشر کرده است. شخصيت اصلي اين رمان کسي است که سنگيني بار &laquo;خيانت&zwnj;&raquo; را در کوچه و خيابان به دوش مي&zwnj;گيرد. او نه فقط راوي &laquo;خيانت&raquo;، بلکه راوي رنجي است که از دل &laquo;خيانت&raquo; زاده شده و او را يک دم آرام نمي&zwnj;گذارد. با پورمحسن درباره &laquo;بهار ۶۳&raquo; گفت و گويي منتشر کرده&zwnj;ام که مي&zwnj;خوانيد:<br /><br /><u>اگر موافق باشي مي&zwnj;خواهم گفت وگو را با طرح مقوله شهر و اهميتي که در اين رمان پيدا کرده آغاز کنم&zwnj;. &zwnj;چون به نظر من در اين رمان شهر رشت به يکي از شخصيت&zwnj;هاي اصلي رمان تبديل شده و مکان&zwnj;هاي شهري&zwnj;، با خاطرات و معناهايي که در آن&zwnj;ها قرار داده شده نشانه&zwnj;گذاري شده&zwnj;اند&zwnj;. يک نمونه خوبش&zwnj;، مثلاً استفاده از پاساژ پله&zwnj;برقي و طرح قضيه بلعيده شدن توسط پله&zwnj;ها است&zwnj;. يا اصلاً اسم رمان&zwnj;... &laquo;بهار 63&raquo; اسم يک مغازه متروک و در بسته در رشت است . حالا من نمي&zwnj;دانم چنين مغازه&zwnj;اي واقعاً وجود دارد يا تخيل تو آن را به رشت اضافه کرده&zwnj;. اما جالب است، من قبل از خواندن رمان خيال مي&zwnj;کردم اين اسم به واقعه&zwnj;اي سياسي اشاره دارد.</u><br />ببين، همان&zwnj;طور که گفتي مکان&zwnj;هاي شهري در اين رمان نشانه&zwnj;گذاري شده&zwnj;اند. خب، رمان روايت ذهني يک آدم از زندگي گذشته خودش است. فرزين دارد خودش را محاکمه مي&zwnj;کند. اما در اين روايت&zwnj;ها، قضاوت&zwnj;هاي مختلف او در زمان&zwnj;هاي مختلف و همين&zwnj;طور نگاه ناپايدارش به وقايع گذشته باعث مي&zwnj;شود که در ذهنش همه چيز به هم ريخته باشد. در واقع اين نام بردن از مکان&zwnj;ها، تلاش او براي متوقف کردن اين خاطرات مغشوش و انديشيدن درباره&zwnj;ي آن&zwnj;هاست. به عبارت ديگر فرزين چنگ مي&zwnj;زند به اين مکان&zwnj;ها تا از تناقضاتي که در گذشته&zwnj;اش وجود دارد، فرار کند و  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">233@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>کتاب‌ها</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-20T16:15:49+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>با چشمان باز</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=232</link>
    <description><![CDATA[با چشمان باز<br /><br />مرا با آمبولانس بردند<br />تو با مینی&zwnj;بوس آمدی<br />مرا خواباندند روی تخت <br />نگاهم می&zwnj;کردی<br />با چشمان قرمز <br />فکر می&zwnj;کردی نمی&zwnj;توانم تو را ببینم<br />آن&zwnj;ها هم <br />که دست به همه جایم می&zwnj;کشیدند<br />لختم کردند<br />لباس تنم کردند<br />روی دوش آن&zwnj;ها <br />جان که داده&zwnj; بودم، عرق می&zwnj;ریختم در لباس نو<br />چالم کردند<br />قبل از این&zwnj;که سنگ&zwnj; آخر را بگذارند،<br />توی جمعیت پیدایت کردم<br />چشمت را بسته بودی از درد<br />که نبینی&zwnj;ام<br />خاک ریختند<br />خاک ریختند و بعد دوباره خاک ریختند<br /><br />این یک بار راستش را بگو<br />نترس، این&zwnj;جا تکان نمی&zwnj;توانم بخورم<br />با چشمان باز<br />به چشمان من که توی این تاریکی،<br />بازهم باشند نمی&zwnj;توانند ببیند،<br />فکر می&zwnj;کنی؟]]></description>
    <guid isPermaLink="false">232@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>شعر</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-18T23:05:13+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت و گوي اينديپندنت با آريل دورفمن، نمايشنامه‌نويس شيليايي:</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=231</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><strong><span style="color: #ff3300">پستوي پيکاسو<br /></span></strong></div><u>بايرون وودز/ترجمه&zwnj;ي مجتبا پورمحسن: </u>با آريل دورفمن، نمايشنامه&zwnj;نويس برجسته&zwnj;ي شيليايي و خالقِ نمايش&zwnj;نامه &laquo;مرگ و دوشيزه&raquo;، ۴۵ دقيقه در دفترش در انستيتوي جان هوپ فرانکلين درباره ي نمايش جديدش، &laquo;پستوي پيکاسو&raquo; گفت و گو کردم. موزه&zwnj;ي هنر &laquo;ناشر&raquo;، همزمان با برگزاري نمايشگاه &laquo;پيکاسو و افسون زبان&raquo; جلسه&zwnj;ي نمايشنامه خواني&laquo;پستوي پيکاسو&raquo; را ۲۹ تا ۳۱ اکتبر گذشته برپا کرد.<br /><br /><u>نوشتن چنين نمايشنامه&zwnj;اي بايد خيلي سخت بوده باشد.</u><br />اين نمايش، نمايشي تجربي است. به عنوان مثال من سعي کردم در تاتر با زمان همان کاري را بکنم که پيکاسو با فضا مي&zwnj;کند. يعني خلق چشم&zwnj;اندازهاي متعدد و فروريختن حصارهاي هويت. بنابراين اين نمايش چيزي بين نمايش تجربي و عامه&zwnj;پسند است.<br /><br /><u>هم&zwnj;چنان که شخصيت&zwnj;هاي مختلف يکي پس از ديگري نقطه نظرات&zwnj;شان را اعلام مي&zwnj;کنند؛ سطوح&zwnj; هم&zwnj;شبکه&zwnj;اي از واقعيت به يکديگر حمله مي&zwnj;کنند...</u><br />بيشتر زندگي&zwnj;نگاره&zwnj;ها به سمت روايت خطي&zwnj;تر تمايل دارند. يا حداقل به عقب و جلو مي&zwnj;روند، از کودکي به بزرگسالي، بزرگسالي به کودکي و کودکي به بزرگسالي.<br /><br /><u>روايت پينگ پونگي.</u><br />و از اين نظر بسيار هم قابل پيش&zwnj;بيني هستند. با خودم گفتم چطور مي&zwnj;توانم نمايشنامه&zwnj;اي درباره&zwnj;ي پيکاسو بنويسم انگار که هنر پيکاسو وجود نداشته است؟ مي&zwnj;بايست تحت تاثير پيکاسو قرار مي&zwnj;گرفتم؛ بزرگ&zwnj;ترين تجليل از او واقعاً اين نيست که کاراکتر او سرصحنه باشد، بلکه هنري است که از منظر آن، پيکاسو به تصوير کشيده مي&zwnj;شود. &laquo;پستوي پيکاسو&raquo;، نمايشي پسا&zwnj;پيکاسويي است، در حالي&zwnj; که در بيشتر نمايش&zwnj;هايي که درباره&zwnj;ي پيکاسو ديده&zwnj;ام - بيشتر نمايش&zwnj;هايي که درباره&zwnj;ي هنرمندان ديده&zwnj;ام- اين تمايل وجود داشته که نمايش جوري اجرا شود که انگار  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">231@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گفت و گو</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-15T13:16:10+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>مادام بواریِ معاصر</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=230</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><span style="color: #ff3300">گزارشی درباره&zwnj;ی واکنش منتقدین به آخرین رمان ماریو بارگاس یوسا و ترجمه گفت و گو با او - منتشر شده در روزنامه&zwnj;ی فرهیختگان:<br /></span></div>مجتبا پورمحسن: آخرین رمانِ ماریو بارگاس یوسا، نویسنده&zwnj;ی برجسته&zwnj;ی اهل پرو، &laquo;دختر بد&raquo; اخیراً با ترجمه&zwnj;ی خجسته کیهان و با عنوانِ &laquo;دختری از پرو&raquo; در ایران منتشر شده است. این رمان، داستان عشقِ جوانی به نام ریکاردو به دختری به نام لیلی است که وقعی به عشق او نمی&zwnj;گذارد. ریکاردو، در سال&zwnj;های بعد و در چهار دهه، در نقاط مختلف جهان با او روبه&zwnj;رو می&zwnj;شود. اما همان&zwnj;قدر که با گذشت زمان، عشق در ریکاردو عمیق&zwnj;تر می&zwnj;شود، لیلی نه به عشق ریکاردو، بلکه به عشقِ هیچ&zwnj;&zwnj;کس اهمیتی نمی&zwnj;دهد و زندگی سوداگرانه&zwnj;ای را در پیش می&zwnj;گیرد.<br />یوسا، بی&zwnj;تردید یکی از بهترین نویسندگان جهان است و آثارش علاقمندان زیادی دارد. به همین دلیل منتقدین - حتا منتقدین شیفته&zwnj;ی او - انتظار زیادی از او دارند و با حساسیت ویژه&zwnj;ای کارهای او را دنبال می&zwnj;کنند. در این&zwnj;جا چکیده&zwnj;ای از سه نقد در روزنامه&zwnj;های نیویورک&zwnj;تایمز، واشنگتن&zwnj;پست و فاینانشال&zwnj;تایمز بر رمانِ &laquo;دختری از پرو&raquo; (دختر بد) همراه با گفت و گویی کوتاه با ماریو بارگاس یوسا در مورد این کتاب را می&zwnj;خوانید:<br /><br /><u><strong>دلمشغولی خطرناک <br />کاترین هریسون &ndash; نیویورک&zwnj;تایمز</strong></u><br />یکی بود یکی نبود، در رمانی از ماریو بارگاس یوسا، پسر خوبی بود که عاشق یک دختر بد شد. پسر با او به ملاطفت رفتار می&zwnj;کرد، اما دختر جوابش را با بی&zwnj;رحمی می&zwnj;داد. دختر بد، عشق پسر خوب را مسخره می&zwnj;کرد و از او به دلیل فقدان جاه&zwnj;طلبی انتقاد می&zwnj;کرد. دختر بد هر وقت که به نفعش بود، از سخاوت او سود می&zwnj;برد و وقتی نفعی برایش نداشت، او را پس می&zwnj;زد. بی&zwnj;توجه به این&zwnj;که چند بار دختر بد به پسر خوب خیانت کرد، پسر خوب باز هم به گرمی با او برخورد  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">230@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>نقد</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-07T13:54:47+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title> دو شعر از آدونیس</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=229</link>
    <description><![CDATA[<u>ترجمه: مجتبا پورمحسن</u><br /><div align="center"><span style="color: #ff3300"><strong>آینه&zwnj;ای برای قرن بیستم</strong><br /></span></div><br />تابوتی چهره&zwnj;ی کودکی را می&zwnj;پوشاند<br />کتابی<br />نوشته شده از دل و روده&zwnj;ی یک کلاغ<br />چهارپایی با خستگی به پیش می&zwnj;رود، با گلی در دست<br />یک سنگ<br />در ریه&zwnj;های یک مرد دیوانه نفس می&zwnj;کشد<br />این است<br />این است قرن بیستم<br /><br /><div align="center"><span style="color: #ff3300"><strong>یک پیشگویی</strong></span><br /></div><br />به سوی کشوری که مثل عزارییل دستش را وارد زندگی&zwnj;های ما کرد<br />به سوی کشوری که بیهوش کرد و کشت<br />خورشیدی برمی&zwnj;آید از تاریخِ مفلوج&zwnj;مان<br />به خواب هزارساله&zwnj;مان<br /><br />خورشیدی بدون رحمت<br />که عمر ماسه&zwnj;ها و اقاقیا را می&zwnj;کشد<br />و زمان یک&zwnj; دفعه از تپه&zwnj;ها آغاز می&zwnj;شود<br />و زمان خشک می&zwnj;شود بر تپه&zwnj;ها<br />مثل قارچ.<br /><br />خورشیدی که عاشق جنایت و مجروح کردن است<br />خورشیدی که از آن&zwnj;جا بالا می&zwnj;آید<br />از پشت آن پل...<br /><br /><br />* <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Adonis_(poet)">آدونیس</a> ، شاعر مشهور اهل سوریه متولد سال ۱۹۳۰ است. تاکنون از او بیش از بیست مجموعه شعر منتشر شده است. این دو شعر از کتاب &laquo;گزیده&zwnj;ی اشعار&raquo; اوست که انتشارات دانشگاه ییل تا پایان امسال (میلادی) آن را منتشر می&zwnj;کند.<br />ترجمه این شعرها از زبان عربی به انگلیسی را <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Khaled_Mattawa">خالد ماطاوع</a> ، شاعر و مترجم لیبیایی انجام داده است.]]></description>
    <guid isPermaLink="false">229@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>شعر</dc:subject>
    <dc:date>2010-02-02T13:09:35+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>يادداشت جويس کرول اوتس درباره‌ي مرگ سلينجر</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=228</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><strong>چشم انتظار آثار نويسنده&zwnj;ي افسانه&zwnj;اي</strong><br /><div align="right">گاردين، ترجمه مجتبا پورمحسن: هيچ نويسنده&zwnj;اي در تاريخ مثل جي&zwnj;دي سلينجر، سال&zwnj;ها پيش از مرگش اين&zwnj;چنين مرموزانه به افسانه تبديل نشد. نويسنده&zwnj;اي که آخرين اثر منتشرشده&zwnj;اش، قطعه نثر ناقصي بود با عنوان &laquo;هپ&zwnj;ورث ۱۶، ۱۹۲۴&raquo; که ۱۹ ژوئن سال ۱۹۶۵ در مجله&zwnj;ي نيويورکر چاپ شد.<br /></div></div>به نظر مي&zwnj;رسيد شهرت فراوان سلينجر نسبتي معکوس با حجم آثارش داشته باشد. <img border="0" align="left" alt=" " src="/upload/content/jco.jpg" />تنها يک رمان که خيلي&zwnj;ها دوستش دارشتند و خيلي&zwnj;ها آن را به باد انتقاد گرفتند، &laquo;ناتوردشت&raquo; (۱۹۵۱) که حالا يکي از رمان&zwnj;هاي کلاسيک است، مجموعه&zwnj;اي از داستان&zwnj;هاي گزنده و درخشان به نام &laquo;نه داستان&raquo; (۱۹۵۳) و داستان بلند دو بخشي خانواده&zwnj;ي گلس، &laquo;فرني و زويي&raquo; (۱۹۶۱)، &laquo;تيرهاي سقف را بالا بگذاريد نجاران و سيمور: يک پيشگفتار&raquo; (۱۹۶۳)، مجموعه آثار کم حجم و با ويژگي&zwnj;هاي کاملاً متفاوت سلينجر بود.<br />عمده دغدغه&zwnj;ي سلينجر در آثارش، بي&zwnj;ريشگي اخلاقي ماترياليسم جامعه&zwnj; آمريکاي معاصر و تاثير مخربش بر کودکان و نوجوانان بسيار احساساتي بود که تمايلات مذهبي&zwnj;شان هم مرموز (شرقي و مرموز) و هم سانتي&zwnj;مانتال (خودبينانه، ساده&zwnj;لوحانه و خودمحورانه) بود.<br />علي&zwnj;رغم موفقيت آثار منتر شده ي سلينجر و انتظار هيجان&zwnj;زده&zwnj;ي مخاطبانش که به خاطرش مجله&zwnj;ي نيويورکر آماده&zwnj;ي انتشار حتا کم&zwnj;اهميت&zwnj;ترين نوشته&zwnj;هايش بود؛ او در اواسط دهه&zwnj;ي ۱۹۶۰و در سن ۴۰ سالگي تصميم گرفت که ديگر اثري از خود منتشر نکند و ترجيح داد در روستاي کورنيش نيوهمشاير و در انزوا زندگي کند.<br />شايعاتي پخش مي&zwnj;شد مبني بر اين&zwnj;که سلينجر نمي&zwnj;توانست نقدهاي تندي را که گاهي منتقدين بر آثارش مي&zwnj;نوشتند تحمل کند و از آن پس اگر مي&zwnj;نوشت، فقط براي گذاشتن در کشوي ميزش مي&zwnj;نوشت و نه براي  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">228@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>نقد</dc:subject>
    <dc:date>2010-01-30T12:31:15+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت و گو با ابوتراب خسروي، درباره‌ي کتاب  «حاشيه‌اي بر مباني داستان»، چاپ  شده در روزنامه‌ي فرهيختگان:</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=227</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><span style="color: #cc0033"><strong>زبان و انديشه با هم موازي هستند</strong><br /></span></div>مجتبا پورمحسن: ابوتراب خسروي، نويسنده&zwnj;ي شيرازي که بادو رمان &laquo;اسفار کاتبان&raquo; و &laquo;رود راوي&raquo; و مجموعه داستان &laquo;ديوان سومنات&raquo; به شهرت رسيد، از شاگردان کلاس&zwnj;هاي داستان&zwnj;نويسي گلشيري بود. رمان اسفار کاتبانِ او برنده&zwnj;ي جايزه&zwnj;ي مهرگان ادب شد و جايزه&zwnj;ي بهترين رمان جايزه&zwnj;ي گلشيري نيز به رمان &laquo;رود راوي&raquo; او تعلق گرفت. از ابوتراب خسروي اخيراً کتابي با نام &laquo;حاشيه&zwnj;اي بر مباني داستان&raquo; توسط انتشارات ثالث منتشر شده است. او او درباره&zwnj;ي اين کتاب گفت و گو کرده&zwnj;ام.<br /><br /><u>آقاي خسروي، از نام کتاب شما شروع مي&zwnj;کنيم: &laquo;حاشيه&zwnj;اي بر مبناي داستان&raquo;. در اين کتاب شما به فلسفه&zwnj;ي مباني داستان مي&zwnj;پردازيد. يعني چيزي وسيع&zwnj;تر از تعريف مباني. حالا اين&zwnj;که اسم کتاب را &laquo;حاشيه&zwnj;اي بر مباني داستان&raquo; گذاشته&zwnj;ايد، نوعي اظهار تواضع است يا اين&zwnj;که دليل ديگري دارد؟</u><br />واقعيتش اين است که کتاب&zwnj;هاي زيادي در زمينه داستان - حالا ترجمه يا افتباس يا تاليف- در آمده و راستش کتابي سراغ نداشتم که عناصر داستان را از اين منظر ببيند&zwnj;، بي اين&zwnj;که تواضع باشد يا خداي نکرده خودخواهي، خلا چنين کتاب&zwnj;هايي را احساس کردم و به اين مقوله پرداختم&zwnj;. اميد&zwnj;وارم دوستان ديگر هم به اين موضوع بپردازند تا پشتوانه &zwnj;داستان&zwnj;نويسي ما &zwnj;و نياز&zwnj;هاي روز&zwnj;افزون داستان&zwnj;نويسان جوان ما به اين مقولات تامين شود.<br /><br /><u>وقتي کتاب شما را خواندم، به نظرم در هر فصل تناقضاتي وجود داشت که مي&zwnj;خواستم اگر ممکن است درباره&zwnj;اش توضيح بدهيد. هر فصل از کتاب را که درباره&zwnj;ي يک عنصر اصلي داستان&zwnj; است، شما با تحليل کلاسيک آغاز مي&zwnj;کنيد که نهايتاً مي&zwnj;تواند به تعريفي کلاسيک از داستان منتهي شود. اما در پايان فصل به يک&zwnj;باره نظرات شما کاملاً راديکال  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">227@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گفت و گو</dc:subject>
    <dc:date>2010-01-27T14:03:28+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>