<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>هفت‌ها - Blogs</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/</link>
    <description>هفت‌ها</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2012-05-17T21:42:00+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>گفت و گو با محمد شمس لنگرودی، شاعر درباره شعر دهه هشتاد و ساده‌نویسی در شعر</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=446</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3>مخاطب جدی گول آبِ گل آلود را نمی&zwnj;خورد</h3></div>شاید نزدیک به یک سال طول کشید تا بتوانیم این گفت و گو را انجام بدهیم. دلیلش این بود که فکر کردیم موضوع آن&zwnj;قدر جدی هست که باید سر فرصت درباره&zwnj;اش حرف بزنیم. محمد شمس لنگرودی که در چند سال اخیر، فعالیتش در شعر پررنگ&zwnj;تر از هر زمان دیگری شده، برخلاف ان&zwnj;چه تصور می شود، مخالف شعر دشوار نیست. او حتا اعتقاد ندارد که شعر سهل و ممتنع، معنای مشخصی دارد، برعکس به گفته او شعر مورد پسند او، شعری است که معانی بسیار زیادی دارد. یعنی او با آن&zwnj;چه مخالفانش درباره شعر می&zwnj;گویند، مخالف نیست، اما نکته&zwnj;ی جای بحث این است که آن ویژگی&zwnj;های محل توافق، در چه نوع شعری متجلی می&zwnj;شود. با او درباره&zwnj;ی دهه&zwnj;بندی شعر در ایران، ساده نویسی در شعر و شعرهای عاشقانه گفت و گو کردم.<br /><br /><u>آقای لنگرودی اخیراً این میل خیلی وجود داشته که ادبیات دهه&zwnj;ی هشتاد را تعریف کنند و جالب است که چه در زمینه&zwnj;ی داستان و چه در زمینه&zwnj;ی شعر می&zwnj;گویند که ما دچار افت و میان&zwnj;مایگی شده&zwnj;ایم، این&zwnj;که معیارهای&zwnj;مان در شعر پایین آمده. اول این&zwnj;که اصلاً با این نوع دهه&zwnj;بندی موافق هستید؟ و این&zwnj;که در مورد شعر دهه&zwnj;ی هشتاد چنین اعتقادی دارید؟</u><br />من الان و بعد، هر چه که صحبت می&zwnj;کنم در جواب کسی نیست، به شما پاسخ می دهم. در مورد دهه&zwnj;&zwnj;بندی عرض كنم كه&nbsp; آقای حقوقی بنا به ضرورتی این کار را کرده بود كه غلط جا افتاد. دهه&zwnj;بندی او این بوده که می&zwnj;خواسته ببیند که مثلاً در سال&zwnj;های سی، در این ده سال، چه اتفاقاتی در شعر افتاده، نه این&zwnj;که کیفیت شعر چه&zwnj;طور بوده؟ مثلاً می خواست ببيند شاملو در این ده سال چه کار کرده؟ ایکس در سال&zwnj;های دهه&zwnj;ی چهل چه کرده. منتها این بعداً به غلط جا افتاد. آن چیزی که به شعر دهه&zwnj;ی چهل معروف است در واقع شعر شاعرانی بود که از سال&zwnj;های بیست کارشان را شروع کرده بودند و ارتقای شعرشان از  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">446@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گفت و گو</dc:subject>
    <dc:date>2012-05-16T14:30:55+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نگاهی به رمان «نور شعله ور»، نوشته‌ی تریسی شوالیه، ترجمه شیوا مقانلو</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=445</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3>افسونِ زندگی یک شاعر</h3></div>&laquo;اون جزوه&zwnj;هایی چاپ می&zwnj;کنه که کلی چیزهای بی&zwnj;معنی و افراطی توشون هست، به این دلیل! اون یک آشوب گره. دلم نمی&zwnj;خواد هیچ کلاه قرمز بی&zwnj;لبه&zwnj;ای رو تو خونه&zwnj;م ببینم. شنیدین چی گفتم؟&raquo;<br /><div align="left">دوشیزه پلهام، صفحه&zwnj;ی ۳۸<br /></div>چشم دوشیزه پلهام! چشم! جم و مگی و مایسی و حتا تریسی شوالیه قول می&zwnj;دهند که سراغ ویلیام بلیک نروند و هیچ کلاه قرمز بی&zwnj;لبه&zwnj;ای در خانه دیده نشود. قول می&zwnj;دهند، اما هیچ کدام&nbsp; روی قول&zwnj;شان نمی&zwnj;مانند.<br />رمان &laquo;نور شعله&zwnj;ور&raquo; بر همین ساختار استوار است.<br />سال ۱۷۹۲ است، در عصر صنعتی شدن، لندن در دود و بخار غلیظ فرو رفته است. خانواده&zwnj;ی کلاوی پس از مرگ&nbsp; یکی از پسرها به لمبث لندن سفر می&zwnj;کنند. وقتی که پدر خانواده، توماس کلاوی در سیرک به عنوان صندلی ساز، شغلی برای خود دست و پا می&zwnj;کند، آنها به ساختمان&zwnj;&zwnj;های هرکول می&zwnj;روند. در ادامه جم کلاوی با دختر همسایه&zwnj;شان مگی آشنا می&zwnj;شود. پدر مگی یک دوره&zwnj;گرد متقلب بود. مگی، جم کلاوی را زیر پروبالش می&zwnj;گیرد.<br />تریسی شوالیه در رمان &laquo;نور شعله&zwnj;ور&raquo; از طریق چالش&zwnj;های درونی این دو نوجوان به نگرش&zwnj;های این جهانی ویلیام بلیک می&zwnj;پردازد. ملموس&zwnj;ترین نمونه از نگرش&zwnj;های این شاعر افسانه&zwnj;ای بریتانیایی در تئوری &laquo;تناقضات&raquo; نهفته است:&laquo;اگر یک سوی رودخانه، پاکی باشد و در سوی دیگرش، تجربه؛ میان این دو چیست؟&raquo; و این الهام بخش بلیک&nbsp; برای نوشتن &laquo;ترانه&zwnj;های تجربه&raquo; بود؛ بچه&zwnj;ها می&zwnj;فهمند که در اختیارداشتن یکی به معنای این نیست که دیگری از کف رفته باشد.<br />در این داستان بلیک از چشمان دو کودک دیده می&zwnj;شود: جم کلاوی، یک پسربچه&zwnj;ی روستایی، بخش معصوم، و دیگری مگی باترفیلد، شمری، صدای تجربه.<br />تریسی شوالیه، نویسنده&zwnj;ی ۵۰ ساله&zwnj;ی انگلیسی نشان داده که دوست دارد در آثارش، زمینه&zwnj;های تاریخی  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">445@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>نقد</dc:subject>
    <dc:date>2012-05-14T20:31:22+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>فلورانس نایتینگل و خاطرات نمایشگاه کتاب</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=444</link>
    <description><![CDATA[۱- سال ۶۶ بود یا ۶۷، دقیقا یادم نیست، آخر خرداد بود که همراه پدر رفتیم به پیرسرا تا کارنامه خواهرم را بگیریم. آن موقع من کلاس دوم بودم احتمالا و خواهرم کلاس چهارم. عبور از گاری&zwnj;ها و مغازه&zwnj;هایی پر از میوه&zwnj;های رنگارنگ لذتی است که تا حس نکنی&zwnj;اش، نمی&zwnj;توانی درکش کنی. پیرسرا یکی از مراکز فروش میوه و خواروبار است. طی دو دهه گذشته خیلی تلاش شده که بدلی برای این بازار بسازند. ساختند، اما نتیجه فقط بازارهای بی&zwnj;رونقی شد که هرگز نتوانستند جای پیرسرا را بگیرند. خردادماه که از وسط پیرسرا بگذری، تا چشم کار می&zwnj;کند میوه&zwnj;های خوشگل و آبدار می&zwnj;بینی که زنده&zwnj;ات می&zwnj;کند، از زالزالک بگیر تا آلوچه ترش (نمی&zwnj;دانم چرا در زبان فارسی کلمه خنثای گوجه سبز را برای این میوه انتخاب کرده&zwnj;اند، &laquo;چه&raquo; کلمه &laquo;آلوچه&raquo; دقیقا همان حس دلچسب قرچ قروچ کردن این میوه را لای دندان&zwnj;هایت نشان می&zwnj;دهد.) داشتم می&zwnj;گفتم که رفتیم مدرسه خواهرم، دبستان بشارت. کارنامه&zwnj;اش را که دادند، شاگرد ممتاز شده بود و به&zwnj;عنوان جایزه، یک کارت هزارآفرین و یک کتاب به او دادند، نام کتاب بود: فلورانس نایتینگل. خوب یادم هست کتاب جلدی قرمز داشت و سرگذشت پرستاری ملقب به &laquo;بانوی چراغ به دست&raquo; بود که در جنگ ترکیه و انگلیس و فرانسه با روسیه، تا صبح از سربازان مجروح مراقبت می&zwnj;کرد. خواهرم که دو سال و نیمی از من بزرگ&zwnj;تر است همیشه همه داشته&zwnj;هایش را از مداد رنگی و خط کش گرفته تا تخته سیاه کوچکش، با پول توجیبی&zwnj;اش خریده بود. در حالی که بنا بر سنت مسخره&zwnj;&zwnj;ای که هرگز نفهمیدم چه توجیهی پشتش وجود داشت، پول توجیبی من سه برابر او بود. او همه چیزش را به من می&zwnj;داد، الا یک چیز: کتاب فلورانس نایتینگل! حکمتش را نمی&zwnj;دانم که چرا هر بار از او می&zwnj;خواستم کتاب را بدهد تا چند دقیقه ورق بزنم، دلم را می&zwnj;شکست و می&zwnj;گفت نه. حتما حکمتی داشت چون او هرگز به من نه نمی&zwnj;گفت.<br  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">444@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت</dc:subject>
    <dc:date>2012-05-06T18:42:02+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت و گو با رسول یونان، شاعر و نویسنده</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=443</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3>عشق هم نوعی تعارف است</h3></div>&laquo;کاش نان بودم/ چه زیبا برمی&zwnj;گردد/ از سفر آتش&raquo; رسول یونان شاعر این سطرها و سطرهای زیبای دیگری است که در آخرین مجموعه شعرش &laquo;مواظب باش! مورچه&zwnj;ها می&zwnj;آیند&raquo; گردهم آمده&zwnj;اند. پیش از او از این شاعر، چهار مجموعه شعر به فارسی و یک مجموعه شعر به زبان ترکی منتشر شده است. او تاکنون چند مجموعه شعر از ناظم حکمت، شاعر اهل ترکیه و یک گزیده شعر ترکیه و یک گزیده شعر جهان را ترجمه کرده است. رسول یونان چند نمایشنامه، یک مجموعه داستان، یک مجوعه مینیمال و یک رمان هم نوشته است. به بهانه انتشار مجموعه شعر تازه رسول یونان، با او گفت و گو کردم.<br /><u><br />آقای یونان، من بعد ۱۵سال که به&zwnj;طور جدی شعر و نقد شعر را دنبال کرده&zwnj;ام، امروز به جایی رسیده&zwnj;ام که هم می&zwnj;توانم از شعرهای کتاب اخیر شما لذت ببرم و نقدی بنویسم در تایید شعرهای شما؛ و هم می&zwnj;توانم از شعرهای شما لذت نبرم و نقدی بنویسم در رد آن&zwnj;ها. می&zwnj;خواهم بگویم می&zwnj;توان با دلایل متفاوت اما متقن، نظرات کاملاً متفاوتی اقامه کرد. به نظر شما این نقطه&zwnj;&zwnj;ای در شعر ما نیست که به هر حال این اختلاف نظرها کنار گذاشته شود؟</u><br />من سال&zwnj;هاست از وقتی که خودم را شناختم یا اولین کتابم را چاپ کردم یک چیزی را پذیرفتم و آن این است که باید تفاوت&zwnj;ها را پذیرفت. دومین چیزی را که پذیرفتم این است که شعر یک دستورالعمل رسمی نیست. و این به این معناست که به اندازه&zwnj;ی تمام شاعران صاحب&zwnj;نام دنیا برای شعر تعریف وجود دارد و در این تعاریف راه&zwnj;هایی برای چگونگی گفتن شعر ارائه شده است.<br />وقتی ما تفاوت&zwnj;ها و تعاریف مختلف شعر را بپذیریم خواه ناخواه از نفرت&zwnj;ها دوری می&zwnj;کنیم. ببینید این طبیعی است که کسی شعر مرا نخواند. و این هم طبیعی است که من هم شعر کسی را نخوانم، ولی این به معنای حذف نیست.<br />این به معنای انتخاب است. هرکس در دنیا اختیار دارد که یک نوع شعر را بپذیرد و بخواند.  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">443@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گفت و گو</dc:subject>
    <dc:date>2012-05-02T18:33:15+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>زیرآبی رفتن از انزلی تا مسکو</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=442</link>
    <description><![CDATA[۱<br />روزهای فوتبال بود، روزهای بازی&zwnj;های تیم ملی ایران در بازی&zwnj;های مقدماتی جام جهانی. روزهای علی دایی، خدادادعزیزی و مهدوی کیا و البته محمد مایلی کهن. تب فوتبال تمام کشور را فرا گرفته بود. به یکباره مادربزرگ&zwnj;ها هم فوتبال&zwnj;دوست شده بودند. داور که سوت را می&zwnj;زد، خیابان&zwnj;ها خالی می&zwnj;شد. با دوستانی که عصرها یک نیمکت را در سبزه&zwnj;میدان رشت پاتوق کرده بودیم- پاتوق شعر و ادبیات و گل و پوچ و غیبت و البته حل کردن بخش&zwnj;های بزرگی از مشکلات جهان- قرار گذاشته بودیم، برای تماشای هر بازی، خانه&zwnj;ی یکی از بچه&zwnj;ها جمع شویم. جمع می&zwnj;شدیم و حرص می&zwnj;خوردیم از توپ&zwnj;های هدر رفته و رخت تظاهر به روشنفکری را برای لحظاتی از تن در می&zwnj;آوردیم و از داور و بازیکنان و مربیان حریف گرفته تا بازیکنان تیم خودمان را از بد و بیراهی نبود که بی&zwnj;نصیب بگذاریم . مجبور بودم&nbsp; چشم&zwnj;اندازی حداقلی از فضایی که قهرمان خاطره&zwnj;ام در آن قهرمان پروری کرده، ترسیم کنم. مازیار قبلا برای ما از داستان&zwnj;های عجیب و غریب پدرش حرف زده بود، از ادعاهای عجیبش که هیچ منطقی پشتش نبود. اما تا خودمان به گوش&zwnj;های خودمان نشنیدیم باورمان نشد. ایران داشت با چین بازی می&zwnj;کرد در ورزشگاه آزادی، بچه&zwnj;ها توی اتاق بودند که پدر مازیار، من و یکی از بچه&zwnj;ها را گیر انداخته بود و می&zwnj;گفت. می&zwnj;گفت و می&zwnj;گفت و ما که پیش&zwnj;زمینه&zwnj;ای داشتیم سر تکان می&zwnj;دادیم و بله بله می&zwnj;کردیم و گوشمان به صدای گزارشگر بود که انگار با بچه&zwnj;ها مسابقه گذاشته بود که سر هر موقعیت گل صدای کدام طرف، فریاد طرف دیگر را تحت&zwnj;الشعاع&nbsp; قرار می&zwnj;دهد. دروغ چرا، خاطرم نیست گزارشگر بازی کی بود. پدر مازیار از دیدار شبانه با عارفی می&zwnj;گفت که طی&zwnj;الارض کرده و به او گفته ردای عرفان&zwnj;اش شایسته دوش اوست. پدر مازیار هم در این دیدار خیالی فروتنی به خرج داده بود و به عارف داستانش گفته بود، من اگر بتوانم از کله&zwnj;ی سحر  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">442@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت</dc:subject>
    <dc:date>2012-04-29T15:41:06+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>حیرت عجیب تهرانی‌ها و فیلم‌سازی برای موزه سینما</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=441</link>
    <description><![CDATA[۱<br />بعضی اتفاق&zwnj;ها جان می&zwnj;دهند برای خاطره&zwnj;شدن؛ خاطره در قالب معمولش. اما توی همین خاطره&zwnj;ها چیزهایی هست که می&zwnj;تواند نگاهت را عوض کند. هفته&zwnj;ی گذشته وقتی در مسیر بین ماشین پارک شده کنار خیابان مطهری تا بانک سپه گوشی موبایلم را گم کردم، یک گوشی اچ تی سی که دو هفته پیش خریده بودم، وقتی تمام سوراخ سنبه&zwnj;های بانک و ماشین را گشتیم- من و برادرم- وقتی ده بار داستان چند دقیقه&zwnj;ای گشتن دنبال مدارک مورد نیاز برای دریافت وام تا باجه&zwnj;ی بخش اعتبارات را مرور کردیم و به جایی نرسیدیم، مطمئن شدیم که گوشی از کف رفته. به این می&zwnj;گویند ضد حال. برادرم بیش از ۲۰ بار با شماره&zwnj;ام تماس گرفت و کسی گوشی را برنداشت. انتظار که ندارید دقیقاً بدانم چندمین بار بود که از آن طرف کسی جواب داد.<br />پیرزنی بود، این را از حرف&zwnj;های برادرم متوجه شدم. گفت گوشی را بلد نیست جواب بدهد، گفت که گوشی را پیدا کرده. اصرار برای گرفتن نشانی حاج خانوم بی&zwnj;فایده بود. برادرم چند ثانیه&nbsp; یکبار می&zwnj;گفت که مژدگانی تقدیم می&zwnj;کنیم بالاخره پیرزن گفت که ساعت چهار عصر بروم جلوی مسجد سوخته تکیه؛ گفت که شوهرش آن&zwnj;جا دست&zwnj;فروشی می&zwnj;کند. گفت که آنجا به هر کس بگویی نوروز، او را می&zwnj;شناسد. ساعت چهار عصر رفتیم سر قرار. از یک دستفروش پرسیدم، شما آقا نوروز را می&zwnj;شناسید؟ با چنان قاطعیتی گفت نه خیر که داشتم یقین می&zwnj;کردم هیچگاه&nbsp; کسی را ندیده که اسمش نوروز باشد. حداکثر پنج ثانیه بعد گفت: نوروز؟ بله، می&zwnj;شناسم، اما هنوز نیامده. باز هم پنج ثانیه نگذشت که سرچرخاند و گفت: اونا، اون نوروزه. پیرمرد تا مرا دید بلند شد و دستم را گرفت و رفتیم به سمت کوچه. می&zwnj;گفت مواظب باش بچه&zwnj;ها فیلم برمی&zwnj;دارند! فیلم چی؟ مگر داریم چه کار می&zwnj;کنیم؟ مگر داری چه کار بدی می&zwnj;کنی؟ نپرسیدم. پرسید جلدش چه رنگی است؟ چقدر ساده بود پیرمرد!&nbsp; گفتم سیاه. خب فکر می&zwnj;کنم ۷۰ درصد جلدهای موبایل رنگ سیاه دارند.  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">441@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت</dc:subject>
    <dc:date>2012-04-22T16:52:35+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>بی‌وجدانی ناشری که روی اسب مرده شرط می‌بندد</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=440</link>
    <description><![CDATA[۱<br />فکر می&zwnj;کنم زمستان دو سال پیش بود که همراه با دو تا از دوستان که یکی از آن&zwnj;ها ناشر هم بود، رفتیم خانه&zwnj;ی زنده یاد فریدون پوررضا، استاد موسیقی فولکلور گیلان. چند باری که نزدش رفته بودم،از ناشری سرشناس گلایه می&zwnj;کرد که اثر پژوهشی&zwnj;اش درباره&zwnj;ی موسیقی فولکلور را که، حدود ۵۰۰ صفحه می&zwnj;شد، چند سالی بلاتکلیف گذاشته است. پوررضا می&zwnj;گفت ناشر او را سرمی&zwnj;دواند. می&zwnj;گوید کتاب را درمی&zwnj;آورم، فعلا ایران نیستم، یا شش ماه دیگر منتشر می&zwnj;کنم و از اینجور حرف&zwnj;ها. دوست نویسنده&zwnj;ی هفتاد و چند ساله&zwnj;ای دارم به نام مجید دانش آراسته که تا زانوی من که آدم قد بلندی هستم کتاب دارد. او کتابی به همان ناشر داده بود و ناشر حتا مجوز نشرش را هم از ارشاد گرفته بود، اما کتاب را چاپ نمی&zwnj;کرد. بعد از کلی سرگردانی و وعده&zwnj;های توخالی، دانش آراسته به تنگ آمده از این رفتار غیرحرفه&zwnj;ای و غیراخلاقی، بالاخره توانست امتیاز کتاب&zwnj;اش را که تاکید می&zwnj;کنم مجوز نشر گرفته بود، از این ناشر بگیرد.آن روز دوست ناشرم که بسیار به او و صداقتش ایمان دارم، گفت که ناشر مورد نظر در این مورد ید طولایی دارد و یکی از رویه&zwnj;هایش این است که از نویسندگانی که آفتاب&zwnj;شان لب بوم است، کتاب می&zwnj;گیرد و آنقدر در انتشارش تاخیر می&zwnj;کند تا نویسنده عمرش را بدهد به صاحب نشر؛ و آنگاه او قهرمانانه کتاب &laquo;زنده&zwnj;یاد&raquo; یا&laquo;مرحوم مغفور&raquo; یا&laquo;استاد مرحوم&raquo; را منتشر کند. با وجود اعتماد کاملم به آن دوست، این رویه به نظرم آنقدر بی&zwnj;رحمانه و غیراخلاقی آمد که ترجیح دادم باورش نکنم. یعنی باور کرده بودم، اما هی در گوش خودم می&zwnj;خواندم که باور نکن. مجید دانش آراسته که عمرش جاودانه باد، کتابش را از ناشر گرفت.<br />چهارشنبه&zwnj;ی گذشته فریدون پوررضا در سن ۸۰ سالگی درگذشت. مرگ او یک شهر را در ماتم فرو برد. همه&zwnj;ی مردم شهر با صدای پوررضا خاطره داشتند. روز جمعه وقتی داشتم اخبار  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">440@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت</dc:subject>
    <dc:date>2012-04-18T19:27:35+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>به افتخار جاودانگی یک صدا+ لینک فایل صوتی مصاحبه با فریدون پوررضا</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=439</link>
    <description><![CDATA[امروز یکی از عزیزانم درگذشت: استاد فریدون پوررضا. این&zwnj;که می&zwnj;گویم &laquo;یکی از عزیزانم&raquo; به معنای این نیست که رفیق گرمابه و گلستان این بزرگمرد موسیقی بوده&zwnj;ام، نه؛ به این دلیل که در پنج سال گذشته که سالی سه چهار بار به ملاقاتش می&zwnj;رفتم، آن&zwnj;قدر در وجودش هنر دیدم، آن&zwnj;قدر کودکی هنرمندانه، شور عاشقانه که حتا اگر نفسش به زحمت بالا می&zwnj;آمد، معجزه بود که جوری می&zwnj;خواند که هر سازی را از رو می&zwnj;برد. از آن خانه که بیرون می&zwnj;آمدم، انرژی می&zwnj;گرفتم، زندگی می&zwnj;دوید توی جانم. شوخی هم می&zwnj;کرد بسیار. یک&zwnj; بار گیر داده بود به شلوارم و گفته بود یعنی وضع روزنامه&zwnj;نگارها این&zwnj;قدر خراب شده که تو شلوار پاره پوشیده&zwnj;ای؟! طعنه می&zwnj;زد به شلوار جین سنگشوری که پایم بود.<br />نه حق فریدون پوررضا این نیست که بنشینیم و برایش گریه کنیم. او بزرگ&zwnj;تر از این حرف&zwnj;هاست. با اندوه صدای او بود که اندوه&zwnj;های زندگی&zwnj;مان را تحمل می&zwnj;کردیم، جان می&zwnj;گرفتیم وقتی در صدایش همان غمی را می&zwnj;شنیدیم که در وجود خودمان احساس می&zwnj;کردیم... همدرد پیدا می&zwnj;کردیم.<br />من چند مصاحبه با فریدون پوررضا کرده&zwnj;ام. یکی از شادانه&zwnj;ترین گفت و گوهایم با همانی بود که در قالب برنامه&zwnj;ای نوروزی تهیه شد. لینک صوتی این گفت و گو را می&zwnj;توانید از پایین این نوشته دانلود کنید و گوش کنید. صدای پوررضا، خارج از اراده خودش او را جاودانه کرد، چه می&zwnj;خواست چه نمی&zwnj;خواست، جاودانه شد.<br /><a href="http://www.4shared.com/mp3/kcepE3PJ/20090404_Mojtaba_Poorreza_folk.html"><br />لینک صوتی مصاحبه با فریدون پوررضا</a> <br /><br />مطلب مرتبط: <br /><a href="/blogs/blog.php?code=245">حُزن ويران&zwnj;کننده سياابران با صداي فريدون پوررضا</a> <br /><a href="http://www.4shared.com/mp3/w8fi18x5/07_TiTi_Kou_TiTi.html">لینک آهنگ تی&zwnj;تی&zwnj; کو تی&zwnj;تی با صدای فریدون پوررضا</a> ]]></description>
    <guid isPermaLink="false">439@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گاه‌نوشت</dc:subject>
    <dc:date>2012-04-11T19:45:07+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>غياب مضحکِ امر خنده‌دار</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=438</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3>درباره&zwnj;ي رمان &laquo;ابله&raquo; نوشته&zwnj;ي فئودور داستايوسکي</h3>ميلان کوندرا<br />ترجمه: مجتبا پورمحسن<br /></div><br />فرهنگ لغت خنده را واکنشي تعريف مي&zwnj;کند که &laquo;به وسيله چيزي خنده&zwnj;دار يا مضحک به وجود مي&zwnj;آيد.&raquo; اما آيا اين&zwnj;طور است؟ ما مي&zwnj;توانيم يک مجموعه&zwnj;ي کامل از انواع خنده در رمان &laquo;ابله&raquo; داستايوسکي تهيه کنيم. يک نکته&zwnj;ي عجيب: شخصيت&zwnj;هايي که در<img align="left" border="0" src="/upload/content/Ablah.jpg" alt=" " /> بيشتر صفحات کتاب مي&zwnj;خندند، آنهايي نيستند که شوخ طبع&zwnj;ترين هستند، برعکس آنها به هيچ&zwnj;وجه طبع شوخي ندارند. گروهي از افراد جوان خانه&zwnj;اي اربابي را ترک مي&zwnj;کنند تا در پارک قدم بزنند؛ در بين آنها سه دختر چنان مهربانانه به شوخي&zwnj;هاي ايوگني پاولوويچ مي&zwnj;خندند که او شک مي&zwnj;کند که آنها اصلا به چيزي که او دارد مي&zwnj;گويد حتا گوش نمي&zwnj;کنند.&raquo; اين ترديد &laquo;او را واداشت تا پشت سر هم خنده&zwnj;هاي ناگهاني کند.&raquo; يک مشاهده&zwnj;ي خوب: اول خنده&zwnj;ي جمعي دختراني که، وقتي که مي&zwnj;خندند، رد انگيزه&zwnj;ي خود براي خنديدن را از دست مي&zwnj;دهند و اصلا بدون دليل به خنديدن ادامه مي&zwnj;دهند؛ و بعد خنده&zwnj;ي (اين نوع کاملا عجيب و غريب، کاملا تصنعي) ايوگني پاولوويچ وقتي مي&zwnj;فهمد که خنده&zwnj;ي دختران عاري از هرگونه منطق است، و در برابر اين &laquo;غياب مضحک امر خنده&zwnj;دار&raquo; شروع به خنديدن به خودش مي&zwnj;کند.<br />آگاليا که در همان پارک قدم مي&zwnj;زند به ميشکين، نيمکت سبزي را نشان مي&zwnj;دهد و به او مي&zwnj;گويد که آن، جايي است که او هميشه حدود ساعت ۷ صبح، وقتي ديگران هنوز خواب هستند مي&zwnj;آيد آنجا مي&zwnj;نشيند. عصر آن روز جشن تولدي براي ميشکين برپاست؛ اين دور هم جمع شدن، پرشور و طاقت&zwnj;فرساست و آخر شب تمام مي&zwnj;شود، ميشکين مضطرب به جاي اينکه برود بخوابد، از خانه بيرون مي&zwnj;رود تا در پارک پرسه بزند، نيمکت سبزي را مي&zwnj;بيند که آگلايا براي ملاقات صبح&zwnj;شان، نشانش  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">438@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>نقد</dc:subject>
    <dc:date>2012-04-10T20:07:00+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>چهارشنبه‌ای که عاشق مرگ است</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=437</link>
    <description><![CDATA[۱<br />چهارشنبه است، روز چهارشنبه نیست، اسمش چهارشنبه است. خیلی&zwnj;ها او را می&zwnj;شناسند. آدم معروفی نیست. تا معروف را چه طور تعریف کنیم. فکر نمی&zwnj;کنم اگر کسی را خیلی&zwnj;ها بشناسند، بشود به او گفت مشهور، احتمالا علت، یعنی همان شهرت، نقش بالایی دارد. این چهارشنبه ما هم شهرت دارد، نه، پس مشهور است. چون او چیزی دارد که دیگران ندارند. چی؟ جان به سرتان کردم؟&nbsp; الان می&zwnj;گویم. اگر بخواهم خیلی صریح بگویم آقای چهارشنبه، لاشخور است. چطور؟ او فقط با آگهی&zwnj;های تسلیت کار دارد.<br />شغلش این است که آگهی&zwnj;های تسلیت روی دیوار را می&zwnj;خواند. زمان و مکان برگزاری مراسم ترحیم را به خاطر می&zwnj;سپارد و با یک برنامه&zwnj;ریزی بی&zwnj;عیب و نقص در محل مورد نظر حاضر می&zwnj;شود و شام یا ناهار مجلس ترحیم را می&zwnj;لمباند و احتمالا ته دلش یک فاتحه می&zwnj;خواند برای&nbsp; شادی روح &laquo;آن مرحوم یا مرحومه&raquo;، شاید هم جمعیت را که دعوت می&zwnj;شوند به &laquo;اجماعا صلوات&raquo; همراهی کند با صدای بلند. کار چهارشنبه دیگر تمام شده. این کارش تمام شده، وگرنه کار بعدی او از همین حالا شروع می&zwnj;شود. ناهار که تمام شد، حالا باید به فکر شام باشد. کسی که شغلش این باشد، دستش خالی نمی&zwnj;ماند. او حداقل برای سه روز آینده شام و ناهار رزرو کرده. خیلی&zwnj;ها می&zwnj;روند مجلس ترحیم و ناهار و شام خیراتی را می&zwnj;خورند. اما چهارشنبه دو تفاوت اساسی با بقیه دارد. اول این&zwnj;که او مثل بقیه سالی یکبار، دو بار یا حداکثر سه بار میهمان سفره اموات نمی&zwnj;شود. او شبانه&zwnj;روزش را اینگونه می&zwnj;گذراند، ناهار هر روز، و شام هر شب. تفاوت دوم او با بقیه این است که آدم&zwnj;ها طبیعتا ناهار یا شام ترحیم مرحوم یا مرحومه&zwnj;ای را می&zwnj;خورند که از اقوام دور یا نزدیکشان بوده باشد و یا در زمان حیاتش با او مختصر آشنایی داشته باشند. خیلی اگر راه دوری بروند، جایی است که با متوفی هفته&zwnj;ای یک بار سلام و علیک داشته&zwnj;اند. اما چهارشنبه سر سفره&zwnj;ی امواتی  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">437@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت</dc:subject>
    <dc:date>2012-04-08T11:23:13+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>
