<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0"
  xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
  xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
  xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
  xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#">

  <channel>
    <title>هفت‌ها - Blogs</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/</link>
    <description>هفت‌ها</description>
    <dc:language>en-us</dc:language>
    <dc:creator></dc:creator>
    <dc:date>2012-02-04T23:41:46+03:30</dc:date>
    <admin:generatorAgent rdf:resource="" />
    <sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
    <sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
    <sy:updateBase>2000-01-01T12:00+00:00</sy:updateBase>

  <item>
    <title>گفت و گو با ويسواوا شيمبورسکا، شاعر برنده جايزه نوبل سال ۱۹۹۶</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=423</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3>بدون تنهايي&zwnj; نمي&zwnj;توانم بنويسم</h3>ترجمه: مجتبا پورمحسن<br /><br /></div>ويسواوا شيمبورسيکا،&zwnj; دوم جولاي سال ۱۹۲۳ در کورينک استان پزنان لهستان به دنيا آمد. از سال ۱۹۳۱ در شهر کراکوف زندگي کرد. از سال ۱۹۴۵ تا ۱۹۴۸ در دانشگاه يا گلونيان در دو رشته ادبيات لهستاني و جامعه شناسي درس خواند. اولين شعرش را در مارس سال ۱۹۴۵ با نام &laquo;دنبال يک کلمه مي&zwnj;گردم&raquo; در يکي از نشريات لهستاني چاپ کرد.<br />بين سال&zwnj;هاي ۱۹۵۳ تا ۱۹۸۳ ديسواوا به عنوان دبير بخش شعر و ستون&zwnj;نويس در هفته&zwnj;نامه ادبي &laquo;زندگي ادبي&raquo; کارکرد. مجموعه&zwnj;اي از مقالات او که در اين نشريه به چاپ رسيد بعدها به شکل کتاب چاپ شد و به چاپ چهارم رسيد.<br />شمبورسکا شانزده مجموعه شعر منتشر کرده و به ترجمه ستون ادبي به زبان فرانسه نيز مشغول بوده است. اشعار او به زبان&zwnj;هاي انگليسي، آلماني، سوئدي،&zwnj; ايتاليايي، عبري، مجارستاني، چک، اسلواک،&zwnj; رومانيايي، بلغارستاني، فارسي، کردي و چندين زبان ديگر ترجمه شده است.<br />ويسواوا در سال ۱۹۹۱ جايزه&zwnj; گوته و در سال ۱۹۹۵ جايزه هردر را دريافت کرد. در همين سال او دکتراي افتخاري&zwnj;اش را از دانشگاه پزنان دريافت کرد. يکسال بعد او جايزه پن لهستان و بزرگ&zwnj;ترين جايزه&zwnj; ادبي جهان يعني نوبل را دريافت کرد.<br />بعضي مجموعه شعرهاي او عبارتند از: &laquo;به اين خاطر زندگي مي&zwnj;کنم&raquo;، &laquo;سؤالاتي از خويشتن&raquo;، &laquo;نمک&raquo;، &laquo;مردم روي پل&raquo;، &raquo;پايان و آغاز&raquo; و &laquo;لحظه&raquo;<br />شمبورسکا در بخش&zwnj;هايي از خطابه&zwnj; نوبل خود که يکي از تأثيرگذارترين خطابه&zwnj;هاست گفته است:&zwnj; &laquo;در سخنراني مثل اينکه اولين جمله هميشه دشوارترين است. حال به زبان آورده&zwnj;ام. ولي فکر مي&zwnj;کنم جمله&zwnj;هاي بعد هم سخت خواهد بود. جملات سوم، ششم، دهم و يا حتي آخرين جمله از آنجائيکه قرار است از شعر حرف بزنم و چون هميشه براين اعتقاد بوده&zwnj;ام که نمي&zwnj;توانم خيلي خوب درباره شعر بگويم  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">423@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گفت و گو</dc:subject>
    <dc:date>2012-02-04T13:16:22+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>شعري از ويسواوا شيمبورسکا، شاعر لقب‌ها </title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=422</link>
    <description><![CDATA[بعضي&zwnj;ها آن&zwnj;قدر آدم&zwnj;هاي مهمي هستند که نيازي به هياهو ندارند، توي خانه مي&zwnj;نشينند و لقب مي&zwnj;گيرند. يکي از اين انسان&zwnj;هاي ارزشمند، ويسواوا شيمبورسکا، شاعر لهستاني بود که ديروز در سن ۸۸ سالگي درگذشت.<br />بنياد نوبل در سال ۱۹۹۶، زماني که جايزه نوبل را به ويسواوا شيمبورسکا داد، او را &laquo;موتسارت شعر&raquo; ناميد که &laquo;هيجان شديد بتهوون&raquo; را هم دارد.<br />اولين بار يک روزنامه ايتاليايي بود که او را &laquo;گرتا گاربوي جهان شعر&raquo; ناميد. ديروز نيز برونيسلاو کوموروفسکي، رييس&zwnj;جمهور لهستان به شيمبورسکا لقب &laquo;روح نگهبان کشور لهستان&raquo; داد.<br /><span style="color: #ff0000"><strong><br /></strong>گفتم بد نيست که بدانيد:</span><br />۲۷ دسامبر ۲۰۱۱، يعني حدوداً يک ماه و نيم پيش با ميخاييل روشينک، ايجنت ويسواوا شيمبورسکا تماس گرفتم که در صورت امکان با اين شاعر بزرگ، مصاحبه کنم. همان روز آقاي روشينک گفت که متاسفانه حال خانم شيمبورسکا خيلي بد است و توان مصاحبه را ندارد.<br /><br /><div align="center"><h3><strong>گربه در آپارتمان خالي</strong></h3>ترجمه: مجتبا پورمحسن<br /><br /></div>مردن- نمي&zwnj;تواني اين کار را با يک گربه بکني<br />يک گربه چه مي&zwnj;تواند بکند در يک آپارتمان خالي؟<br />از ديوارها بالا برود؟<br />به مبل&zwnj;ها بخورد؟<br />هيچ&zwnj;چيز در اين&zwnj;جا تغيير نکرده است<br />اما يک چيزهايي تغيير کرده<br />هيچ چيز تکان داده نشده<br />اما فضاي بيشتري هست<br />و شب&zwnj;هنگام، هيچ چراغي روشن نيست<br /><br />صداي گام&zwnj;هايي را مي&zwnj;توان از راه&zwnj;پله شنيد<br />اما گام&zwnj;هاي آدم&zwnj;هاي جديدي است.<br />دستي که ماه را در سيني مي&zwnj;گذارد هم<br />عوض شده است.<br /><br />بعضي&zwnj; چيزها<br />طبق معمول آغاز نمي&zwnj;شوند.<br />بعضي چيزها آن&zwnj;طور که بايد<br />اتفاق نمي&zwnj;افتد. يک نفر هميشه، هميشه اين&zwnj;جا بود<br />بعد ناگهان ناپديد شد<br />و لجوجانه ناپديد باقي مي&zwnj;ماند<br /><br />هر پستويي امتحان شده.<br />هر قفسه&zwnj;اي جستجو شده.<br />حفره&zwnj;هاي زير قالي شخم  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">422@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>شعر</dc:subject>
    <dc:date>2012-02-02T20:12:23+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>چشم‌هايش...</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=421</link>
    <description><![CDATA[خيلي وقت بود نديده بودمش، به قول گيلک&zwnj;ها &laquo;پُر زمات&raquo;. رفته بود تهران، چرخشي خانه فرزندانش مي&zwnj;ماند. دو هفته پيش دل&zwnj;مان تنگ شد، زنگ زديم تا سلام و احوال&zwnj;پرسي. مثل هميشه خيلي زود از همسرم که نوه&zwnj;اش باشد خواست تا گوشي را بدهد به من. من فقط يک سال و نيم بود که مي&zwnj;شناختمش، از زماني که رفته بودم خواستگاري همسرم. از همان روز حس غريبي ما را خيلي به هم نزديک کرد. گوشي را که گرفت، مثل هميشه اسم&zwnj;ام را جور خاصي تلفظ کرد، جوري که فقط متعلق به خودش بود، چيزي بين مجتبا و مصطفا، مثلاً آقا مستبا. حال &laquo;من، مامان، بابا، خواخورانم (خواهرانم) و داداش&zwnj;ام&raquo; را پرسيد. اگر روزي ۱۰ بار هم مي&zwnj;ديدمش،به همين ترتيب حال همه را مي&zwnj;پرسيد. بعدش گفت که دلش براي ما تنگ شده، &laquo;ما بيشتر&raquo; واقعاً بيشتر! با اين&zwnj;که مي&zwnj;دانست من به قول بچه&zwnj;ها &laquo;کالِ گيله&zwnj;مرد&raquo; هستم (کسي که تماماً گيلک است و گيلکي را به بومي&zwnj;ترين شکل ممکن حرف مي&zwnj;زند)، نمي&zwnj;دانم چرا مثل هميشه مي&zwnj;انداخت جاده خاکي و سعي مي&zwnj;کرد با من فارسي حرف بزند. فارسي حرف زدنش هم، شيرين بود، شيرين&zwnj;ترش مي&zwnj;کرد. مثلاً يک&zwnj;بار که مي&zwnj;خواست از زندگي ايام جواني&zwnj;اش برايم بگويد که در حياط خانه&zwnj;اش در روستاي مبارک&zwnj;آباد، بيست و چندتا بوقلمون و چند تا مرغ و خروس داشت، گفت يک&zwnj;بار &laquo;شال&raquo; آمد، همه&zwnj;ي &laquo;شلخت&zwnj;ها&raquo; را برد. دلم غنج رفت از شيريني&zwnj;&zwnj; کلامش. کدام آدم بي&zwnj;احساسي پيدا مي&zwnj;شود که عمق زيبايي اين جمله را نفهمد و گير بدهد که چرا در فارسي حرف زدنش، دو کلمه تابناگوش گيلکي را گنجانده لاي جمله&zwnj;اي فارسي؟ شال، شغال است و شلخت، غاز... ننه به دل مي&zwnj;نشست با همه ويژگي&zwnj;هايي که ديگران تعريفش را مي&zwnj;کردند، اين&zwnj;که در سن ۸۰ سالگي، سالمِ سالم است و زندگي&zwnj;دوست و هر کجا که باشد، بايد ساعات غذا خوردن و خواب و بيداري، با ساعت متابوليک تنِ نحيفش&nbsp; تنظيم شود،  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">421@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت</dc:subject>
    <dc:date>2012-01-29T09:35:27+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>پاسخ‌هاي ويليام فاکنر به سوالات دانشجويان دپارتمان انگليسي دانشگاه مي‌سي‌سي‌پي در سال ۱۹۴۷:</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=420</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3><strong>نثر، شعر است</strong></h3>ترجمه: مجتبا پورمحسن<br /></div>يکي از ناراحت&zwnj;کننده&zwnj;ترين چيزهايي که يک نفر مي&zwnj;تواند براي هشت ساعت در روز انجام دهد، هر روز، کار است. هشت ساعت در روز نه مي&zwnj;توانيد بخوريد، هشت ساعت در روز نمي توانيد بنوشيد، هشت ساعت در روز نمي&zwnj;توانيد عشق بورزيد- همه اين هشت ساعت، کار است. به خاطر کار است که انسان خودش و ديگران را اين&zwnj;قدر تيره&zwnj;روز و شوربخت مي&zwnj;کند.<br />در بهار سال ۱۹۴۷، دپارتمان انگليسي دانشگاه مي&zwnj;سي&zwnj;سي&zwnj;پي براي ويليام فاکنر يک کلاس در يک روز در هفته اختصاص داد. اما اين استاد سر هر کلاس در تمام فصل نمي&zwnj;توانست درس بدهد. چون تمام وقت کلاس را داشت به سوالات دانشجويان پاسخ مي&zwnj;داد.<br /><img height="562" border="0" align="middle" width="510" alt="ويليام فاکنذ" src="/upload/content/tumblr_kur5coxMCp1qz88jjo1_500.jpg" /><br /><span style="color: #cc0000">کدام کتاب&zwnj;تان را بهترين اثرتان مي&zwnj;دانيد؟</span><br />&laquo;گور به گور&raquo; آسان&zwnj;تر و جذاب&zwnj;تر بود. &laquo;خشم و هياهو&raquo; همچنان بر من تاثير مي&zwnj;گذارد. &laquo;برخيز اي موسي&raquo; را در ابتدا به عنوان مجموعه داستان شروع کردم. بعد از اين&zwnj;که رويش کار کردم شد هفت سطحِ يک ميدان است. اين کتاب در واقع يک مجموعه داستان کوتاه است.<br /><span style="color: #cc0000">ايده&zwnj;ي دروني يک داستان به چه شکلي به ذهن&zwnj;تان مي&zwnj;رسد؟</span><br />بستگي دارد. خشم و هياهو از خيال دختربچه&zwnj;&zwnj;ي کوچکي که داشت روي يک شاخه بازي مي&zwnj;کرد و شلوارش را خيس کرده بود، آغاز شد. اين ايده برايم خيلي جذاب بود، و از درون آن رمان درآمد.<br /><span style="color: #cc0000">براي انتخاب کلمات چطور تقلا مي&zwnj;کنيد؟</span><br />در بحبوحه&zwnj; نوشتن، شما کلمات زيادي را مي&zwnj;نويسيد. اگر بازنويسي&zwnj;اش کرديد و کلمات هنوز درست به نظر آمدند، بگذاريد باشند.<br /><span style="color: #cc0000">با چه دليلي فصل&zwnj;هاي رمان &laquo;نخل&zwnj;هاي وحشي&raquo; را آن&zwnj;طور که هست، مرتب کرديد؟</span><br />اين صرفاً ابزاري مکانيکي براي خلق داستاني بود  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">420@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گفت و گو</dc:subject>
    <dc:date>2012-01-27T20:15:16+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>يک شعر</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=419</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3><strong>ازدواج &nbsp;<br /></strong></h3></div><br />با تو ازدواج نکردم<br />که با هم صبحانه بخوريم، ناهار بخوريم، شام بخوريم<br />با تو ازدواج نکردم <br />که با هم برويم مسافرت<br />زندگي بسازيم<br />خانه&zwnj;اي نقلي با چيدماني زيبا<br />با قاب&zwnj;هاي عکسي از عروسي باشکوه&zwnj;مان<br />چه حالي داشت<br />با تو ازدواج نکردم <br />تا در هواي برفي<br />مثل مادري که بخواهد جگرگوشه&zwnj;اش را راهي مدرسه کند<br />دستکش دستم کني، لباس گرم بپوشاني&zwnj;ام<br />و توصيه کني که شال گردن را جلوي دهانم بگيرم<br />چون سرماي شديد ريه&zwnj;هايت را درد مي&zwnj;آورد<br />با تو ازدواج نکردم<br />تا حرف&zwnj;هاي رمانتيک بزنيم<br />و در جمع&zwnj;هاي خانوادگي، عزيزم عزيزم بگوييم<br />با تو ازدواج کردم<br />که سر کانال&zwnj;هاي تلويزيون يکي به دو کنيم<br />نق بزنيم از روزمرگي شب&zwnj;هاي بهاري و تابستاني و پاييزي و زمستاني<br />با تو ازدواج کردم<br />که تنها پاکت سيگار و فندک بين&zwnj;مان رد وبدل شود<br />وقتي کلمات تبعيد مي شوند به سطرهاي عاشقانه شعرهاي تاهنوز<br />با تو ازدواج کردم <br />تا همين&zwnj;جا باشي کنارم<br />کنارم تا هر لحظه هوس کردم عاشقت باشم،<br />ببينمت، ببينمت، ببينمت عزيزکم<br />]]></description>
    <guid isPermaLink="false">419@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>شعر</dc:subject>
    <dc:date>2012-01-24T16:49:43+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نسخه‌هاي يک راننده تاکسي براي افزايش «تيتراژ» روزنامه </title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=418</link>
    <description><![CDATA[۱-&zwnj;روزنامه&zwnj;نگار بودن خيلي سخت است. اينکه مي&zwnj;گويم &laquo;خيلي&raquo;، با خيلي &laquo;خيلي&zwnj;&raquo;هاي ديگر فرق دارد. اين &laquo;خيلي&raquo; به شکل منحصربه&zwnj;فردي &laquo;خيلي&raquo; است. باور نمي&zwnj;کنيد؟ خدمت&zwnj;تان عرض مي&zwnj;کنم. اين ستون را به من داده&zwnj;اند که از زبان شما مساله طرح کنم و سعي کنم جوابش را بدهم. حالا اينکه &laquo;روزنامه&zwnj;نگار بودن سخت است&raquo; دغدغه شما محسوب نمي&zwnj;شود، خيلي محل اعتنا نيست، هرچه باشد من هم روي يک صندلي نشسته&zwnj;ام و مثل خيلي&zwnj;هاي ديگر تصميم مي&zwnj;گيرم که &laquo;نظر&raquo; و &laquo;دغدغه&raquo; مردم چيست! حالا برگرديم به ماجرا و اينکه اين سختي از چه بابت است. خودسانسوري؟ نبود امنيت شغلي؟ دستمزد ناچيز؟ همه اينها هست، اما مشکل از جاي ديگري است. براساس تجربه&zwnj;اي که به دست آورده&zwnj;ام هر وقت سوار تاکسي تلفني مي&zwnj;شوم، هرچه روزنامه را در هر کجايم باشد پنهان مي&zwnj;کنم. هرچقدر هم جناب راننده بخواهد سر صحبت را باز کند، در جواب ۲۰ ثانيه حرف&zwnj;زدنش، يک &laquo;درسته&raquo; يا &laquo;بله&raquo;، &laquo;نه&raquo; مي&zwnj;گويم که معنايش اين است آقاجان علاقه&zwnj;اي به ادامه بحث ندارم. القصه ماه&zwnj;ها پيش يک&zwnj;بار خبطي کردم و چون عجله داشتم، فرصت نکردم روزنامه&zwnj; را جاساز کنم. (جاساز! معمولا دوستان فعال در صنعت مواد مخدر از اين عبارت استفاده مي&zwnj;کنند!) بدشانس بودم که اين تيتر از کنار روزنامه زده بود بيرون: &laquo;اعتراف قاتل خيابان گلسار که اعضاي خانواده عمويش را کشته بود.&raquo; حالا نه به اين بلندي. کوتاه&zwnj;تر بود تيتر. بگذريم. آقا گفت بالاخره قضيه اين قتل گلسار چي شد؟ اين پسره را هم که گرفتند، چه کار کردند؟ گفتم بله گرفتند. &laquo;بله، گرفتند&raquo; من گواهينامه راندن در جاده تحليل اجتماعي و آسيب&zwnj;شناسي و از اينجور کليشه&zwnj;ها بود. افاضه فرمود که چه فايده؟ گرفتند، اينقدر طول مي&zwnj;دهند که ديگر فايده&zwnj;اي ندارد. کدام فايده؟ گفت آقا قاتل را گرفته&zwnj;اند، اعتراف هم کرده بايد همانجا دارش  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">418@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت</dc:subject>
    <dc:date>2012-01-14T18:14:49+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>گفت و گو با علی اصغر سیدآبادی، نویسنده کتاب‌های کودک و نوجوان:</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=417</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3>در ادبیات کودک پیشرفت داشته&zwnj;ایم، در ادبیات نوجوان نه</h3></div>علی اصغر سیدآبادی همان&zwnj;قدر که در روزنامه&zwnj;نگاری فعال بوده، کارنامه پروپیمانی هم در زمینه نوشتن کتاب کودک و نوجوان دارد. از او تاکنون حدود ۲۰ کتاب در حوزه ادبیات کودک و نوجوان منتشر شده است. دو کتاب اخیر او، یکی کتاب شعر &laquo;&zwnj;چه کسی کلاغ را اختراع کرد؟&raquo; است و دیگری رمانی برای نوجوانان با عنوان &laquo;شاهزاده&zwnj;ی بی&zwnj;تاج و تخت زیرزمین&raquo; که هر دو را نشر چشمه منتشر کرده است. همچنین به تازگی کتاب &laquo;روزها ديوها از آدم&zwnj;ها مي&zwnj;ترسند&raquo; سیدآبادی در پنجاه و ششمين نمايشگاه بين&zwnj;المللي كتاب كودك كه همه&zwnj;ساله در آلمان برگزار مي&zwnj;شود، جزو ۱۵ کتاب برتر جهان قرار گرفت. با او درباره وضعیت ادبیات کودک و نوجوان در ایران گفت و گو کردم. گفت و گو با او را که در <a href="http://farheekhtegan.ir/content/view/35222/40/">روزنامه فرهیختگان</a>  منتشر شده می&zwnj;توانید <a href="http://mojtabapourmohsen.com/interviews/ali-seyed-abadi">این&zwnj;جا</a>  بخوانید.<br /><br />]]></description>
    <guid isPermaLink="false">417@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>گفت و گو</dc:subject>
    <dc:date>2012-01-11T17:52:03+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نقد نیویورکر بر فیلم «جدایی نادر از سیمین»</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=416</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3>داستانِ تهران</h3>آنتونی لین<br />ترجمه: مجتبا پورمحسن<br /></div>در ایتدای فیلم &laquo;جدایی نادر از سیمین&raquo; چه کسی مورد خطاب قرار میگیرد؟ ما دو نفر را می&zwnj;بینیم، دو ایرانی از طبقه متوسط جامعه به نام نادر (پیمان معادی) و همسرش، سیمین (لیلا حاتمی) است که روبه دوربین دارند درباره طلاق احتمالی&zwnj;شان بحث می&zwnj;کنند. سیمین می&zwnj;خواهد کشورش را ترک کند و یک زندگی دیگر در خارج از ایران بسازد، اما نادر می&zwnj;خواهد بماند و تنها فرزندشان، &zwnj;دختر ۱۱ سال&zwnj;های به نام ترمه (سارینا فرهادی) را در ایران بزرگ کند. او تمایلی به جدایی ندارد؛ او می&zwnj;خواهد همه چیز را همان&zwnj;طور که هست حفظ کند. این زوج از همدیگر متنفر نیستند و سیمین همسرش را &laquo;فردی خوب و نجیب&raquo; توصیف می&zwnj;کند، اما به دلیل عمیقی - دلیلی که هرگز هرگز در فیلم توضیح داده نمی&zwnj;شود، اما به تدریج همه چیز را به خوبی می&zwnj;فهمیم &ndash; او زندگی دیگری را می&zwnj;خواهد. به این دلیل است که در شروع، سوی نگاه آن&zwnj;ها به ماست؛ از نظر مفهومی، آن&zwnj;ها دارند مساله&zwnj;شان را با یک رییس دادگاه مطرح می&zwnj;کنند، چون ما صدایش را می&zwnj;شنویم که از آن&zwnj;ها سوال می&zwnj;کند، اما آن&zwnj;ها به همان اندازه و با همان شور با ما هم حرف می&zwnj;زنند. دلم می&zwnj;خواست جواب بدهم: &laquo;با من هستید؟&raquo;<br />دوست داشتم که تقریباً دو ساعت بعد، و بعد از شنیدن راستی&zwnj;ها و ناراستی&zwnj;های مساله، بتوانم نظری دقیق و بی&zwnj;طرفانه بدهم، اما &laquo;جدایی نادر از سیمین&raquo;، اگرچه از خیلی جنبهها یک دارم خانوادگی شلوغ است، ما را با انرژی انرژی فراخ و تندی به جلو و عقب تکان می&zwnj;دهد. تقریباً برای هر کدام از شخصیت&zwnj;های درگیر متاسف می&zwnj;شوی، در عین حال کاملاً نمی&zwnj;دانی چه فکری بکنی، و به&zwnj;طرز غریبی تماشای اکثر اتفاقات کوچک خسته&zwnj;کننده است - یک اشاره پرخاشگرانه، یک نکته اتفاقی - &zwnj;چیزی را جلوه می&zwnj;دهند که باید یک موج خفیف باشد، یک موج شوکآور میشود. اصغر  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">416@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>سينما</dc:subject>
    <dc:date>2012-01-10T17:16:13+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>نگاهي به مجموعه شعر « نام تو زخم من است»، سروده‌ي آزاده طاهايي</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=415</link>
    <description><![CDATA[<div align="center"><h3>شعر &laquo;پيام&zwnj;ها&raquo;ي امروز</h3></div>آن چه تو را به/ تنهايي يک فانوس دريايي/ پيوند مي&zwnj;دهد؛&zwnj;/ نه بي&zwnj;رحمي درياست/ نه سرگرداني ماه/ پشت حرف&zwnj;ها چيزي نيست/ کابوس زندگي،/ حرف تازه&zwnj;اي نيست./ پشت حرف هاي کهنه/ مردي،/ بر پشته&zwnj;هاي خستگي/ مي&zwnj;کوبد/ و از ديوارها/ تاريخ مي&zwnj;سازد&raquo; (صفحه&zwnj;ي ۸۷)<br />تي اس اليوت معتقد بود شعر از ويرژيل به بعد، ديگر وظيفه&zwnj;ي &laquo;تعليمي&raquo; و &laquo;آموزشي&raquo; را برعهده ندارد. شايد تا زمانه&zwnj;اي که ويرژيل در آن مي&zwnj;زيست، هنوز شعر، وسيله&zwnj;اي حتا براي آموزش کشاورزي بود، اما پس از آن با شکل&zwnj;گيري صنعت (يا بهتر بگوييم صناعت) شعر ديگر وظيفه&zwnj;ي آموزشي نداشت. اما اين پايان ماجرا نبود. هر چه باشد از ابتداي تاريخ شعر، شعر کلامي متفاوت با کلام بوده. يعني هر آنچه شاکله&zwnj;ي کلام بوده، در شعر به پرسش کشيده مي&zwnj;شود.<br />در دوره&zwnj;اي که وظيفه&zwnj;ي &laquo;پيام&raquo; آوري را براي شعر قائل بودند، آن&zwnj;چه شعر را شعر مي&zwnj;کرد، ارايه آن &laquo;پيام&raquo; به گونه&zwnj;اي متفاوت بود که غالباً با توجيهي از اين دست که &laquo;پيام شاعرانه، موثرتر است&raquo; وسيله&zwnj;ي انتقال پيامي واجد ارزش محسوب مي&zwnj;شد.<br />اين ارزش هم در جهاني خارج از متن خلق شده بود. اما به مرور، از يک سو با پيشرفت جامعه&zwnj;ي بشري وظيفه&zwnj;ي انتقال پيام ارزش&zwnj;ها از دوش شعر برداشته و به مديوم&zwnj;هايي ديگر انتقال داده شد و هم دو اتفاق مهم در ساخت انديشه&zwnj;ي بشري رخ داد. نخست اين&zwnj;که نزاع&zwnj;هاي انساني بر سر منافع که با نقاب انديشه&zwnj;ها، ايدئولوژي&zwnj;ها و حتا مرزهاي جغرافيايي رخ مي&zwnj;داد، آنقدر شدت يافت که شعر در اذهان عمومي، کلامي &laquo;شيک&raquo; و دور از واقعيت تلقي مي&zwnj;شد و هنوز هم مي&zwnj;شود. هنوز هم مي&zwnj;شنويم که گاهي افراد براي تاکيد بر بي&zwnj;منطقي و بيهودگي کلام طرف مقابل مي&zwnj;گويند:&laquo;داري شعر مي&zwnj;گويي&raquo;! يعني داري &laquo;پرت و پلا&raquo; مي&zwnj;گويي! اتفاق ديگر دقيقاً در  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">415@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>نقد</dc:subject>
    <dc:date>2012-01-08T19:48:58+03:30</dc:date>
  </item>
  <item>
    <title>حسرت‌های کودکی و سرانجام کارن همایون‌فر</title>
    <link>http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=414</link>
    <description><![CDATA[<span style="color: #ff0000">۱</span><br />چند روز پیش دیداری با محمد شمس لنگرودی داشتم که بحث&zwnj;مان کشید به هستی و زندگی و جناب شمس جمله&zwnj;ای را گفت که حرف دلم بود، زندگی آن چیزهایی نیست که داری؛ زندگی آن چیزهایی است که خواسته&zwnj;ای به دست &zwnj;آوری و به دست نمی&zwnj;آوری. آدم در طول روزها بارها به گذشته&zwnj;اش، به دوران کودکی&zwnj;اش می&zwnj;رود و برمی&zwnj;گردد.<br />لااقل من که اینجوری&zwnj;ام. فکر می&zwnj;کنم اکثر آدم&zwnj;ها نیز چنین تجربه&zwnj;ای را دارند. مثلاً می&zwnj;روم به دوران کودکی و یاد کشیدن دندانهایم می&zwnj;افتم. چون از آمپول می&zwnj;ترسیدم، نمی&zwnj;گذاشتم دندانپزشک با آمپول لثه&zwnj;ام را بی&zwnj;حس کند. دکتر هم به ناچار سعی می&zwnj;کرد با اسپری لیدوکائین&zwnj; تا حد ممکن دردکشیدن دندان را کم کند. واقعاً چطور به این تریلر وحشتناک تن می&zwnj;دادم؟ فکرش را بکنید که دکتر بدون بی&zwnj;حسی دندانتان را بکشد. چه دردی دارد، داشت. هزار برابر دردناک&zwnj;تر از آمپول بی&zwnj;حسی. از دندانپزشکی که می&zwnj;آمدیم بیرون، پدرم مرا می&zwnj;برد مغازه&zwnj;ی سفیدبرفی سر پیچ سبزه&zwnj;میدان که فروشگاه لباس&zwnj;های مرغوب کودکان بود. پیرهنی،&zwnj; شلواری یا کاپشنی برایم می&zwnj;خرید تا دردم تسکین پیدا کند. اما حالا که دقت می&zwnj;کنم می&zwnj;بینم هر بار که به آن روزها برمی&zwnj;گردم، درد کشیدن دندان بدون بی&zwnj;حسی را کاملاً حس می&zwnj;کنم، ولی کمتر به آن لباس&zwnj;ها و جایزه&zwnj;ها فکر می&zwnj;کنم. توی محل ما کسی فوتبالدستی نداشت. همه می&zwnj;رفتند در مغازه&zwnj;هایی که چند تا فوتبال دستی بزرگ داشت، پنج تومان می&zwnj;انداختند و پنج تا توپ می&zwnj;گرفتند. پدر سفارش داد تا برایم فوتبال دستی بسازند. اما فوتبالدستی من سه تا دسته داشت و من همیشه در حسرت فوتبال دستی چهاردسته&zwnj;ای بودم. یویو را که خاطرتان هست؟ یویویی که پدرم برایم درست می&zwnj;کرد، چند برابر بهتر از یویویی بود که محمد گازو(در مغازه&zwnj;اش می&zwnj;فروخت. اما من همان را می&zwnj;خواستم و همیشه آرزویش به دلم ماند.  ...]]></description>
    <guid isPermaLink="false">414@http://www.pourmohsen.com/</guid>
    <dc:subject>یادداشت</dc:subject>
    <dc:date>2012-01-07T18:36:10+03:30</dc:date>
  </item>

  </channel>
</rss>
