خيلي وقت بود، خيلي خيلي وقت بود که از رعدو برق و باران لذت نبرده بودم،کيف نکرده بودم. صداي هرچه فرستنده را قطع ميکنم که با تمام وجود صداي رعد و باران بنشيند توي سلولهايم. شايد تا مدتها طول بکشد تا دوباره...
چرا وقتي به نوشتن از چيزهايي ميرسيم که خلوت و تنهاييهايمان را ساختهاند، چيزهايي که خيال ميکنيم بارها و بارها نجاتمان دادهاند از فروپاشي و خودويرانگري، دست و دلمان اينقدر ميلرزد و ميترسيم از قضاوت ديگران؟