جامعه وقتي به بنبست ميرسد، يعني رو به شكوفايي است. يعني جامعه وقتي كه در بنبست است، نميداند كه در بنبست است. و وقتي كه راه حلي مييابد، يا لااقل به راه حلي فكر ميكند در حال خروج از بن بست است.
به نظر ميرسد جامعهي ما، با حذف مرحلهي بنبست، تصور ميكند بلافاصله جدا از شيوههاي ديگر، به شيوههاي جديدي نياز دارد.
سادهتر بگويم الان هركسي در جامعهي ما فكر ميكند كه تمام راههايي كه تاكنون جامعهي ما رفته، بيراهه بوده و مسير درست هماني است كه او پيشنهاد ميدهد. غالباً هم افراد بسته به سطح دانششان، با زبان بيزباني، راه پيشنهادي خود را «خط سوم» و يا «نه اين، نه آن» مينامند.
اينكه افراد جامعه همگي خود را تئوريسينِ خط سوم يا به عبارت بهتر خطوط سوم ميدانند، نشان دهندهي نوعي اعتماد به نفس كاذب است كه پيامد از هم گسيختگي جامعه است.
اگرچه حرفهاي راننده آژانسي كه خود را مغز متفكر ميداند كه حكومت نتوانسته او را كشف كند و يا در جريان يك «توطئه» ناديده گرفته شده؛ خندهدار است. اما به نظر من از شيوع اين افكار متوهمانه در جامعه بايد نگران بود. چرا كه به نظر ميرسد جامعهي امروز ما، بيش از هر زماني احساساتي عمل ميكند و جالب اينكه با عباراتي نظير «خط سوم» و «خط تعادل» تظاهر به عقلانيت ميكند. مقصود من چند درصد افراد نخبهي جامعه نيست، جامعهي ما در مفهوم كلي دچار اين بيماري شده است.
نكتهي شگفتانگيز اينكه در پس اين تئوريبافيهاي سطحي، چيز جديدي ديده نميشود. جامعهي ايراني به فكر نجاتدهنده است. اگر نااميد است، نه اينكه به نجاتدهنده اعتقاد ندارد، بلكه نجاتدهندهاي نمييابد. جامعهي ما همچنان به دنبال قاليچهي سليمان و داروي شفابخش معجزه آساست. گيرم حالا با كلماتي جديدتر پيرامونش را رج ميزند.
به نظر من ضروري است كه نخبگان در اسرع وقت به هر روش ممكن به توهمزدايي از جامعه بپردازند. چرا كه وقتي به احتمال قريب به يقين، اين تئوريهاي سطحي ره به جايي نبرد، جامعهي ما كه اين خطوط سوم كاملاً احساسي را به خرد ربط ميدهد؛ در نهايت در مقابل عقلانيت قرار ميگيرد و اين قطعاً نتيجهي خوشايندي نيست.