لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
يک‌شنبه - ۱۷ شهريور ۱۳۹۲

آدم در اغما که مي‌رود، زمان‌ها به هم مي‌ريزد؛ من نرفته‌ام اما به گمانم بايد همين‌طور باشد، مثلاً اگر در زمان هشياري براي آدم برگشت به سال‌هاي دور محسوس و خودش را مي‌بيند که اولين تصويري که از تهران در ذهن‌اش شکل مي‌گيرد‌، اتوبوس‌هاي دوطبقه و پارک اِرم است؛ در اغما به احتمال قريب به يقين زمان اصلاً وجود خارجي ندارد و همين‌طور اتوبوس‌هاي دو طبقه هستند که از ايستگاه‌هاي مترو مي‌گذرند. حکايتِ اتوبوس‌هاي دو طبقه شايد براي تهران‌نشيناني که بي‌شمار بار روي صندلي‌هاي زهوار دررفته اين اتوبوس‌ها نشسته‌اند، صرفاً يک نوستالژي باشد، آن روزهايي که اتوبوس‌هاي دوطبقه‌ي شهري براي ما تصوير نمادين شعري بزرگ بود، براي آن‌ها که پايتخت‌نشين بودند، فقط و فقط اتوبوس‌هايي بودند که به جاي يک طبقه، دو طبقه داشت. اين را چرا گفتم؟ براي ما که با نيم ليتر بنزين مي‌رسيم به جايي سرسبز يا فاصله‌مان با دريا حدود ۳۵ کيلومتر است، خيلي لطفي ندارد وقتي دوستان و آشنايانِ سرسبزي نديده دعوت‌مان مي‌کنند به جايي در ولايت خودمان. يا وقتي با لب و لوچه‌اي آويزان و با آب و تاب از طراوت و زيباييعکس: هفت‌ها طبيعتي که تعريفش را شنيده‌اند مي‌گويند، کم پيش مي‌آيد ما هم توي دلمان قند آب شود. چيزي که دوروبر ما زياد است، طبيعت است. نمونه‌اش يکي از دوستان نازنين که يک‌بار دعوت‌مان را پذيرفت و با ما آمد و زديم به جاده‌ي امامزاده اسحاق تا نفسي تازه کنيم. من اما تنبلي کرده بودم و نرفته بودم به ولايت همسرِ جناب دوست که جايي همين نزديکي‌هاي خودمان است. از خدا پنهان نيست، از شما چه پنهان، يکي از دلايل کوچکش همين بود که به خودم مي‌گفتم من طبيعت اين ديار را از برم. اشتباه مي‌کردم، بدجوري هم اشتباه مي‌کردم. هفته‌ي گذشته بود که به دعوت دوست نازنين ديگري رفتيم رستم‌آباد تا بزنيم به ييلاقي که تعريفش را قبلاً شنيده بودم، سلانسر؛ از همان تعريف‌ها که افتد و داني و بسيار شنيده بودم. تا ناهار خورديم و قيلوله‌اي کرديم و ميزبان‌ يک عالمه گردو پوست گرفت و گردوها را شمردند و شده بود ۱۵ هزارتا انگار، تا انقدر خوش گذشت که ديديم ساعت شده ۷:۳۰ عصر و آفتاب غروب کرده بود تقريباً. گفتند با ماشين ۲۰ دقيقه راه است، راست مي‌گفتند همين حدود بود به ساعت قراردادي؛ اما من همين‌جا در ۶۰ کيلومتري شهري که سال‌ها در آن زيسته‌ام، صحنه‌هاي بکري ديدم که اگر دير نکرده بوديم و روز مي‌رفتيم از دستش مي‌داديم. جاده‌ي خاکي رو به ارتفاع را با سرعت بيست سي کيلومتر مي‌رفتيم، چنان مه گرفته بود که به زحمت مي‌توانستيم بيش از سه چهار متر جلوي‌مان را ببينيم، پيچ پشت پيچ مه گرفته و لاستيک جلوي ماشين ميزبان‌مان در آستانه لغزيدن به دره و قلب من که داشت از جا درمي‌آمد از ترس. هوا سرد شده بود. سرما از درزهاي ماشين خودش را مي‌رساند داخل. از سياست داشتيم حرف مي‌زديم، سياستِ امروز و انتخابات و سي سال پيش و چه و چه و حرف‌هايي که تنقلات خانواده‌هاي طبقه متوسط ايراني است (خارجي‌اش را نديده‌ام، شايد آن‌ها هم همين‌طور باشند!) يک‌جايي ديگر آن‌قدر ترسيدم که گفتم لاستيک سمت راست زياد به دره نزديک نمي‌شود سر پيچ‌ها؟ «نه، علي آقا راه را مثل کف دستش بلد است» بلد بود. در نزديکي کلبه ماشين متوقف شد، پياده شديم، بوران بود، از آن مدل بوران‌ها که در کارتون‌ها ديده بوديم، بدون برف. به کلبه که رسيديم باران هم شروع شد. تصاوير زيباي غروب سلانسر را از دست داده بوديم، اما بوران هم براي خودش تجربه‌اي بود. توي کلبه با همسرم و ميزبانان‌مان زير پتو نشستيم و تخمه شکستيم و ما با مادر حرف زديم و علي آقا سکوت کرد. حرف هم زد، اما سکوت داشت. مي‌خواستيم صبح زود برويم بالا و ييلاق‌نشين‌ها را ببينيم و شير بدوشيم و از اين‌جور چيزها... بيدار که شديم دير شده بود. زود بود اما براي تماشا زود بود و براي بالا رفتن دير. در ارتفاع ۱۵۰۰ متري ابرها بودند که از جلوي‌مان مي‌گذشتند. عکس گرفتيم، آن‌قدر که ميل‌‌مان براي عکس‌گيري ارضا شود. صبحانه پنير خورديم با گردوي تازه و عسل و اُملت و در کلبه باز بود و ابرها از جلوي‌مان و نه بالاي سرمان مي‌گذشتند. کفش و کلاه کرديم و آمديم پايين، رستم‌آباد. در راه برگشت، سر يک پيچ علي آقا گفت چندي پيش اين‌جا يک گراز ديده است، پرسيدم مگر اين‌جا گراز هم هست، «بله، فراوان، همين حالا هم شايد يکي پيدايش شود»، شنيدم که به ندرت حمله مي‌کنند به آدم‌ها. داشتم فکر مي‌کردم که شب قبل وقتي در هواي مه گرفته در جاده پنج نفري سوار ماشين بوديم و به طرف سلانسر مي‌رفتيم، گرازها به همديگر چه مي‌گفتند درباره‌مان. رفته بوديم سلانسر، غروب را ببينيم، ييلاق‌نشين‌ها را ببينيم، شير بدوشيم و چند کار ديگر که هيچکدام‌شان را نکرديم. اما خيلي کارها کرديم که لذت‌بخش بود. علي‌ آقا عاشقِ رستم‌آباد و سلانسر است، توي کلبه‌اش همه چيز پيدا مي‌شود، همه چيز مرتب است؛ اگر نشناسي فکر مي‌کني مي خواهد يک سال بي‌وقفه آن‌جا زندگي کند از بس که به آن‌جا رسيده. اما او نه در راه رفت، نه در راه برگشت، سکوت کرد، از سلانسر نگفت، از پيچ‌هايي که به تعدادشان خاطره شنيدني داشت، گذاشت خودمان با سلانسر مواجه شويم و لذتش را ببريم. فضيلت سکوت آن‌قدر به دلم نشست که انگار رفته باشيم ماهي کپور صيد کنيم و ماهي قزل‌آلا توي قلاب‌مان گير کرده باشد، سکوت علي آقا، قزل‌آلا بود.

* اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۵۱۴۸۱ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=494
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
سميه
جمعه - ۲۲ شهريور ۱۳۹۲
سلام.
من از سايتتون خيلي خوشم اومد.
کتابايي که معرفي کردين ....
آدم رو ديوونه ميکنه...........
به دنبال کتاب \" براي سنگ ها \" اينجا اومدم.
فک کنم موندگار شم.
من شعر ميگم....
البته نميدونم ميشه گفت شعر يا نه.
ميشه براي شما بفرستم....
نظر بدين.
لطفا.
با تشکر.
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۱۸۷۳۴۰۴ صفحه
مشاهده امروز: ۱۱۹۰ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: