لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
سه‌شنبه - ۴ تير ۱۳۹۲

 بي‌چراغ، بي‌آينه

«در اين لحظه، هيچ ترديدي ندارم که هر هنرمند بزرگي در مرکز وجودي خود، يک تناقض ناگوار دارد؛ تناقضي که اگر روزي به ارتفاع يکي از نقيضين منجر شود، کار هنرمند نيز تمام است و ديگر از هنر چيزي جز مهارت‌هاي آن برايش باقي نخواهد ماند.» (با چراغ و آينه- صفحه ۵۵۱)
اين جمله‌ي بلند، سطرهاي آغازين نقد و نظر دکتر محمدرضا شفيعي کدکني بر شعر مهدي اخوان ثالث است. اگر بخواهم با دقت و بر اساس همه‌ي آنچه کدکني در اين کتاب نوشته، بهترين بخش را انتخاب کنم، دقيقا همين جمله‌ي بلند است و اگر اين جمله‌ي بسيار زيبا، عميق(و چند صفت ديگر) در پيشاني نقد و نظر استاد بر شعر اخوان ثالث نوشته شده،خود نشانه‌ي بسياري از ناراستي‌هايي است که استاد در کتاب«با چراغ و آينه» خواسته يا ناخواسته در حق نوشته‌ي خود- و نه«ديگراني» که از زير تيغ نقد او گذشته‌اند- روا داشته است.
استاد کدکني در کتاب اخيرش که زير عنوان«در جستجوي ريشه‌هاي تحول شعر معاصر ايران» منتشر شده به بررسي شعر معاصر ايران از دوره مشروطيت تا گذشته‌اي نزديک‌ پرداخته است. او در مقدمه‌اي که بر کتاب نوشته تقريبا همه‌ي آنچه  را که قصد داشته در کتاب ۷۶۰ صفحه‌اي‌اش بگويد- در قالبي علمي بگويد- بدون پايبندي به هرگونه  متر و معياري-متر و معيار نقد- پيچيده در لفاف فروتني مفرط گفته است. او در اين مقدمه‌ي کوتاه تاکيد مي‌کند که عده‌اي از شاعران نام خود را در اين کتاب نمي‌بينند؛ و در مقام ناظر مطلق شعر امروز ايران آن شاعران را که حريفان گمنام او هستند، مي‌نوازد. در صفحه‌ي ۲۲، کدکني مي‌نويسد:«تمام کساني که حتي اشعر شعراي خانواده‌ي خود هم نيستند جاي خود را در اين کتاب خالي مي‌بينند و ته دلشان از من گله دارند که چرا فصلي درباره‌ي ايشان ننوشته‌ام  و بر محور يکي از همان گونه دلگرمي‌ها، بحثي درباره‌ي شعر ايشان نکرد‌ه‌ام.»
او در صفحه‌ي قبل در تخفيف اين حريفان ناشناس- که اشاره به آن‌ها بي‌آنکه نامي از آنها برده شود به زعم استاد از کوچکي‌شان است- توضيح داده: «من مي‌شناسم کساني را که مجموعه‌هاي «شعر» چاپ مي‌کنند و در روزنامه‌ها انواع دعوي‌ها را دارند و حتي«اشعر شعراي خانواده‌ي خود» هم نيستند، با اين همه روزنه‌اي براي دلگرمي در عالم خيال البته براي خود مي‌گشايند...».
حيرتم از سخنان استاد زماني دوچندان شد که معيار او براي پرداختن به شاعران اين است که شاعري«فرم تازه»اي به وجود آورده باشد و يا به قول او مثل بهار«حال و هواي تازه‌اي را وارد فرم‌هاي شناخته شده‌ي شعر فارسي کرده باشد.» از استاد فرزانه‌اي همچون شفيعي کدکني انتظار نمي‌رود که «حال و هواي تازه» را معيار قضاوت فني درباره‌ي شعر يک شاعر قرار دهد. کاري نداريم که منتقد چه معياري بايد داشته باشد –هم راي با ما يا مخالف ما- بايد معيار نقد باشد. «حال و هواي تازه» جز يک عبارت سهل‌الوصول اما مبهم و توصيفي و غيرقابل اتکا نيست. همچنان که «فرم تازه» هم براي گفتمان استاد و محقق سرشناسي که عمري در سبک و چند و چون شعر و ادب فارسي مداقه کرده، عبارتي «خام» به نظر مي‌رسد. کدکني در همين مقدمه‌ي کوتاه تا حدي که مي‌تواند به حريفان معترض ناشناس خرده مي‌گيرد و عمق تفکرات‌شان را با نسبت دادن تعمدي جملات کم مايه سطحي نشان مي‌دهد.
در ابتداي اين نوشته قول شفيعي کدکني را در فوايد تناقضات هنري براي يک هنرمند نقل کردم. اما اگر نگوييم در نقد لااقل در مقدمه‌ي کتابي تحليلي نمي‌توان مرتکب تناقضات فاحش شد و آن را به پاي تناقض هنري گذاشت. حتا اگر توضيح  متواضعانه استاد پيشاپيش توجيهي براي تناقضات احتمالي ارايه کند، پذيرفتني نيست.
به نوشته او«ممکن است کساني، در اين کتاب، به مواردي از تناقض برخورد کنند. با در نظر گرفتن شرط «وحدت زمان- که يکي از شرايط هشتگانه‌ي تناقض منطقي است- آن مساله، خود به خود حل مي‌شود.» اما تناقضات متعدد کتاب- آن دسته که موضوع اين نوشته است- در قالب هيچکدام از اين تناقضات نمي‌گنجد. مثلا کدکني چه در مقدمه و چه در متن کتاب، تي. اس .اليوت، شاعر آمريکايي- انگليسي را شاهد سخنانش مي‌گيرد و حتا با نقل قول‌هايي از او غيرمستقيم ساختار شعر را معنا مي‌کند و به جاي حريفان غايب حرف مي‌زند و به نقل از آنها مي گويد: «گور پدر اليوت و نظريه‌اش در باب فرم تازه»! اما بلافاصله در ستايش از عارف قزويني مي‌نويسد که هنوز تصنيف‌هاي عارف بر لب زن و مرد ايراني جاري است... اما به زعم او «بسياري از استادان بزرگ که تمام ظرايف زبان و قواعد نحوي و صرفي و بلاغي را به حد کمال رعايت کرده‌اند، هرگز کسي به سراغ ديوان‌هاي ايشان نمي‌رود و فقط در ميان خانواده و دوستان خانوادگي مطرح‌اند...» و در ادامه با چشم پوشي از همان معيارهاي متزلزلي که ارايه کرده در دفاع از فروزانفر مي‌نويسد:«رهي و فروزانفر اگر حال و هواي تازه‌اي را وارد شعر عصر خود نکرده و ساختار جديدي را نيازموده‌اند، به هر حال، نمونه‌هايي از شعرشان، براي گروهي از اهل ادب، هميشه خواندني بوده است.» ناممکني پيدا کردن ربطي بين اين حرف‌ها با معيارهاي او يعني«فرم تازه» و«حال و هواي تازه» به يک طرف، تناقض معيار اخير او يعني خوانده شدن اثر با جهان شعري ديرياب تي اس اليوت را انصافا نمي‌توان با هيچ منطقي هضم کرد. اگر شفيعي کدکني، داشتن مخاطبان بسيار را يکي از معيارهاي ويژه‌ي شعر مورد قبول خود مي‌داند، پس چرا در تئوري شعر از اليوت نخبه‌گرا حرف مي‌زند؟ استاد لجوجانه آمار غلط مي‌دهد و مي‌گويد: «ديوان رهي معيري يکي از پرفروش‌ترين ديوان‌هاي شعر معاصر است.» اين ادعا مبتني بر چه واقعيتي است؟ واقعاً آثار رهي معيري از پرفروش‌ترين‌هاست؟
لازم است که بگويم از نظر من نه پرفروش بودن و نه کم‌فروش بودن شعر نمي‌تواند تعيين‌کننده‌ي ارزش ادبي آن باشد. عجيب است که جناب کدکني، اشعار فروزانفر را جزو آثار پرمخاطب مي‌داند. در خدمات و ارزش و جايگاه قابل احترام فروزانفر ترديدي نيست، اما فکر مي‌کنم حتا اگر خود فروزانفر هم زنده بود، نمي‌توانست با اين ادعا موافق باشد. واقعا فروزانفر چقدر خواننده دارد؟
درباره‌ي تناقضات مکرر در کتاب «با چراغ و آينه» مي‌توان نمونه‌هاي فراواني آورد. اساسا اگر اراده بر خرده‌گيري باشد، پيداکردن تناقض در هر متني کار دشواري نيست. اما کتاب اخير استاد محمد شفيعي کدکني تفاوت عمده‌اي با متن‌هاي ديگر دارد. «با چراغ‌ و آينه» مهاجم است، نسبت به حريفان ناشناسي که اتفاقا تمام تلاش نويسنده  براي ناديده گرفتن‌شان نتيجه‌ي معکوس داده و اهميت زيادي پيدا کرده‌اند.
از مقدمه کتاب که بگذريم در نقد و نظر شاعران مطرح نيز نويسنده نگاه‌هاي خلاف واقعي دارد. اين خلاف واقعيت به معناي قائل شدن حرمتي براي تکثرگرايي در معناي واقعيت نيست. براي مثال کدکني نقش بسيار مهمي براي شعرهاي محمدتقي بهار قايل است آن‌چنان که از «حال و هواي تازه» در شعر او ياد مي‌کند. در حالي که اولا اين «حال و هواي تازه » - اگر اصلا اين مفهوم را واجد ارزش‌ نقادي بدانيم – نتيجه‌ي طبيعي اتفاقات سياسي و اجتماعي بود. مگر شاعري مي‌توانست در بحبوحه‌ي دوران مشروطيت، به سبک بازگشت شعر بنويسد؟ ضمنا اگر در حال و هواي شعر در دوران مشروطيت تغييري ايجاد شده باشد، اين تغيير قطعا در شعر بهار برجسته نيست. صراحت لهجه ميرزاده عشقي زبانزد خاص وعام بود، نه بهار. بهار اديب شاخص و معتبر، اما شاعري متوسط بود. اساسا شعر دوران مشروطيت پس از سبک بازگشت تجلي ضرورت تحولي بنيادين در شعر فارسي است که نهايتا به شعر نو و نيما ختم شد. کدکني در کتاب اخيرش، بهار را به سبب ميهن‌پرستي در شعرش ستوده و بارها نقش والايي به او و شعرش مي‌دهد. حال آنکه همين ويژگي‌ «ميهن‌پرستي» را از سوي شاعر بزرگي همچون شاملو به سخره مي‌گيرد. استاد در قالب نامه‌اي مي‌فرمايند: «تو بهتر از هر کسي ‌ مي‌داني که آنچه بامداد يا احمد شاملو را مي‌سازد اگر به صد جزء تقسيم شود؛ پنجاه تا شصت درصدش ربطي به شعر ندارد. اين شهرت و اعتبار نتيجه‌ي پنجاه شصت سال حضور مستمر در روزنامه‌هاست مدتي حزب توده او را بزرگ مي‌کرد، بعد سلطنت‌طلب‌ها، بعد چريک‌ها، حالا هم همه‌ي ناراضيان از اوضاع کنوني،‌و اين بزرگ‌‌کردن‌ها به هيچ‌وجه صد در صد به شعر او مربوط نيست،‌مربوط به موقع‌شناسي اوست - و به قول خودش – با الهام از تعبيري از ماياکوفسکي - «سفارش زمانه را پذيرفتن.... در تهران که بودم يکي از دانشجويان علوم اجتماعي صد شماره مجله‌ي آدينه را براي يک  مطالعه‌ي فرهنگي تحليلي کامپيوتري کرده بود مي‌گفت: در اين صد شماره، در تمام شماره‌ها – جز چند مورد استثنايي - نام شاملو آمده است و در تمام موارد با القابي از نوع «شاعر بزرگ ميهن ما»، «شاعر بي‌همتاي...» (صفحه‌ي ۵۲۶)
اهميت اين سخنان آنقدر هست که عذر بنده را براي طولاني بودن نقل قول بپذيريد. واقعا توده‌اي‌ها يا سلطنت‌‌طلب‌ها بودند که شاملو را بزرگ کردند؟ از کدام سلطنت‌طلب‌ها سخن مي‌گويد استاد؟ و تاکيد رندانه به «سفارش زمانه را پذيرفتن» به تلخي اين سوال را ايجاد نمي‌کند پس آيا محمدتقي بهار نيز سفارش زمانه را نپذيرفت؟
مي‌خواهم بگويم دکتر محمدرضا شفيعي کدکني آگاهي کافي از شعر معاصر ايران ندارد. در همين کتاب، او در تمجيد از نيما، بدون اشاره به تغييرات ساختاري در نگاه به شعر مي‌نويسد: «در شعر نيما زيبايي وحشي و غريب جلوه مي‌کند و از اين روي متوغلان در ادب قديم نمي‌توانند از شعر او لذت ببرند...» (صفحه‌ي ۴۵۳)
باز مي‌نويسد: «نيما مثل هر شاعر صاحب سبک، زبان مشخص و مستقل دارد و همين زبان ويژه‌ي او نموداري است از جهان‌بيني و نوع تاملات او در برابر رويدادهاي هستي.» (صفحه‌ي ۴۵۴)
شخصا نتوانستم نيماي ديگري را در چشم کدکني ببينم. او جز اين سخنان کلي،‌کمترين حرف تازه‌اي درباره‌ي نيما  در چنته نداشته. لااقل در اين کتاب. و اما اخوان را بيش از همه‌ي اينها مورد لطف قرار مي‌دهد. او شعر «کتيبه» اخوان را متصف به صفت «شاهکار بي‌مانند» مي‌کند و «چاووشي» را «شاهکار بلامنازع» مي‌خواند. نيز در «تحليل» شعر مهدي اخوان ثالث مي‌نويسد: «کتيبه، شعري است سخت نوميد اما نيرومند و موثر که زبان و محتوا در آن هم‌آهنگ جلوه مي‌کنند. پس از آن «قصه‌ي شهر سنگستان» است که منظومه‌اي است خواندني و ماندني، يکي از چند شعر خوبي است که تاکنون در قالب‌هاي جديد گفته شده است.» (صفحه‌ي ۵۶۰) مي‌توان درک کرد که يک محقق يا اديب در بزرگداشت يک شاعر، اشعارش را با صفاتي چون «خواندني و ماندني» ارج بنهد (که البته در اين موارد هم اهل ادب هوشمندانه‌تر عمل مي‌کنند) اما در متني انتقادي و تحليلي اين نوع ارزشگذاري فاقد اعتبار است.
شيفتگي شفيعي کدکني به اخوان ثالث و بهار در اين کتاب انکارناشدني است. در لابه‌لاي نوشته‌هاي استاد مي‌توان ريشه‌ي اين شيفتگي را پيدا کرد. او مي‌نويسد: «مسائل فني در شعر او (اخوان ثالث) بيش از ديگر شاعران نوپرداز رعايت شده است.»
و چند سطر پايين‌تر از يکي از علت‌هاي شيفتگي نويسنده کتاب به اخوان رمزگشايي مي‌شود: «من شخصا وقتي شعرهاي بي‌وزن را مي‌خوانم احساس مي‌کنم که نبودن موسيقي و عناصر جلوه‌ي هنري باعث مي‌شود که ديگر رغبتي به خواندن آن شعرها نداشته باشم.» (صفحه‌ي ۵۵۶)
و در جاي ديگري مي‌گويد اخوان مشکل شعر حافظ را براي او حل کرد: «من اگر متجاوز از يک ربع قرن، زندگي او را از نزديک نديده بودم و در احوالات مختلف با او نزيسته بودم، امروز فهم درستي از شعر حافظ نمي‌توانستم داشته باشم.» (صفحه ۵۵۲)
اخوان شاعر بزرگي است، شک کردن به اين مساله خارج از دايره منطق نقادي است. اما شعرهاي او هم مثل بسياري از شاعران ديگر هم نسل او و نسل‌هاي قبل‌تر و بعدتر ايراد داشته است. از جمله اينکه گذر زمان نشان داد که درک اخوان از شعر نيما آنچنان غلط بود که اگرچه برداشتش از انقلاب نيمايي درظاهر نسبت به ديگر پيروان نيما نزديک‌تر بود، اما چون او نيز همچون استاد شفيعي کدکني، انقلاب نيما را در کوتاه و بلند کردن عروض خلاصه کرده بود، نتوانست شعر مدرن بنويسد و به همين علت پيوندش را با شعر کهن آن هم از نوع سبک خراساني حفظ کرد و اين يکي از مهم‌ترين دلايل ارتباط صميمانه کدکني با اخوان ثالث است. همچنان که علاقه‌ي او به بهار نيز به دليل پيوند عميق شعر بهار با شعر کهن فارسي است. اهميت بهار، ايرج ميرزا و ديگر شاعران مشروطه به اعتبار ادبي شعرشان نبود؛ آنها به خاطر اين که جامعه‌ي جديد را وارد شعر کردند، مورد توجه قرار گرفتند. در حالي که استاد کدکني از اين مساله با سرعت مي‌گذرد و مثلا در باب اهميت قصيده‌سرايي بهار سخن مي‌گويد:«اين يکي از سعادت‌هاي بهار بوده است که قصيده را در روزگاري به خدمت شعر خويش درآورده که تاريخ اجتماعي و جهان هر روز گونه و رنگ تازه‌اي گرفته»(صفحه‌ي ۳۵۴) در واقع کدکني به طور غيرمستقيم، اهميت بهار را در مقاومت او در برابر گونه‌هاي تازه‌ي شعر مي‌داند. اگر اين گفته‌ي کدکني را بپذيريم، بايد تاريخ ادبيات ايران را از نو نوشت و شعر مشروطه را جزئي از شعر دوره‌ي بازگشت دانست. تعلق خاطر استاد کدکني به گذشته‌ي شعر فارسي است که اجازه نمي‌دهد انقلاب نيما در جهان‌بيني را بپذيرد و کار عظيم او را صرفا در تکنيک و فن خلاصه مي‌کند: «برخلاف آنچه در آغاز، اغلب اهل ادب مي‌پنداشتند- و شايد هم امروز دسته‌اي از جوانان و پيران را چنان عقيده‌اي باشد- تکنيک  و فن در شعر او (نيما) از عناصر اوليه و بسيار مهم به شمار مي‌روند. در شعر او تمام ارکان فرمي شعر کلاسيک فارسي، با وسعت و گسترش قابل حيات و انعطاف پذيري، ادامه يافته و قابل مطالعه است. وزن و قافيه، دو عنصر اصلي قالب شعر قديم فارسي در شعر نيما با وسعت روينده و سازنده‌اي هنوز به زندگي ادامه مي‌دهد.»)(صفحه‌ي ۴۵۱) استاد در تحليل شعر نيما اصلا به انقلاب در نگرش شعري نيما نپرداختند و همه چيز را در قالب وزن و قافيه تعريف کرده است. البته نويسنده‌ي کتاب، در چند فصل علنا مخالفت خود را با شعر بي‌وزن که جريان غالب شعر امروز ماست، اعلام مي‌کند. مثلا در دفاع از وزن، باز هم سراغ تي اس اليوت مي‌رود و اينبار از يکي از شاعران معاصر يعني اليوت نقل قول مي‌کند. «اليوت در مقاله‌ي «تاملات در باب شعر آزاد» ضمن يادآوري اينکه «شعر» هيچ گاه نمي‌تواند «آزاد» باشد مي گويد: اگر شعر آزاد يک فرم اصيل است بايد تعريف مثبت داشته ولي من از آن يک تعريف منفي، فقط، مي‌توانم ارايه کنم، به اين صورت که شعر قلمروي غياب طرح و انگاره، غياب قافيه، غياب وزن است». (صفحه  ۲۷۹)
حتما کدکني بهتر از ما مي‌داند که اين «شاعر معاصر» تي اس اليوت، شاعري سنت‌گرا شمرده مي‌شود و پناه بردن به او براي تخفيف شعر آزاد و سپيد واجد اعتبار نيست.
مشکل شفيعي کدکني اين نيست که شيفته‌ي شعر کهن فارسي است و با نگاهي شوونيستي اخوان ثالث را معيار شعر«درست» معاصر مي داند؛ هر شاعر، هر منتقد و استاد و حتا مي‌تواند شعر يک شاعر را دوست داشته باشد و شعر شاعر ديگري به دلش ننشيند. اما معضل کتاب «با چراغ و آينه» اين است که نويسنده‌اي با اين پيش زمينه‌هاي مشخص(شيفتگي به شعر کهن فارسي و عرق شوونيستي به خراسان) مي‌خواهد شعر مدرن ايران را تحليل و بررسي کند،‌ با اين توضيح که چون تاريخ به او اجازه نمي‌دهد که شاملو را انکار کند، «حمايت سلطنت‌طلب‌ها» از او را در محبوبيتش موثر مي‌بيند. من متعجبم اين چه متر و معياري است؟ آيا ارزش شعري يک شاعر را وزن و اعتبار هوادارانش تعيين مي‌کند؟ اگر اين‌طور بود خيل شاعراني که در چند دهه‌ي اخير، از حمايت مطلق و گسترده‌ي رسمي برخوردارند، الان مي‌بايست ملک‌الشعراي ايران مي‌شدند! من اساساً نه به حزب توده علاقه‌اي دارم و نه به سلطنت‌طلب‌ها؛ اما هر انساني در طول زندگي‌اش کارهايي مي‌کند که ممکن است به زعم بعضي افراد اشتباه باشد. اين اتفاق براي شاعر پرکاري که فعاليت‌هاي ادبي و اجتماعي و سياسي زيادي داشته قطعا بيشتر رخ مي‌دهد. اما نمي‌توان شعر شاعري را با چوب سياست راند.
مشکل نويسنده‌ي کتاب «با چراغ و آينه» اين است که هر چند صفحه يک‌بار، يا حتا چند بار، در يک صفحه، متر و معيارش را تغيير مي‌دهد. معيارها در اين کتاب ابزار کدکني براي رسيدن به هدف هستند. او در مقدمه‌ي کتابش با انتقاد شديد از نوجويان شعر فارسي مي‌نويسد: «اگر خواننده‌اي براي آنها بتوان تصور کرد محققان تاريخ تحول شعر فارسي خواهند بود که آن آثار را مي‌خوانند براي «دانستن» و نه براي «التذاذ»، حال آنکه در عالم «هنر»، ما با «التذاذ» سر و کار داريم نه با «دانستن» (صفحه‌ي ۲۴) اما وقتي به بهار و اخوان مي‌رسد، لذت را مقصود شعر نمي‌داند و از ارزش ادبي حرف مي‌زند.
و اما سخن درباره‌ي کتاب «با چراغ و آينه» را با بحثي مرتبط با آنچه در ابتداي نوشته‌ي حاضر گفتم به پايان مي‌رسانم. کدکني تندرکيا و شعر جدول و ... را نماد نوجويي راديکال قرار مي‌دهد تا مجبور نباشد به ديگر شاعران خلاق و نوجو بپردازد. مسلما تاختن به «شعر جدول» ساده است، تنها کافي است با چند منطق پوپوليستي خارج از متن سروقتش برويد، اما مشکل واقعي کدکني همان حريفان ناشناسي هستند که او از اول کتابش در برابر آنها گارد مي‌گيرد. چه آقاي کدکني بپسندد چه نپسندد، يدالله رويايي، رضا براهني، بيژن الهي، بيژن جلالي‌ و محمدعلي سپانلو و بسياري ديگر لوکوموتيورانان قطار شعر امروز ايران بوده‌اند و خواهند بود. همانطور که اسلاف استاد شفيعي کدکني نتوانستند جلوي نيما و شاملو را بگيرند و تسليم تاريخ شدند، او نيز بايد اين واقعيت را بپذيرد، که اگر قبول نکند، نتيجه‌اش کتابي پر از تناقض و فاقد پايه‌هاي محکم نقد همچون «با چراغ و آينه» مي‌شود. روي سخن نيما فقط به کساني که در حق او بي‌مهري کرده بودند تا به قول خودشان او را ناديده بگيرند، نبود؛ همه‌ي ما از جمله استاد گرانقدر و اديب ارجمند مخاطب نيما هستند وقتي نوشته بود: «دير آمده بوديد، قطار رفت.»

 *‌ اين نقد در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.


تعداد مشاهده: ۵۶۰۵۱ - نظرات: ۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 6 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=489
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
مهتاب
چهارشنبه - ۳۰ مرداد ۱۳۹۲
biggrin پاورقي نويسي نشان نخبگي نيست.آنچه بخود نمي پسندي بر ديگران خرده مگير. قدر استاد نکو دانستن حيف استاد بمن (بتو) ياد نداد از کوزه همان برودن تراود که در اوست. به اين دو ضرب المثل خوب نگاه کن آدم سالم و غير مريض نمي گردد  تا چگونگي  بزرگي ديگران را براي بزرگ جلوه دادن خود ناديده بنماياند.روزنامه نگار واقعي در انعکاس اخبار به درگيري هايش نمي نگرد با فرد‌ بلکه به اينکه لازم است اين خبر براي نشريه اش يا نه.
امکانات: Email Website

فاطمه نيازي
سه‌شنبه - ۱۵ مرداد ۱۳۹۲
سلام.
لطفاً در صورت امکان، نظرتون رو درباره ي يادداشت هاي من بگين.
سپاس...
امکانات: Email Website

فاطمه نيازي
شنبه - ۱۲ مرداد ۱۳۹۲
سلام.
در روزهاي آخر ماه مبارک رمضان، دست و دلتان سبز.
با شهر من حق دارد، مهمانيد در هيچ مگو...
امکانات: Email Website

فاطمه نيازي
شنبه - ۲۹ تير ۱۳۹۲
سلام.
درخت ها به سبز بودن عادت کرده اند، حتا اگر ريشه شان در کوير خشکيده باشد.
درخت ها گاهي بايد بدانند هر ريشه اي را نبايد چنگ بزنند.
ريشه زدن، حضوري سبز مي خواهد؛ حضوري که بر تمام زمين تسلط داشته باشد.
براي سبز شدن مدام، بايد آغازها را خواند، آغازهايي که دلش مي خواهد به دور از هر شکستني باشد.
سبز باشيد و مانا.
امکانات: Email Website

زماني
يک‌شنبه - ۲۳ تير ۱۳۹۲
با سلام و تشکر از نگاه انتقادي شما                                                                 ما خواستيم با قبول کلي نقدها ي شما بگوييم  کتاب "موسيقي شعر" و نظر استاد در باب جايگاه موسيقي در شعر و بررسي اهميت کار نيما در رساندن موسيقي به جايگاه واقعيش در شعر. والبته سخن در باب مسيري که شاملو طي ميکندو.... . ميتواند مثال نقضي باشد براي نقد شما بر استاد درباره عدم قبول شعر بي وزن و بخصوص عدم درک تحولات مد نظر نيما  و البته جالب است که در کتاب ذکر شده با تامل در عنوان "شاعران جيغ بفش" در مقابل "آواز روشن"  ميتوان به منظور  استاد از نهي بسياري از معاصرين و... رسيد.                                                                 با تشکر از شما و استادکدکني  و هر آنکس که لايق تشکر ما دوستداران ادب اين سرزمين است  smile
امکانات: Email Website

آ.رياحي
دوشنبه - ۱۷ تير ۱۳۹۲
سلام.لطفا سايتي را به من معرفي کنيد که بتوانم با دکتر کدکني ارتباط داشته باشم تا سالها انتظارم پايان پيدا کنه
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۱۷۹۰۹۰۷ صفحه
مشاهده امروز: ۱ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: