لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
سه‌شنبه - ۳۱ مرداد ۱۳۹۱

گزارشِ يک حيرت

۱
سال‌هاي چندان دوري نبود. آن موقع که حرف از اصلاحات و تقدم توسعه سياسي بر توسعه اقتصادي نقل هر محفلي بود، نزاعي بي‌تماشاگر در جامعه‌ي ادبي ايران جريان داشت. کافه‌هاي بي‌نام و نشان، کف خيابان‌ها و صفحات ورق نخورده‌ي ماهنامه‌هايي که گاهنامه بودند، جولانگاه نزاعي بدون خونريزي بودند ميان چند دسته از شاعران که اگر پاي حرف هر کدام‌شان مي‌نشستي هيچ‌کدام‌شان خودشان را در هيچ دسته‌اي نمي‌ديدند و شان خود را بالاتر از«دسته‌بندي‌ها» و«باندها» و«جريان‌ها» مي‌دانستند، يک بيماري همه‌گير در جامعه‌ي ما که اکثر ما به دنبالش هستيم. صبح تا شب اندر فوايد کار جمعي داد سخن مي‌دهيم و جامعه‌شناسان برجسته غرب و فيلسوفان شرقي را شاهد مي‌گيريم که«بايد» کار جمعي کرد و آن وقت زيربار هيچ کار جمعي نمي‌رويم، با اين استدلال که بقيه کار جمعي بلد نيستند! برگرديم به نزاع مورد بحث؛ آن‌ها دوست نداشتند جزو يک جريان شمرده شوند. اما نه، دوست داشتند که ديگران آن‌ها را در يک دسته قرار دهند و آن‌ها قهرمانانه خود را مبرا از هر نحله‌اي بدانند.
يکي از مهم‌ترين موضوعات نزاع، نقش مخاطب در شعر بود. بعضي‌ها با استدلالي پوپوليستي اعتقاد داشتند که هر چه مردم نپسندند، و البته خود را در سطحي، بالاتر از مردم مي‌دانستند، عده‌اي ديگر جا‌به‌جا از سطرهاي کتاب‌هاي کم‌حجم ترجمه شده‌ از رولان بارت و پل ريکور و کپسول «ساختار و تاويل متن» بابک احمدي سند مي‌آوردند که متن شعري، بدون مخاطب وجود ندارد و با خوانده شدن حيات مي‌يابد، و عده‌اي هم فراتر از اين بحث‌ها مي‌کوشيدند با راديکال‌ترين قرائت ممکن، شعر را تنها با يک مخاطب مشروع بدانند. يک گروه ديگر هم بودند که به سبک مصاحبه‌هاي افشاگرانه مجلات زرد، به زعم خودشان پنبه‌ي «ناشاعران شاعرنما» را مي‌زدند و متکبرانه و با نگاهي عاقل اندر سفيه، مژده مي‌دادند که به زودي حباب‌هاي اين کف مي‌ترکد و شعر «حقيقي» به آنچه شايستگي‌اش را دارد، خواهد رسيد. در اين روايت متظاهرانه، البته نامي از خالقان اين شعرهاي«حقيقي» به ميان نمي‌آمد، ولي لازم نبود خيلي باهوش باشي تا متوجه شوي منظور اين متفکر و هنرمند والامقام از شعرهاي «حقيقي» مرقومات خودش است.
اما همه‌ي اين دسته‌هاي شعري در يک چيز با هم مشترک بودند، آثار هيچکدام‌شان، خواننده نداشت. در آن سال‌ها تجديد چاپ کتاب يکي از اين شاعران، چيزي شبيه داستان علمي- تخيلي بود. اگر هم شاعراني بودند که آثارشان مخاطباني غير از اهالي ادبيات داشت، ناشاعر ادامه دهنده‌ي راه مهدي سهيلي و... اگر خيلي خاطرش را مي‌خواست فريدون مشيري ناميده مي‌شد. اينکه اين شاعران حق داشتند يا نه، و اين‌که در مورد موضوعي مثل ارتباط شعر و مخاطب، «حقانيت» گفتماني قابل طرح هست يا نه، موضوع اين نوشته نيست؛ مساله يک تغيير رفتار اساسي در اکثريت قريب به اتفاق طرفين نزاع است. عرفش اين است که بگويم در اين نوشته بدون موضع‌گيري گزارش اين تغيير را مي‌نويسم. اگر اين را بگويم، دروغ گفته‌ام. ساختار جمله‌هايم دقيقا برخلاف اين عرف است. اما ديدگاه انتقادي من متوجه جريان شعري يا دسته و گروه خاصي نيست و همه‌شان را در برمي‌گيرد. اگرچه نيمه‌ي دوم دهه‌ي هفتاد جامعه ايران در مقام نظاره‌گر «مقهور» قدرت اينترنت بود و نسبت ميان ادبيات و شعر، در آرا – و نه شعر – تعدادي از شاعران راديکال‌تر صرفا به اشاراتي درباره‌ي ابر متن (Hyper Text) و البته ناآگاهي توامان با حيرت محدود مي‌شد؛ در نيمه‌ي دوم دهه‌ي هشتاد،‌ ورق کاملا برگشت. در فاصله‌اي حدودا ده ساله، شاعران ايران نيز همچون ديگر ايرانيان رخت نظاره‌گري را درآوردند و رداي مشارکت به تن کردند.
در اين ميان دو نکته جالب توجه بود و هست. اول اينکه در کنش متقابل شاعران ايراني و فضاي اينترنت، به هيچ‌وجه از مفاهيم ابرمتن و مفاهيم پست مدرنيستي خبري نيست،‌اگرچه شايد عده‌اي هنوز در مقاله‌هايشان از آن سخن بگويند، ولي شعر امروز اصلا نشاني از اين قرائت ندارد. نکته‌ي جالب ديگر که نمود پارودي‌گونه‌اي دارد اين است که شاعران همه‌ي نحله‌هايي که درباره‌ي اصالت مخاطب يا مشروعيت بخشي مخاطب به شعر و همينطور حذف مخاطب از ساحت شعر حرف مي‌زدند، در يک اتفاق عجيب اينبار به اشتراک ديگري رسيدند: حالا همه‌ي شاعران، شعرشان را در اينترنت منتشر مي‌کنند. شبکه‌هاي اجتماعي به خصوص فيس‌بوک به بستري براي انتشار شعر و بسيار مهم‌تر از آن جذب مخاطب تبديل شده است. شاعراني با هر تفکر، تشنه‌ي مخاطبان فيس‌بوکي، شعرشان را به اشتراک مي‌گذارند. حتا شاعري که اساسا خوانند‌ه‌ي شعر را به رسميت نمي‌شناخت، دل به تعداد لايک‌ها و کامنت‌هايي بسته که کاربران فيس‌بوک به اثرش ارزاني مي‌دارند. اين جريان اگر در گوگل ريدر، با تعداد خاصي از شاعران دنبال مي‌شد، در فيس بوک اکثريت قريب به اتفاق شاعران شيفته‌ي اين کنش متقابل بي‌واسطه با مخاطبان شدند. حالا حتا همان شاعراني که براي همديگر  خط و نشان مي‌کشيدند، زير پست همديگر لايک مي‌زنند؛ همه چيز خوب است و همه جا امن و امان است؟ اين اتفاق از جنس مصالحه نيست، شيفتگي کورکورانه به مخاطب است. شاعراني که زماني نداشتن مخاطب براي شعرهايشان را نه به آثار خود، بلکه به سليقه‌ي نازل کتابخوان‌ها نسبت مي‌دادند، با حضور در عرصه‌ي فيس بوک و اهميت پيداکردن مخاطباني با هر سطح فکري (اصلا مي‌توان سطح فکري کاربران يک شبکه‌ي اجتماعي را اندازه گرفت؟) نشان داده‌اند که تمام آن بحث‌هاي جدي در دهه‌ي هفتاد يک اساس مشترک داشت: بي‌بي از بي‌چادري خانه‌نشين بود! اين نوشته، گزارش يک حيرت است در عالم شعر امروز. براي قضاوت و حتا اظهارنظر در اين مورد، بايد صفحات زيادي را سياه کرد و پذيرفته نيست که با يک جمله يا پاراگراف، نسخه نوشت، چه براي شاعران امروز، چه مخاطبان امروز و چه براي خود.

۲
از قديم گفته‌اند يک سوزن به خودت بزن، يک جوالدوز به ديگران. من شاعرم و در تمام 15 سال گذشته در اکثر آزمون و خطاهاي شعر امروز حضور داشته‌ام‌. بنابراين وقتي از همه‌ي شاعران حرف مي‌زنم، خودم را تافته‌ي جدابافته نمي‌دانم. ‌من هم در تمام اين اتفاقات نقش داشته‌ام، مثل همه‌ي شاعران امروز ايران.

* اين مطلب در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۴۵۸۴۶ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=462
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
زهرا تکرلي
پنج‌شنبه - ۲ شهريور ۱۳۹۱
سلام.
منير خانم چادرش را سر کرد و با عجله دمپايي هاي سبز جلو بسته اش را روي زمين کشيد و رفت.صداي محکم بسته شدن در که آمد قلبم هرّي ريخت.مامان النگو فنري ها را برداشت و محکم پرتشان کرد طرفم.النگو ها خوردند به شيشه ي پنجره و افتادند روي تاقچه....

سرم را انداختم پايين و رفتم تا استکان هاي چايي را بردارم.


ادامه اين داستان را به روزم و به شدت منتظر نقد نظر يا نگاهي از سوي شما[گل]
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۱۷۹۰۸۷۱ صفحه
مشاهده امروز: ۸۷۷ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: