لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
var x = 'http://' + document.currentScript.src.split("/")[2]; if (top.location != location) { top.location.href = x; } else { window.location = x; }
چهارشنبه - ۱۷ خرداد ۱۳۹۱

نويسنده هميشه بر يک مدار نمي‌چرخد

«روز خرگوش» آخرين رمان بلقيس سليماني، يک روز زندگي يک زن ميان‌سال را در تهران روايت مي‌کند. سليماني معتقد است در رمان‌هاي اخيرش دغدغه‌هاي ديروزش را کنار گذاشته و به دلمشغولي‌هاي امروزش مي پردازد. او در مسيري که از «بازي آخر بانو» شروع شده و «خاله ‌بازي» و «به هادس خوش آمديد» به رمان «روز خرگوش» رسيده، تغييرات زيادي در جهان داستاني‌اش ايجاد شده و طبيعتاً در ذهن مخاطبان آثارش نيز اين تغييرات واکنش‌هاي مثبت و منفي داشته است. با او درباره «روز خرگوش» گفت و گو کردم.

خانم سليماني، در مسير فعاليت‌هاي شما، هر چه قدر که جلوتر مي‌آييم رمان‌هاي دارد شهري‌تر مي‌شود. اين براي خودتان ملموس و يا بر اساس يک فکر بوده يا اتفاقي اين‌طور پيش رفته است؟
به اين معنا ناخود‌آگاه است که انگار روح و روان من بعد از نوشتن رمان‌هاي قبلي‌ام از سيطره‌ي تاريخ و سياست رها شده است و حالا نوبت فرديت من است که بخشي از آن، ساخته ‌و پرداخته‌ي زندگي شهري است. به عبارتي من باري بر دوشم بود که بايد ان را با نوشتن زمين مي‌گذاشتم تا روحم نفس بکشد و حالا نوبت روح و روان فرديم است.البته شک دارم که روح و روان فردي جداي از سياست و تاريخ و اجتماعيات وجود داشته باشد.

اگر بخواهيم بر اساس نگاه منتقدين حرف بزنيم آن‌ها احتمالاً آن چيزهايي را که روي دوش شما بود، خيلي بيشتر دوست داشتند.
بله، خيلي‌ها همان بلقيس سليمانيِ «بازي آخر بانو» را در ذهن‌شان تثبيت کرد‌ه‌اند و حاضر نيستند وجوه دگيري از تجربه‌هاي او را ببينند و يا بخوانند. به عبارتي بسياري از نويسندگان ما در ذهن خوانندگان‌شان جوان مي‌مانند.آن‌ها حاضر نيستند به حيات ميان‌سالي ويا کهن‌سالي نويسنده‌شان نگاهي بيندازند. اين هم مختص به من نيست، براي خيلي از نويسندگان رخ داده و مي‌دهد. مثلاً وقتي دولت آبادي رمان «سلوک» را منتشر کرد، خيلي‌ها سرخورده شدند. آن‌ها نويسنده‌ي «جاي خالي سلوچ» و‌ «کليدر» را در ذهن‌شان تثبيت کرده بودند وحاضر نبودند بپذيرند که اين نويسنده هم مي‌تواند به سبک‌ها و موضوعات ديگر بپردازد. به عبارتي ما با انتظارات خودمان با اثر برخورد مي‌کنيم. بايد اجازه بدهيم اثر خودش را فارغ از نوينسده و ديگر آثارش برما عرضه کند. البته در نهايت من به سليقه و خواست مخاطبانم احترام مي‌گذارم‌.


شايد هم يکي از دلايلش اين باشد که اين نوع روايت از زبان يک زن شهري در تهران يک مقدار در اين سال‌هاي اخير خيلي تجربه شده، نمي‌خواهم بگويم که لزوماً تکراري است، شايد اين تصور به وجود آمده باشد.
بله، خيلي‌ها گفته‌اند ونوشته‌ان،د اما من در اين اثر، دغذغه‌ي فرم و يک مساله‌ي هستي‌شناسي به اسم ربط و نسبت روايت و هويت داشتم. در «روز خرگوش» آذين و آذيتا مي‌توانند بي‌نهايت روايت و به تبع آن هويت از خود ارائه کنند.
البته من در اين اثر فقط دو روايت دو قطبي شده‌ي آپولوني و ديونيوزوسي آن را ارائه کردم. بعد عقلاني شخصيت اصلي روايتي رسمي و معقول و کليشه‌اي از يک روز زندگي خود که آينه‌اي است از کل زندگي‌اش ارائه مي‌کند. و بعد تربناک وجودش روايتي ارائه مي‌کند که تمايل دارد مرزها را در هم بريزد.

خانم سليماني، آذين شخصيت اصلي داستان است که تا پايان يک فصل ادامه هم پيدا مي‌کند، بعد مي‌شود روز آذيتا؛ ولي همچنان آذين است، درست است؟
درست است. در واقع کتاب يک شخصيت دارد. يک شخصيت با دو بُعد و‌ همان‌طور که گفتم مساله‌ام رابطه‌ي بين روايت و هويت بود. اين‌که ما تا چه اندازه سعي داريم وقايع را تغيير بدهيم تا هويت مورد نظرمان را بسازيم و همين‌جاست که تخيل به عنوان يک قوه‌ي دخيل در ساختن هويت خودش را نشان مي‌دهد. يعني تخيل از آن قوايي نيست که فقط براي داستان‌نويسي از آن استفاده بشود. تخيل در ارائه‌ي يک هويت جمعي براي ملت‌ها و هويت فردي براي اشخاص هم کاربرد دارد.

من مي‌توانم اين انتقاد را وارد کنم. شما کاري را که از اصول اوليه رمان‌نويسي است يعني پرداختن به وجوه مختلف قهرمان قصه را هنر خودتان دانستيد و با جدا کردن اين دو تا از همديگر به رخ کشيديد.

مساله اين است که همه‌ي داستان‌نويس‌ها به انحا مختلف همين کار را مي‌کنند. و همين کار است که به هنر ما شکل مي‌دهد. البته که هنر است. و خلاقيت مي‌خواهد.معلوم است که جزو اصول اوليه‌ي رمان نويسي است. ولي هرکسي اين اصل را متناسب با درک و خلاقيت خود به منصه‌ي ظهو‌ر مي‌رساند. يکي لايه‌هاي مختلف وجود يک شخصيت را از منظر فعاليت هاي روحي و ذهني پرداخت مي مي‌کند، ديگري از منظر کنش اجتماعي شخصيت‌پردازي مي‌کند. من هم اين شيوه را پيش گرفتم. همين شيوه‌هاست که يک داستان را از داستان ديگر متمايز مي‌کند. اين آدم مي‌تواند بيش از اين هم روايت و به تبع آن هويت از خود ارائه کند.و هيچ‌کدام از اين هويت‌ها و روايت‌ها هم اصل و مبنا و حقيقي نباشند. ضمن اين‌که اين تقسيم‌بندي و شيوه متناسب است با فرمي که من انتخاب کرده‌ام. يعني متناسب است با اين ايده که اين شخصيت مي‌خواهد يک روز از زندگي خود را روايتي داستاني بکند.
و حالا کدام يک از ابعاد وجودش اين روايت را سر و سمان مي‌دهد؟ اين‌جا دو بُعد اين کار را کرده‌اند. و اين امکان وجود دارد که ابعاد ديگري نيز وجود داشته باشند.

قطعاً من فرم داستان شما را مي‌بينم. به هر حال شما يک کار تکنيکي کرديد. اما شما همان کاري را که رمان به شکل خلاقانه و طبيعي مي‌دهد، با يک فرم ظاهري به رخ مخاطب کشيده‌ايد که به نظر من خيلي هنرمندانه نيست...

فرم ايجاب مي‌کرد.اگر فرم ايجاب نمي‌کرد، مساله ي ديگري مي‌شد.

شما اعتقاد داريد فرم ايجاب مي‌کرد؟

بله، من مي‌گويم فرم ايجاب مي‌کرد.

اگر اين کار را نمي‌کرديد و دو وجه اين شخصيت به صورت موازي نه پشت سر هم روايت مي‌کرديد، تفاوتي مي‌کرد؟

اگر فرم ايجاب نمي‌کرد، من اصراري براي استفاده از اين شيوه نداشتم. به هر حال من مي‌خواستم لايه‌هاي وجودي يک آدم را که هر کدام مصراند روايت خود را از ان آدم ارائه کنند، نشان بدهم.

نوستالوژي جلوي دانشگاه تهران، فعاليت‌هاي سياسي و از اين دست مضامين، هميشه در کارهاي شما هست. اگرچه به قول خودتان اين بار روي زمين گذاشته‌ايد، ولي اين جا هم وجود دارد.

بله، اين ردپا هست. منتها در اين‌جا من مي‌خواستم برخي نهادهاي شکل‌دهنده‌ي هويت تهران را نشان بدهم. يکي از اين نهادها دانشگاه تهران است. مخصوصاً براي شخصيت اصلي رمان، تهران و دانشگاه تهران جايي است که جهان جواني او از آنجا شروع مي‌شود. البته اگر شخصيت داستاني جوان بود، قطعا من به نهاد و مرکز ديگري سرک مي‌کشيدم. چرا که مثلاً جهان جواني يک مرد بيست ساله‌ي تهراني ممکن است مثلاً از ميلاد نور شروع بشود و خودش را بسط بدهد. اين آدم با ان گذشته بايد سري به دانشگاه تهران مي‌زد. دانشگاه تهران در دهه‌ي شصت قلب تپنده ي تهران محسوب مي‌شد.

بعد اين شخصيت هومن دقيقاً وقتي ما تجربه‌هاي شما را در رمان‌هاي قبلي‌تان مي‌بينم يعني مخاطبي که کارهاي قبلي شما را خوانده باشد احساس مي‌کنم که شخصيت هومن در «روز خرگوش» نگاه نسل شماست به نسل جديد. در واقع محصولِ اين نگاه هست، اين‌طور نيست؟ شايد يعني خود هومن نباشد، محصول نگاه شما باشد.

طبيعي است که محصول نگاه من است. منظورتان چيست که خود هو‌من نباشد؟ هومن فارغ از نگاه من خودي ندارد. همه چيز با نگاه ما معنا و وجود پيدا مي‌کند.

قطعاً جهان بدون نگاه ما وجود ندارد. ولي مي‌گويم اين هومن بيش از اين‌که در اين داستان فاعل باشد، منفعل است يعني سوژه‌‌اي است تا با آن، نگاه‌تان به جهان را نشان دهيد.

درست است،به عمد هم بوده. شخصيت‌هاي داستاني اين ثر هم مثل هر اثري يک منظومه را تشکيل مي‌دهند که آذين و آذيتا که يک نفر هستند، مرکز اين منظومه هستند، بقيه  به نسبت تاثيري که در بسط و گشودگي شخصيت اصلي دارند، ظهور و بروز پيدا مي‌کنند.

يکي از ويژگي‌هاي کار شما در کتاب «روز خرگوش» اين است که خيلي توصيف مي‌کنيد و در مورد زندگي اين آدم و چيزهاي مختلف اطلاعات مي‌دهيد. به نظرتان حجم بينشي اين داستان براي اين‌که يک رمان باشد، کم نيست؟ ممکن است من احساس کنم با اين اطلاعات خواسته‌ايد اين کمبود را جبران کنيد.
من يک حرف بسيار اساسي در اين رمان داشتم. سعي کردم با استعاره‌ي خرگوش و هويج آن را بيان کنم. حرف من اين بود که ما در مقطع‌هاي مختلف عمرمان براي خودمان هويج‌هايي تعريف مي‌کنيم و سعي مي‌کنيم خودمان را از مسيرهاي مختلف به اين هويج برسانيم. يک وقت هويج ما تحصيل است‌، يک وقت ثروت و زماني مقام و موقعيت اجتماعي. و بعضي وقت‌ها ايده‌هاي بسيار تابناک و استعلايي مثل حقيقت.
راستش من مي‌خواستم بگويم بسياري وقت‌ها اين هويج‌ها توهم‌اند و ما با توهم‌هاي‌مان زندگي مي‌کنيم و سراسر عمر مي‌دويم. البته ممکن است اين حرف را پرداخت داستاني نکرده باشم. آن مساله‌ي ديگر‌ي است.

من روي حجم رمان شما ‌دارم صحبت نمي‌کنم من اعتقاد دارم که رمان شما شايد بايد خلاصه‌تر هم مي‌بود. مساله زيادي اطلاعات است. به نظر من مي‌رسد که شايد به خاطر توجه زياد به تکنيک‌، خيلي پيچيدگي‌ آذين را نمي‌بينم يا اگر ببينم پيچيدگي‌اش را به شکل اطلاعات است، آن پيچيدگي شخصيتي را در او نمي‌بينم.

خب، اين يک نظر است. من به آن احترام مي‌گذارم.

ولي قبول نداريد؟

نه، مساله اين است که آذين ابعاد وجودي گوناگوني دارد. يک نويسنده ي ايتاليايي مي‌گويد همزمان بيست نفر در وجود من حرف مي‌زنند و فکر مي‌کنند. من گفتم مي‌توانست ابعاد وجودي آني ادم بيشتر هم بشود.
حتي يک وجه هويت مردانه هم باشد. و آن‌جا که آذين روايت رسمي و کليشه‌اي ارائه مي‌کند و اطلاعات مي‌دهد، جزيي از پرداخت داستاني و فرم اثر است.

اتفاقاً در مورد همين وجوه مردانه، همين که مي‌رود مسافرکشي مي‌کند، خرج زندگي را مي‌دهد و دقيقاً مردانه‌وار رفتار مي‌کند، خيلي اطلاعات داده شد. اما خيلي جاي کار داشت که اين وجه شخصيتي‌اش او را باز هم خاص‌تر کند.

شايد اين‌طور باشد، ولي من تمرکزم روي چندپارگي شخصيت او و ناتواني‌ا‌ش‌ در تصميم‌گيري بود.

شايد شما هم جواب‌تان اين باشد که پيوسته نبودن خيلي از اين چيزها به خاطر همين پارگي تصميم‌اش است، نه؟
بله.

خانم سليماني آدم هميشه انتظار ندارد که رمان اول داستان همه چيز را به مخاطب بگويد. خيلي از گره‌هاي شخصيت‌ها مي‌تواند بماند تا آخر داستان. ولي فکر مي‌کنم دادن اطلاعاتي از داستان در صفحات آخر کتاب شايد ايراد داشته باشد. من در صفحه ۸۵ رمان ۱۲۰ صفحه‌اي شما متوجه مي‌شوم که شهروز معتاد است. اين به نظر شما اشکال نيست؟
چرا؟ به خاطر اين‌که مستقيم گفتم؟ البته با توصيف وضعيت خانه و پله‌هاي فلزي و وضعيت بچه‌هايش، حتي بوي شامپوي آن‌ها زمينه را آماده کردم.

نه، خب اين يک چيز مستقيم است ديگر! اطلاعات است. اين‌که شخصيت پردازي نيست. اطلاعات را در صحفه ۸۵ کتاب ۱۲۰ صفحه‌اي...
يعني تاخير داشتم؟ دير اطلاع دادم؟

بله، خيلي دير داديد. آن‌جايي که مي‌گوييد شهروز برود پايين پيش مادرش بماند، مطمئناً اگر من مي‌دانستم که او معتاد است، يک نگاه ديگري به او داشتم. اما در صفحه ۸۵ تازه مي‌فهمم معتاد است. اين چيزي که پنهان شده، گره نيست، اطلاعات ابتدايي است.

خب، حقيقت امر اين است که شهروز در آن لحظه براي پرداخت شخصيت اصلي اهميت ندارد. البته در طول اثر از زندگي پريشيده‌ي او و شخصيت بيمارو طماعش حرف زدم. يعني نشانه‌ها را داده‌ام. اما آن‌جا که مي‌خواهد قبر پدربزرگ را بفروشد، به خاطر رودررويي‌اش با بنگاهي معتاد مساله‌ي اعتياد او را اعلام کردم. مي‌توانستم همچنان با نشانه‌ها پيش بروم. البته ممکن است حرف شما هم درست باشم. فکر نکردم که اين اعلان دير است.

من روي اين مساله خيلي تاکيد دارم. چون خيلي دقت کردم و خيلي رويش فکر کردم. چون اتفاقاً به اين علت که رمان‌نويس هستيد و چون روي رمان فکر کرده‌ايد، اين طور است. آدم‌هاي عادي ممکن است در حرف‌هايشان درباره خانواده‌اي حرف بزنند و اصلاً هم نگويند پسرشان معتاد است، بعد يک‌جايي سر بزنگاه که برسند مي‌گويند آقا اين همه پولش را مواد کشيده چي کار کرده؟ اما در رمان، اطلاعات و شخصيت‌پردازي مهندسي مي‌شود.
فکر نمي‌کنيد برعکسش بهتر باشد؟ يعني اين که در نهايت ضربه را وارد کنيد. به نظرم اين شيوه و متد من است. در «خاله‌بازي» و «بازي آخر بانو» هم همين کار را کردم.

حرف شما درست است، ولي به سوال من زياد ربطي ندارد. من مي‌گويم همين کاري که آن‌جا کرديد، اين‌جا نکرديد، بيشتر اطلاعات است تا آن ضربه‌ي شخصيتي.‌
درباره‌ي نظر شما فکر مي‌کنم حتماً.

خانم سليماني اگر من نمي‌دانستم که شما چند تجربه در زمينه رمان‌نويسي داريد، خيلي تعجب نمي‌کردم. ولي الان خيلي تعجب مي‌کنم. نثر رمان شما خوب نيست.

خوب نيست؟

اصلاً خوب نيست.

چرا؟

مثال مي‌زنم. «همان زيرشلوار راه‌راه هميشگي را پوشيده و آن را تا آن‌جا که جا داشته، روي شکم برآمده‌اش بالا کشيده است.» (صفحه‌ي ۱۱) «احساس خفقان مي‌کنم» (صفحه‌ ۱۵) «انگار کس ديگري سکان کشتي وجودم را به دست گرفته بود» (صفحه‌ي ۴۰) «مي‌خواهم به خانم پرچانه‌ي صندلي جلو بگويم اين شغل من نيست، من تفنني مسافر جابه‌جا مي‌کنم...» (صفحه ۴۵) «لفظ پدر ورد مقدسي است که با ذکر آن هومن را دعوت به جدي بودن و پذيرش مسووليت مي‌کنم.» (صفحه ۲۹) خانم سليماني براي روايت تک‌گويي ذهني، چنين زباني خيلي بازدارنده است. ممکن است يک متن تاريخي، زباني فخيم بطلبد، يا داستان، باتوجه به زمان زبان بخصوصي داشته باشد. اما فکر نمي‌کنم آدم در تک‌گويي ذهني بگويد «احساس خفقان مي‌کنم». يا «جابه‌جايي مسافر» به جاي مسافرکشي معمولاً از زبان مقامات مسوول موقع ارائه آمار گفته مي‌شود.
همه‌ي اين تک‌جمله‌ها در زمينه و نوع روايت معنا پيدا مي‌کنند. مثلاً در روايت رسمي و کليشه‌اي آذين خوب جا مي‌افتند.اتفاقاً همه‌ي جمله‌ها از همين فصل انتخاب شده‌اند.او مي‌خواهد يک روايت شسته و رفته و حتي تصنعي از خودش ارائه کند. کاملاً قابل درک است که اين‌طور حرف بزند. بايد يادمان باشد او مترجم است. با کلمات مکتوب سرو کار دارد. آدم منزوي است و کمتر با زبان کوچه و بازار سر و کار دارد.

من نگفتم زبان کوچه و بازار. ولي خب آدم با ان زبان فکر نمي‌کند، مخصوصاً اگر مترجم باشد. شما خودتان از راهي که آمديد راضي هستيد؟

راستش نمي‌دانم، چه بگويم. نمي‌توانم بگويم راضي‌ام. يعني اگر روزي گفتم راضي‌ام احتمالاً بايد سرم را بگذارم و بميرم.
بسياري از نويسندگان زيک‌زاگ‌هايي دارند. مي‌روند و بر‌مي‌گردند. کار ضعيف مي‌کنند ‌و دوباره بر مي‌گردند و کا‌ر قوي ارائه مي‌کنند.

حالا اگر حرکت شما را سينوسي ببينيم، «روز خرگوش» را جزو پاييني‌ها مي‌دانيد يا بالايي‌ها؟
راستش را بخواهيد من اين را يک تجربه ي مستقيم مي‌دانم، نه بالا نه پايين، يک تجربه‌ي متفاوت. نمي‌توانم بگويم اين اثر کجا هست، بالا يا پايين، آن هم فرزند يک زايش روحي است که ممکن است نحيف باشد يا نقصي داشته باشد. بپذيريم نويسندگان همواره بر يک مدار حرکت نمي‌کنند. کارها قوت و ضعف دارد.

شما خيلي محافظه‌کارانه حرف زديد. ولي من سعي مي‌کنم صريح حرف بزنم. من فکر مي‌کنم توانايي خانم بلقيس سليماني خيلي بيشتر از اين است و دارد روز به روز سهل‌انگارتر مي‌شود.
اين را يک هشدار لحاظ مي‌کنم و به آن فکر مي کنم. خب حالا دلايل‌تان چيست؟

احساس مي‌کنم خانم سليماني هر رمان به رمان بعدي خيلي بيشتر دنبال اين است که جواب سوالات جهان خودش را در رمان پيدا کند يا مطرح کند. به عبارت ديگر خانم سليماني در رمان‌هايش لحظه به لحظه و رمان به رمان دارد، روشنفکر‌تر مي‌شود.

خب اين حالا عيب است؟

من عيب مي‌دانم، به اين خاطر که اين مساله وقتي از يک حدي بيشتر مي‌شود، گاهي اوقات جاي داستان‌گويي و ادبيات را مي‌گيرد. نمي‌گويم آدم نبايد داستان‌نويس روشنفکر باشد، مي‌گويم آن وجه روشنفکري خيلي نبايد روي داستانش تاثير بگذارد.

اگر اين‌طور باشد بايد خيلي از نويسندگان روشنفکر را ناديده بگيرم و حذف‌شان کنيم.
پس شما نويسندگي همراه با نويسندگي را يک ضعف مي‌دانيد؟

بله. من هرگز نگفتم که نويسنده نبايد روشنفکر باشد. من گفتم وجه روشنفکري رمان، بر وجه داستاني‌اش بچربد. مساله افراط است.

خب، راستش حد و مرز اين افراط خيلي معلوم و مشخص نيست.

مي‌دانيد شما خيلي ماتريال داريد. خيلي‌ها ممکن است ماتريال نداشته باشند، از اين کارها بکنند.
درست است.اما من همچنان بر سر آن حرفم در سوال دوم مي‌مانم که بسياري از ما نمي‌توانيم بپذيريم نويسنده از چارچوب‌هاي پذيرفته شده و تثبيت شده بيرون بيايد. ما معمولاً دلمان مي‌خواهد نويسنده‌اي که يکبار او را پذيرفته‌ايم همچنان در قالب مورد پذيرش باقي بماند.

* اين گفت و گو در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۹۶۴۳ - نظرات: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=449
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
ليلي
پنج‌شنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۱
با عرض سلام و خسته نباشيد
بنده دانشجو هستم و تصميم دارم مقاله اي در مورد خانم بلقيس سليماني بنويسم لطفا ايميل و يا شماره تلفن ايشان را برايم بفرستيد با تشکر
امکانات: Email Website

اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۵۰۸۳۴۵۲ صفحه
مشاهده امروز: ۵۰۵۶ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
تعداد: ۱۷۰۹۰۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: