لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
var x = 'http://' + document.currentScript.src.split("/")[2]; if (top.location != location) { top.location.href = x; } else { window.location = x; }
يک‌شنبه - ۷ خرداد ۱۳۹۱

۱
بنده خدا، آدم آگاهي بود. چيزفهم بود، شيرفهم بود، اما خودش را مي‌زد به نفهميدن. نه از آن جور به نفهميدن زدن‌هايي که «زرنگي» تعبيرش مي‌کنند. تجاهل مي‌کرد، نه پيش ديگران، پيش خودش. اکبر دانشجوي ادبيات بود و شش سالي از من بزرگ‌تر.
از آن بچه درسخوان‌هايي که آنقدر غرق در بحر طويل بود که استاد بايد سر کلاس حواسش را جمع مي‌کرد تا نکند گاف بدهد پيش شاگرد تازه به مکتب آمده. اکبر را به واسطه‌ي يک دوست شناختم، از آن جور واسطه‌هايي که زود وصلتان مي‌کنند به هم. اکبر شد دوست من. او دوست واسطه‌مان را که هم‌کلاسي‌اش بود، استاد خطاب مي‌کرد. چه در محضرش و چه در غياب‌اش. حتا توي گل يا پوچ پيش مي‌آمد که مي‌گفت  ببخشيد استاد، کف بزنيد! استاد، عاقله جواني بود و آدمي محترم، از طبقه‌اي متوسط که با مادرش زندگي مي‌کرد. صبح‌ها دانشگاه بود  و عصرها چندساعتي به حجره‌ي علافي پدربزرگش مي‌رفت و حساب کتاب مي‌کرد. غروب‌ها را هم با ما مي‌گذراند، در پارک سبزه‌ميدان. اکبر به دفعات – به دفعات اغراق آميزي- از لفظ حاجي براي پدربزرگ «استاد» استفاده مي‌کرد. «حاجي» در کلام اکبر نه بار مذهبي داشت و نه احترام برانگيز بود. اکبر مي‌گفت حاجي، مي‌گفت استاد، مي‌گفت و مي‌گفت تا فاصله‌ي طبقاتي خودش با دوست مشترک‌مان را يادآوري کند، به خودش يادآوري کند. ابايي نداشت که تعاريف رشتي استاد را با اين جمله پاسخ دهد که «ما مزاحم بورژواها نمي‌شويم» اگر فکر مي‌کنيد اکبر تفکرات چپ داشت، سخت در اشتباهيد. اگر گمان مي‌کنيد او، استاد را مراد مي‌دانست- آن‌طور که وانمود مي‌کرد- شما نه، ما به شدت اشتباه مي‌کرديم. او درباره‌ي استاد واقع بين بود، درباره‌ي من واقع بين بود، اگرچه پدر نانواي به مکه نرفته مرا هم صدا مي‌زد «حاجي». او نسبت به همه واقع بين بود، به جز خودش. اکبر با لفاظي و سبک سنگين کردن کلمات بورژوا و پرولتاريا، استاد و شاگرد  و چندين و چند گزاره‌ي متضاد، خودش را پنهان مي‌کرد، از کي؟ از خودش. برخلاف آنچه وانمود مي‌کرد، خانواده‌ي اکبر مثلا فقير يا متعلق به طبقه‌ي پايين نبود.
درست است که در يکي از محله‌هاي حاشيه‌ي شهر زندگي مي‌کردند. اما خانه‌اي که در آج بيشه داشتند مال خودشان بود. مغازه‌ي خياطي پدرش پشت بازار مال خودشان بود. استاد، بنده‌ي خدا نه خانه‌اي داشت و نه حتا ماشين ژياني را که به قول خود اکبر«حاجي» اش داشت. اکبر خودش را محکوم جبري تاريخي مي‌دانست. از پدرش پول مي‌گرفت که کاپشن بخرد، مي‌رفت از سمساري يک کاپشن دست دوم سه هزار توماني مي‌خريد و ۱۷ هزار تومان بقيه‌اش را يک دوره «طلا در مس» رضا براهني- البته افست-  برادران کارامازوف داستايوسکي، جنگ و صلح تولستوي و يک دوره تاريخ تحليلي شعر نوي شمس لنگرودي مي‌خريد. اکبر هزار برابر کتاب‌هايي که از استاد کمتر داشت، حسرت داشت. حسرت يک هستي انتزاعي از خودش، که هر چه بود، هماني نبود که حالا بود. ليسانس ادبيات را که گرفت، رفت سربازي و وقتي برگشت، تصميم‌اش را گرفت، اينکه با دختر عمه‌اش ازدواج کند. يک ازدواج سنتي که بيش از هر چيزي گامي ديگر براي درآوردن لج خودش بود. او دل پرخوني از خودش داشت. قبل از ازدواج  کتاب‌هايش را که عاشقانه دوستشان داشت، چوب حراج زد. خودش هم مي‌دانست ازدواجي سنتي و پي گرفتن  يک زندگي معمولي منافاتي با کتاب خواندن يا حداقل داشتن کتاب‌هاي خوانده و نخوانده نداشت. اما اکبر کمر به نابودي هر کورسويي بسته بود که کمترين خللي در قرائت بدبينانه‌ي او از جبر هستي‌اش ايجاد مي‌کرد. اکبر از کتاب‌هايش که بريد و دخترعمه‌اش را که گرفت، رفت تهران و از همه بريد. او قرباني نشد، خودش را قرباني کرد، قرباني چيزي که هرگز نتوانستم درست درکش کنم. هر چقدر بيشتر درباره‌اش فکر مي‌کنم، کمتر مي‌توانم بفهمم که مگر يک آدم - آن هم آدم آگاهي مثل اکبر- مي‌تواند اينچنين آگاهانه - آگاه به تمام زير و بم خط سير زندگي‌اش- لج خودش را داشته باشد و لجوجانه  خودش را نابود کند.

۲
در عکس‌هايي که از سوم خرداد ماه ۶۱ روز آزادسازي خرمشهر هست، چندتايي به يادماندني‌تر هستند. يکي از آن‌ها عکسي است که از يک تابلوي راهنمايي رانندگي گرفته شده که رويش نوشته شده: «به خرمشهر خوش آمديد». مهم اما چيزي است که با دست زير اين عبارت  نوشته بودند: جمعيت ۳۶ ميليون نفر. اين عکس گوياي اوج غرور ملي از بازپس گيري  بخشي از وطن است. آزادسازي خرمشهر، از آن دست حماسه‌هايي است که شايد هر چند قرن يکبار اتفاق بيفتد، حماسه‌اي که مرزهاي عقيدتي، قوميتي و سياسي را درمي‌نوردد و غروري مثال زدني را به وجود مي‌آورد. اين اتفاق به اندازه‌ي اهميتش در جهان ادبيات فارسي حضور نداشته است. دليلش؟ خب شايد مهم‌ترين دليلش اين است که علي‌رغم افزايش جمعيت کشور به بيش از ۷۵ ميليون نفر، عده‌اي - خوش‌بينانه‌اش همان ۳۶ ميليون نفر- فکر مي‌کنند فقط خودشان صاحب اين حماسه هستند، و بقيه حتما بايد براي اثبات تعلق خاطرشان به اين اتفاق بسيار بزرگ سند منگوله‌دار ارايه کنند. تا زماني که آن تابلوي نمادين به روز نشود، هيچ  نويسنده‌اي سري را که درد نمي‌کند دستمال نمي‌بندد احتمالاً.

۳

بابک حميديان در«حيراني» بابک حميديان در«‌يک لحظه ‌ديرتر»  بابک حميديان روي صحنه تاتر، بابک حميديان بر پرده‌ي جشنواره‌ي کن، بابک حميديان در تله فيلم‌هاي پخش شده از شبکه آي فيلم... آقا من به شدت موافق پرکاري هستم، اما به فکر دلزدگي ما نيستي، به فکر سلامتي خودت باش!

* اين يادداشت در ستون هفتگي «در اغما»‌ي روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۸۲۱۸ - نظرات: ۳
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=448
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
جغد سفيد
سه‌شنبه - ۱۶ خرداد ۱۳۹۱
چقدر ما هممون به نوعي اکبريم !!!
امکانات: Email Website

اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۵۳۱۶۴۰۳ صفحه
مشاهده امروز: ۲۵۶۱ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۲۸ مرداد ۱۳۹۸
تعداد: ۱۷۰۹۰۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۷ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: