لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
var x = 'http://' + document.currentScript.src.split("/")[2]; if (top.location != location) { top.location.href = x; } else { window.location = x; }
سه‌شنبه - ۲۲ فروردين ۱۳۹۱

درباره‌ي رمان «ابله» نوشته‌ي فئودور داستايوسکي

ميلان کوندرا
ترجمه: مجتبا پورمحسن

فرهنگ لغت خنده را واکنشي تعريف مي‌کند که «به وسيله چيزي خنده‌دار يا مضحک به وجود مي‌آيد.» اما آيا اين‌طور است؟ ما مي‌توانيم يک مجموعه‌ي کامل از انواع خنده در رمان «ابله» داستايوسکي تهيه کنيم. يک نکته‌ي عجيب: شخصيت‌هايي که در بيشتر صفحات کتاب مي‌خندند، آنهايي نيستند که شوخ طبع‌ترين هستند، برعکس آنها به هيچ‌وجه طبع شوخي ندارند. گروهي از افراد جوان خانه‌اي اربابي را ترک مي‌کنند تا در پارک قدم بزنند؛ در بين آنها سه دختر چنان مهربانانه به شوخي‌هاي ايوگني پاولوويچ مي‌خندند که او شک مي‌کند که آنها اصلا به چيزي که او دارد مي‌گويد حتا گوش نمي‌کنند.» اين ترديد «او را واداشت تا پشت سر هم خنده‌هاي ناگهاني کند.» يک مشاهده‌ي خوب: اول خنده‌ي جمعي دختراني که، وقتي که مي‌خندند، رد انگيزه‌ي خود براي خنديدن را از دست مي‌دهند و اصلا بدون دليل به خنديدن ادامه مي‌دهند؛ و بعد خنده‌ي (اين نوع کاملا عجيب و غريب، کاملا تصنعي) ايوگني پاولوويچ وقتي مي‌فهمد که خنده‌ي دختران عاري از هرگونه منطق است، و در برابر اين «غياب مضحک امر خنده‌دار» شروع به خنديدن به خودش مي‌کند.
آگاليا که در همان پارک قدم مي‌زند به ميشکين، نيمکت سبزي را نشان مي‌دهد و به او مي‌گويد که آن، جايي است که او هميشه حدود ساعت ۷ صبح، وقتي ديگران هنوز خواب هستند مي‌آيد آنجا مي‌نشيند. عصر آن روز جشن تولدي براي ميشکين برپاست؛ اين دور هم جمع شدن، پرشور و طاقت‌فرساست و آخر شب تمام مي‌شود، ميشکين مضطرب به جاي اينکه برود بخوابد، از خانه بيرون مي‌رود تا در پارک پرسه بزند، نيمکت سبزي را مي‌بيند که آگلايا براي ملاقات صبح‌شان، نشانش داده بود؛ مي‌نشيند رويش و «فوران پر سر و صدا و ناگهاني خنده» را سر مي‌دهد؛ بديهي است که اين خنده «به وسيله چيزي خنده‌دار يا مضحک شکل نمي‌گيرد»؛ در واقع جمله‌ي بعدي به همين اندازه تاييدش مي‌کند. «اضطرابش کم نشد.» او همانجا مي‌نشيند و خوابش مي‌برد. بعد «خنده‌ي سرزنده‌ي شادابي بيدارش مي‌کند.» آگلاييا جلويش ايستاد و به شدت خنديد... او داشت مي‌خنديد و همزمان خشمگين بود. اين هم خنده‌اي نبود که «به وسيله چيزي خنده‌آور يا مضحک ايجاد شود»: آگلاييا خشمگين است که ميشکين هنگامي که منتظرش بود، خوابش برده بود،‌ بايد بدش آمده باشد؛ او مي‌خندد تا بيدارش کند؛ تا اين امکان را به او بدهد که بداند مسخره است؛ تا با خنده‌ي شديد سرزنشش کند.
خنده‌ي ديگري بدون دليل خنده‌دار بودن به ذهن مي‌رسد؛ يادم مي‌آيد وقتي داشتم در مدرسه فيلم پراگ درس مي‌خواندم، در بين جمعي از دانشجويان ديگر ايستاده بودم و گپ مي‌زديم و مي‌خنديديم؛ در بين آنها آلوايس دي است، همکلاسي جواني که تمام فکر و ذکرش شعر است، پسري نازنين، کمي بيش از حد خجالتي و به طرز عجيبي متکلف. دهانش را بسيار باز مي‌کند، صداي بسيار بلندي از آن بيرون مي‌دهد و با سر و دست اشاره مي‌کند: به عبارت ديگر او دارد مي‌خندد. اما او مثل بقيه نمي‌خندد: خنده‌ي او مثل يک کپي در بين اصل‌هاست. اگر هرگز اين صحنه‌ي کوچک را فراموش نکرده‌ام، به اين دليل است که تجربه‌ي کاملا نويي براي من بود: داشتم کسي را مي‌ديدم مي‌خندد که هيچ درکي از امر خنده‌دار ندارد و مي‌خندد تا از بقيه‌ي جمع عقب نماند، مثل جاسوسي که يونيفورم ارتشي خارجي را مي‌پوشد تا شناسايي نشود. شايد به لطف آلوبيس دي است که يک پاراگراف از «سروده‌هاي مالدورور» نوشته لوتره آمون، نويسنده‌ي فرانسوي قرن نوزدهم در همان دوره تاثير بسيار زيادي بر من گذاشت: مالدورور يک روز از ديدن مردمي که مي‌خندند، حيرت زده است. او معناي آن ادا و اصول را نمي‌فهمد و مي‌خواهد مثل ديگران باشد، او چاقويي برمي‌دارد و گوشه‌هاي دهانش را مي‌برد.
جلوي تصوير تلويزيون مي‌نشينم، نمايشي که دارم تماشا مي‌کنم بسيار شلوغ است. مجري‌ها، بازيگران، ستاره‌ها، نويسندگان، خوانندگان، مانکن‌ها، نمايندگان پارلمان، وزراي دولت، همسران وزرا هستند؛ و همه‌ي آنها به هر چيز و هر اظهار نظري با باز کردن دهانشان و بيرون دادن صداهاي بلند و با اشاره سر و دست واکنش نشان مي‌دهند؛ يعني آنها دارند مي‌خندند. و من خيال مي‌کنم که ايوگني پاولوويچ ناگهان به ميان آنها مي‌آيد و آن خنده را مي‌بيند، تهي از هر دليل خنده‌داري؛ در ابتدا مي‌ترسد، بعد به تدريج وحشت‌اش محو مي‌شود و سرانجام آن غياب مضحک امر خنده‌دار او را وا مي‌دارد تا خودش هم به‌طور ناگهاني و پشت سر هم بخندد. در نتيجه افراد خنداني  که چند لحظه قبل به او با بي‌اعتمادي مي‌نگريستند، اطمينان مي‌يابند و با سر و صدا ورود او را به جهان خنده‌ي خشک‌شان خوش‌آمد مي‌گويند، جايي که ما محکوم به زندگي در آن هستيم.

* اين ترجمه در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۵۶۲۶ - نظرات: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=438
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
نادر
يک‌شنبه - ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۱
آقاي پور محسن، با سلام. " لوتره آمون " درست است و نه لوتره آمولا.

مجتبا پورمحسن
سلام دوست عزيز. حق با شماست، اصلاح شد. ممنون.
امکانات: Email Website

ماهگون
چهارشنبه - ۲۳ فروردين ۱۳۹۱
متن بسيار جالب و تامل برانگيزي بود. از تلاشتان براي ترجمه و ارائه ي آن ممنونم.
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۳۱۸۷۵۵۲ صفحه
مشاهده امروز: ۱۷۷۳ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۹ مرداد ۱۳۹۷
تعداد: ۱۲۸۲۹۳ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: