لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
يک‌شنبه - ۹ بهمن ۱۳۹۰

خيلي وقت بود نديده بودمش، به قول گيلک‌ها «پُر زمات». رفته بود تهران، چرخشي خانه فرزندانش مي‌ماند. دو هفته پيش دل‌مان تنگ شد، زنگ زديم تا سلام و احوال‌پرسي. مثل هميشه خيلي زود از همسرم که نوه‌اش باشد خواست تا گوشي را بدهد به من. من فقط يک سال و نيم بود که مي‌شناختمش، از زماني که رفته بودم خواستگاري همسرم. از همان روز حس غريبي ما را خيلي به هم نزديک کرد. گوشي را که گرفت، مثل هميشه اسم‌ام را جور خاصي تلفظ کرد، جوري که فقط متعلق به خودش بود، چيزي بين مجتبا و مصطفا، مثلاً آقا مستبا. حال «من، مامان، بابا، خواخورانم (خواهرانم) و داداش‌ام» را پرسيد. اگر روزي ۱۰ بار هم مي‌ديدمش،به همين ترتيب حال همه را مي‌پرسيد. بعدش گفت که دلش براي ما تنگ شده، «ما بيشتر» واقعاً بيشتر! با اين‌که مي‌دانست من به قول بچه‌ها «کالِ گيله‌مرد» هستم (کسي که تماماً گيلک است و گيلکي را به بومي‌ترين شکل ممکن حرف مي‌زند)، نمي‌دانم چرا مثل هميشه مي‌انداخت جاده خاکي و سعي مي‌کرد با من فارسي حرف بزند. فارسي حرف زدنش هم، شيرين بود، شيرين‌ترش مي‌کرد. مثلاً يک‌بار که مي‌خواست از زندگي ايام جواني‌اش برايم بگويد که در حياط خانه‌اش در روستاي مبارک‌آباد، بيست و چندتا بوقلمون و چند تا مرغ و خروس داشت، گفت يک‌بار «شال» آمد، همه‌ي «شلخت‌ها» را برد. دلم غنج رفت از شيريني‌‌ کلامش. کدام آدم بي‌احساسي پيدا مي‌شود که عمق زيبايي اين جمله را نفهمد و گير بدهد که چرا در فارسي حرف زدنش، دو کلمه تابناگوش گيلکي را گنجانده لاي جمله‌اي فارسي؟ شال، شغال است و شلخت، غاز... ننه به دل مي‌نشست با همه ويژگي‌هايي که ديگران تعريفش را مي‌کردند، اين‌که در سن ۸۰ سالگي، سالمِ سالم است و زندگي‌دوست و هر کجا که باشد، بايد ساعات غذا خوردن و خواب و بيداري، با ساعت متابوليک تنِ نحيفش  تنظيم شود، اين‌که هميشه مي‌گفت حالش خوب نيست و چيزي نمي‌خورد و البته هميشه «پيچه ذره» از هر چيز را طلب مي‌کرد. مادربزرگ‌ها اگر اين کودکي‌ها را نداشته باشند که ديگر آن‌قدر شيرين نيستند که از دست دادن‌شان اين‌قدردرد بريزد توي وجود آدم. او «پيچه‌ذره» (يک خرده) طلب مي‌کرد و ما يک دنيا لذت مي‌برديم از حضور کودکانه‌اش. چه حالي مي‌داد وقتي برادر همسرم مي‌خواست بازي تيم محبوبش، رم را تماشا کند، ساعت روي ديوار را يک ساعت عقب مي‌‌کشيد، چون ننه بر اساس آن ساعت مي‌خوابيد.
احوال‌پرسي که تمام شد گفت آقا مستبا من خيلي مديونت هستم، بايد برايت جبران کنم. گفتم نه، چه ديني؛ گفت آقا مستبا آمدم رشت مي‌خواهم مرا ببري آن يکي چشمم را هم درست کني. مردادماه بود که پزشک متخصص چشم گفت که هر دو چشم ننه آب مرواريد آورده و بايد سريعاً عمل شود. کجا؟ بيمارستان تخصصي اميرالمومنين رشت که براي ويزيت اوليه دو ماه بعد نوبت مي‌داد، آن وقت ديگر ننه کور مي‌شد. اما شانس با من يار بود که مدير جوان و بسيار محترم بيمارستان در اتفاقي نادر در کشور، روزنامه‌نگار بودنم را به عنوان پارتي پذيرفت. گفتم مادرم بايد زود عمل شود. من نگفتم مادرم، او گفت مادر، من هم دلم خواست ننه، مادرم باشد، حداقل توي آن بيمارستان. بعداً به من ثابت شد که اين دکتر پورعلي جوان و پرسنلش واقعاً با همه‌ي بيماران برخورد بسيار محترمانه‌اي دارند. مادر - ننه، با شماره يک ويزيت شد. از ما خواست کولر درمانگاه را خاموش کنيم، با کلي «من بميرم الهي تو نميري» قانعش کرديم که کولر تو را اذيت مي‌کند، درست؛ اما درمانگاه که خانه نيست، بقيه گرم‌شان است. ‌نوبت عمل تعيين شد براي يک هفته بعد. چيزي شبيه معجزه. مجراي اشک يکي از چشمانش بسته بود. دکتر با اين شرط پذيرفت که يک هفته بعد عملش کند، که آن روز منتظر بماند تا اول آب مرواريدي‌ها را عمل کند، بعد نوبت مجراي اشکي برسد. مشکل اما از آن‌جايي شروع شد که ننه بايد از شب قبل ناشتا مي‌ماند و اين براي ننه ما کاري بود بس دشوار! همين شد که وقتي روز بعدش از بيمارستان مرخص شد، پايش را کرد توي يک کفش که ديگر چشمانش عمل نمي‌خواهد، همه چيز را خوب مي‌بيند. طبق دستور پزشک يک ماه بعد بايد آب مرواريد چشمش را عمل مي‌کرد. يک هفته بعد که رفت بخيه‌‌اش را بکشد، من همراهش نرفتم. گويا وقتي رفته بودند، پزشک هنوز نيامده بود و وقتي پزشک نيامده بود، مدير بيمارستان که چه عرض کنم رييس دانشگاه علوم پزشکي هم نمي‌توانست کاري بکند. اما مادرخانم‌ام تعريف مي‌کرد که ننه هي زير لب غر مي‌زد که آقا مستبا نيامده اين‌ها کارمان را راه نمي‌اندازند. هرچه اصرار از مادرخانم‌ام که عزيزجان دکتر نيامده، کارگر نيفتاد. آخرش ننه به حرف آمد و به پرسنل درمانگاه گفت که آقا مستبا نيست کار مرا انجام نمي‌دهيد، آقا مستبا مي‌آمد زود بخيه‌ام را مي‌کشيديد.
دو هفته پيش اما به‌طرز غريبي دوباره به صرافت عمل کردن چشمانش افتاد. گفت مستبا جان، آمدم رشت، مي‌خواهم زحمت بکشي مرا ببري چشم‌هايم را درست کني. گفتم چشم، چشم شما بالاي سر ما جا دارد، گفت به مامان، بابا، خاخوران و داداش سلام برسان. چشم، منتظر چشمان‌تان مي‌مانم.
چهارشنبه ظهر زنگ زدند که حال ننه بد است و در بيمارستان امام خميني تهران بستري است. مادر خانم‌ام و پدر خانم‌ام بلافاصله راهي تهران شدند. سکته مغزي کرده بود. صبح روز بعد خواب بودم که تلفن همسرم زنگ خورد، توي خواب و بيداري مطمئن بودم آن سوي خط چه مي‌گويد. مرگ خبرش را از هزارتا ويروس هم زودتر پخش مي‌کند.
باورم نمي‌شود، ننه مرد. من منتظر چشم‌هايش بودم تا بروم پيش مدير بيمارستان‌، بگويم چشم‌هاي مادر را عمل کند. ننه هيچ‌وقت بدقول نبود، نه، تقصير خودش نبود، ديگر نتوانست چشم‌هايش را باز نگه دارد. بغضم توي گلويم گير کرده، چشم‌هايم درد مي‌کند. بايد بروم بيمارستان. احتمالاً مجراي اشکم بسته شده که نمي توانم براي ننه اشک بريزم. ننه... عجيب است تا همين الان که در مراسم خاکسپاري‌اش حاضرم، نامش را نمي‌دانم. هر چند من و او آن‌قدر به هم نزديک بوديم که نيازي نيست چيزي مثل «نام» ما را کنار هم نگه دارد. چشم‌هايش... چشم‌هايش.

* اين يادداشت در ستون هفتگي «در اغما» ي روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۵۷۳۴ - نظرات: ۴
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 4 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=421
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
مرضيه
پنج‌شنبه - ۲۰ بهمن ۱۳۹۰
محسن اينو خوندم و کلي خنديدم. والله راست ميگه:
شما اگر توي همين تهران از پشت‌بام خانه يک آجر پرت کني پايين، حتم داشته‌باشيد که يا مي‌خورد توي سر يک شاعر يا توي سر يک خواننده پاپ. امتحانش مجاني‌ست...
امکانات: Email Website

معصومه جمالي مهر
پنج‌شنبه - ۱۳ بهمن ۱۳۹۰
... زمستان بوي مرگ مي دهد. گريه نمي تواني بکني. فقط جاي خالي مادربزرگ آهي طولاني را باعث مي شود. شايد تسکيني باشد دانستن اين که رسيده است به آرامش. به او  و ديگر هيچ چيز اذيتش نمي کند.
با احترام
امکانات: Email Website

پوريا
سه‌شنبه - ۱۱ بهمن ۱۳۹۰
مجتبا اينو ديدي:
http://www.jeihoon.com/p-29309--.aspx
امکانات: Email Website

جغد سفيد
دوشنبه - ۱۰ بهمن ۱۳۹۰
ما هم همينطوري در بيخبري خود يهويي و بيخبر خواهيم مرد ......
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۳۶۱۸ صفحه
مشاهده امروز: ۸۸ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: