لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
جمعه - ۷ بهمن ۱۳۹۰

نثر، شعر است

ترجمه: مجتبا پورمحسن
يکي از ناراحت‌کننده‌ترين چيزهايي که يک نفر مي‌تواند براي هشت ساعت در روز انجام دهد، هر روز، کار است. هشت ساعت در روز نه مي‌توانيد بخوريد، هشت ساعت در روز نمي توانيد بنوشيد، هشت ساعت در روز نمي‌توانيد عشق بورزيد- همه اين هشت ساعت، کار است. به خاطر کار است که انسان خودش و ديگران را اين‌قدر تيره‌روز و شوربخت مي‌کند.
در بهار سال ۱۹۴۷، دپارتمان انگليسي دانشگاه مي‌سي‌سي‌پي براي ويليام فاکنر يک کلاس در يک روز در هفته اختصاص داد. اما اين استاد سر هر کلاس در تمام فصل نمي‌توانست درس بدهد. چون تمام وقت کلاس را داشت به سوالات دانشجويان پاسخ مي‌داد.
ويليام فاکنذ
کدام کتاب‌تان را بهترين اثرتان مي‌دانيد؟
«گور به گور» آسان‌تر و جذاب‌تر بود. «خشم و هياهو» همچنان بر من تاثير مي‌گذارد. «برخيز اي موسي» را در ابتدا به عنوان مجموعه داستان شروع کردم. بعد از اين‌که رويش کار کردم شد هفت سطحِ يک ميدان است. اين کتاب در واقع يک مجموعه داستان کوتاه است.
ايده‌ي دروني يک داستان به چه شکلي به ذهن‌تان مي‌رسد؟
بستگي دارد. خشم و هياهو از خيال دختربچه‌‌ي کوچکي که داشت روي يک شاخه بازي مي‌کرد و شلوارش را خيس کرده بود، آغاز شد. اين ايده برايم خيلي جذاب بود، و از درون آن رمان درآمد.
براي انتخاب کلمات چطور تقلا مي‌کنيد؟
در بحبوحه‌ نوشتن، شما کلمات زيادي را مي‌نويسيد. اگر بازنويسي‌اش کرديد و کلمات هنوز درست به نظر آمدند، بگذاريد باشند.
با چه دليلي فصل‌هاي رمان «نخل‌هاي وحشي» را آن‌طور که هست، مرتب کرديد؟
اين صرفاً ابزاري مکانيکي براي خلق داستاني بود که داشتم مي‌گفتم، که يکي از دو نوع عشق بود. من هر دو داستان را جدا از هم براي ناشر فرستادم، اما آن‌ها برش گرداندند، چون خيلي کوتاه بودند. بنابراين فصل‌هايش را به تناوب به کار گرفتم.
پيش از اين‌که نوشتن يک کتاب را آغاز کنيد، چقدر مي‌دانيد که چه چيزي ار کار درمي‌آيد؟
خيلي کم. شخصيت رمان، با کتاب رشد مي‌کند و کتاب با نوشتنش.
چرا تصويري را که از منطقه ما گرفته‌ايد، ارانه مي‌کنيد؟
چون تصوير ديگري نديده‌ام. من سعي مي‌کنم حقيقت شخصيت را بگويم. من وقتي که بايد، از تخيل استفاده مي‌کنم و به عنوان آخرين ماوا، از ظلم. منطقه، تصاوفي نيست. اين همه‌ي چيزي است که من مي‌دانم.
وقتي که اين تصوير را ارائه مي‌کنيد، فکر نمي‌کنيد که برداشت اشتباهي به دست دهد؟
بله، متاسفم. من احساس مي‌کنم دارم به تفصيل مي‌نويسم. فکر نمي‌کنم بيش از اين خواهم نوشت. شما همين‌قدر زياد بخار داريد و اگر در نوشتن از آن استفاده نکنيد، خودش رها خواهد شد.
آيا رمان حريم را در ديگ‌هاي زودپز نوشتيد تا نظرها را به خودتان جلب کنيد؟
دليل اصلي‌اش اين بود که به پول احتياج داشتم. دو يا سه کتابم که منتشر شده بودند، به فروش نمي‌رفتند و من ورشکسته شده بودم. حريم را براي فروختن نوشتم. بعد از اين‌که فرستادمش براي ناشر، به من خبر داد: «خداي من، ما نمي‌توانيم اين را چاپ کنيم. هر دو نفرمان مي‌افتيم زندان.» هنوز دوره خون و خون‌ريزي و غارت‌ها نرسيده بود. بقيه کتاب‌‌هاي شروع کردند به فروختن، بنابراين آشپزخانه حريم را از ناشر پس گرفتم تا اطلاحش کنم. مي‌دانستم که يا بايد کلاً دوباره رويش کار کنم کنم، يا بيندازمش دور. من هم از نظر مالي و هم اخلاقي به ناشر تعهد داشتم و با ادامه اصرارش موافقت کردم که منتشر شود. دوباره رويش کار کردم کردم و بايد مي‌دادم تا آشپزخانه‌هاي جديدي بسازند. به اين دلايل دوستش نداشتم و حالا هم دوستش ندارم.
نويسنده بايد اثرش را بازنويسي کند؟
نه، اگر قرار است بنويسيد، چيز تازه‌اي بنويسيد.
چطور وقت نوشتن پيدا مي‌کنيد؟
شما مي‌توانيد هميشه وقت براي نوشتن پيدا کنيد. هرکس مي‌گويد نمي‌تواند، دارد با ادعاهاي دروغ زندگي مي‌کند. مقدارش به الهام بستگي دارد. منتظر نمانيد. وقتي الهام داريد، بنويسيد. منتظر اين نمانيد که وقتي وقت بيشتري داشتيد، سعي کنيد دوباره آن حال را بازسازي و تزيين‌اش کنيد. هرگز نمي‌توانيد آن حال را با سرزندگي حس اولش دوباره تجربه کنيد.
نوشتن يک کتاب چقدر براي شما زمان مي‌برد؟
يک نويسنده بازاري مي‌تواند بگويد. نوشتن گور به گور شش هفته طول کشيد. نوشتن خشم و هياهو، سه سال.
من مي‌دانم که شما مي‌توانيد هم‌زمان نوشتن دو داستان را دنبال کنيد. اگر درست است، توصيه مي‌کنيد؟
نوشتن دو داستان هم‌زمان خوب است. اما براي اخرين فرصت‌ها ننويسيد. فقط تا اندازه‌اي که حرفي براي گفتن داريد، بنويسيد.
بهترين تمرين براي نوشتن چيست؟ دوره‌هاي داستان‌نويسي؟ چي؟
بخوانيد، بخوانيد، بخوانيد! همه چيز بخوانيد- آشغال‌ها، آثار کلاسيک، خوب و بد؛ ببينيد چطور مي‌نويسند. وقتي يک نقاش حرفه‌اش را ياد مي‌گيرد، اين کار را با مشاهده انجام مي‌دهد. بخوانيد! جذبش خواهيد شد. بنويسيد. اگر خوب باشد، متوجه خواهيد شد. اگر نه، آن را از پنجره بيندازيد بيرون.
تقليد از يک سبک خوب است؟
اگر حرفي براي گفتن داريد، از سبک خودتان استفاده کنيد: خودش نوع قصه گفتنش را، سبکش را انتخاب خواهد کرد. آن‌چه شما دوست داشته‌ايد، از طريق سبک‌تان نمايش داده خواهد شد.
از جايگاه و شهرت‌تان در انگليس خبر داريد؟
من مي‌دانم که جايگاهم در خارج بهتر از اين‌جاست. من هيچ نقدي را نمي‌خوانم. در حال حاضر تنها زن‌ها و پولدارها کتاب مي‌خوانند. اروپايي‌ها بيشتر از آمريکايي‌ها کتاب مي‌خوانند.
چرا بيشتر افراد حريم را به گوربه‌گور ترجيح مي‌دهند؟

اين وجه ديگري از خصلت آمريکايي ماست. کتاب قبلي فقط کاغذهاي رنگي تجاري بيشتري دارد.
ما داريم روبه انحطاط مي‌رويم؟
نه، خواندن چيزي است که مثل بهشت يا يک يقه تميز ضروري است، اما مهم نيست. ما فرهنگ را مي‌خواهيم، اما نمي‌خواهيم به خاطر توي هيچ دردسري بيفتيم. ما خواندن خلاصه‌ها را ترجيح مي‌دهيم.
اين مثل يک ضربه ستگين بر شيوه‌ي زندگي‌مان است.
شيوه‌ي زندگي ما به ضربه خوردن نياز دارد. هدف همه آدم‌ها کمک به مردم و روانه کردن‌شان به بهشت است. وجود اين کلاس در زمينه‌ي نوشتن خلاقه خوب است چون زمان يادگيري را کوتاه مي‌کند و شما در دوره‌اي هستيد که زمان ارزشمند‌ترين دارايي شماست.
بهترين سن براي نوشتن کي است؟
براي داستان، بهترين سن بين ۳۵ تا ۴۵ سالگي است. تب و تاب‌تان تا آخر نمي سازد و بيشتر مي‌دانيد. داستان، آرام‌تر است. براي شعر، بهترين سن ۱۷ تا ۲۶ سالگي است. نوشتن شعر، مثل يک موشک هوايي است که همه‌ي شور و حرارت‌تان در يک موشک متراکم شده است.
درباره شکسپير چطور؟
استثنائاتي هست.
چرا دست از نوشتن شعر برداشتيد؟
وقتي که متوجه شدم شعر مناسب آن‌چه من بايد مي‌گفتم، نبود، وسيله‌ام را عوض کردم. در ۲۱ سالگي فکر مي‌کردم، شعرم خيلي خوب است. در ۲۲ سالگي شروع کردم ذهنم را عوض کردم. در ۲۳ سالگي شعر را کنار گذاشتم. من از يک ويژگي شاعرانه در نوشته‌ام استفاده مي‌کنم. با اين همه، نثر، شعر است.
خوب کتاب مي‌خوانيد؟
تا ۱۵ سال پيش، من هر چيزي را که به دستم مي‌رسيد مي‌خواندم. حتا حالا نام بسياري از نويسندگان را نمي‌دانم. چند کتاب محبوب دارم که بارها و بارها آن‌ها را مي‌خوانم.
آيا «رمان بزرگ آمريکايي» تابه حال نوشته شده است؟
مردم براي مدتي طولاني هالکبري فين را خواهند خواند. هرچند مارک تواين هرگز رمان ننوشته است. آثار او زيادي از حد سست هستند. ما فرض خواهيم کرد که يک رمان، قواعدي اعمال مي‌کند. قاعده اوع يک عالمه چيز به‌دردنخور و فقط مجموعه‌اي از اتفاقات است.
مي‌دانم که از حداقل محدوديت‌هايي استفاده مي‌کنيد.
من اجازه مي‌دهم که رمان خودش را بنويسد، بدون ناراحتي از اندازه يا سبک کار.
نظرتان درباره فيلمنامه‌نويسي چيست؟
يک نفر سال آينده براين اساس دوباره استخدام مي‌شود که نامش چندبار در سال گذشته روي پرده آمده باشد. رشوه‌هاي زياد در پي آن مي‌آيد. قديم‌ها، آن‌ها مي‌توانستند به يک تهيه‌کننده سيصد پوند شکر بدهند (چاپلوسي کنند) و معقولانه مطمئن باشند که نام‌شان روي پرده سينما ظاهر مي‌شود. واقعاً درباره‌اش و به‌خاطرش مي جنگند.
تا چه اندازه در نوشتن فيلمنامه فيلم «کشتي بردگان» (۱۹۳۷) نقش داشتيد؟
من دکتر سينما هستم. وقتي بخشي از فيلمنامه را دوست ندارند، من بازنويسي‌اش مي‌کنم و آن‌قدر بازنويسي مي‌کنم تا آن‌ها راضي شوند. من روي اين بخش‌ها دوباره کار کردم. من فيلمنامه نمي‌نويسم. به اندازه کافي سوادش را ندارم.
شايعه است که يکبار شما از رييس‌تان در هاليوود خواستيد که به شما اجازه دهد که برويد خانه کار کنيد. او اجازه داد. فکر مي‌کرد منظور شما در بورلي‌ هيلز است. به آن آدرس با شما تماس گرفت و متوجه شد منظورتان از خانه، آکسفورد مي‌سي‌سي‌پي است. صحت دارد؟
اين داستان، از داستان من بهتر است. داشتم در اولين کارم براي هوارد هاکس وصله‌دوزي مي‌کردم. وقتي که کار تمام شد، هوارد به من پيشنهاد کرد آن‌جا بمانم و از اين پول‌هاي بادآورده نصيبم شود. من براي کارم، شش هزار دلار گرفتم. اين پول بيش‌ترين پولي بود که ديده بودم و فکر کردم بيش از آن چيزي است که در مي‌سي‌سي‌پي هست. به او گفتم وقتي براي کار دوباره آماده شدم، به او تلگراف مي‌زنم. يک سال در آکسفورد ماندم و کاملاً مطمئن شدم که پول تمام شده. به او تلگراف زدم و يک هفته بعد، نامه از ويليام بي. هاکس، بردار او و کارگزارم دريافت کردم. در پاکت، يک چک براي يک هفته کار با کسر حق‌الزحمه کارگزار بود. اين همکاري تا يک سال ادامه داشت و آن‌ها فکر مي‌کردند من در هاليوود هستم. يک‌بار يکي از دوستانم بعد از دو سال از انگليس برگشت و ديد ۱۰۴ چک ضميمه نامه‌ها از زير در خانه‌اش به داخل انداخته شده است. حالا آن‌ها کارايي بيشتري نشان مي‌دهند. بنابراين آن چيزهاي ديگر به هيچوجه اتفاق نمي‌افتد.
چطور هاليوود را دوست داريد؟
آب و هواي آن‌جا را دوست ندارم، مردم آن‌جا را، روش زندگي‌شان را دوست ندارم. هيچ اتفاقي نمي‌افتد و بعد يک روز صبح بيدار مي‌شوي و مي‌بيني ۶۵ ساله‌اي. من فلوريدا را ترجيح مي‌دهم.
در سفرتان به اروپا، چه نگاهي پيدا کرديد؟
آن موقع فرانسوي‌ها فقير بودند و آلمان‌ها ذاتاً نوکرمآب، چيزي بيشتري نفهميدم.
آيا بعد از سفر به اروپا و جاهاي ديگر دورنمايتان عوض نشد؟
نه، وقتي جوان هستيد، حساسيد، اما نمي‌دانيد. بعد به نظر مي‌رسد مي‌داني. يک نگاه بازتر نه با آن‌چه ديده‌ايد، با خود جنگ به وجود مي‌آيد. بعضي‌ها مي‌توانند جان سالم به در ببرند و چيزهاي خوبي از آن بيرون بکشند، اما توده‌ها از جنگ چيزخوبي به دست نمي‌آورد. جنگ، هزينه وحشتناکي است که براي تجربه پرداخت مي‌شود. تنها خوبي جنگ اين است که به مردان اجازه مي‌دهد با زن جماعت آزادتر باشند، بي‌آن‌که به خاطرش اسم‌شان در فهرست سياه برود.
نيروي هوايي سلطنتي کانادا چه تاثيري روي تو گذاشت؟ (فاکنر به خاطر قامت کوتاهش نتوانست در جنگ جهاني اول به عضويت نيروي هوايي آمريکا بپيوندد، به همين دليل به نيروي هوايي سلطنتي کانادا پيوست)
دوست دارم باور کنيد که من آن‌قدر سرسخت بودم که اين تجربه نتواند آسيبي به من بزند. خيلي کمکم نکرد. اميدوارم با خاطرات جراحاتي که به من وارد کرد، زنده بمانم.
کدام جنگ جهاني به نظر شما سخت‌تر بود؟
جنگ آخري که ما در آن در ترس مدام از آتش گرفتن چيزها زندگي کرديم. همه کاري که ما مي‌کرديم اين بود که دعا کنيم جايي در آتش نسوزد. ما چتر نجات نداشتيم. انتخاب ديگري نبود. جنگ‌ جهاني دوم سخت‌تر بود.
آيا انجمن‌ها (مثل شبانه‌روزي‌ها) به عنوان پس‌زمينه‌اي براي نوشتن خوب است يا بد؟
نه خوب، نه بد. شما واقعيت‌ها را براي ارجاع آينده در ذهن حفظ کنيد، براي موقعي که بخواهيد درباره يک شبانه‌روزي بنويسيد.
آدم چقدر بايد به نقدهاي چاپ شده توجه کند؟
بهترين حالت اين است که زياد به نقدهاي مکتوب توجه نکنيد. نقد مکتوب، ابزاري تجاري براي پول دراوردن است. تعداد محدودي از منتقدين - نه خيلي - منطقي هستند و نوشته‌هايشان ارزش خواندن دارد.
پنج تا از مهم‌ترين نويسندگان معاصر به نظر شما کدام هستند؟
۱- توماس ولف، ۲- دوس پادوس، ۳- ارنست همينگوي، ۴- ويلا کاتر، ۵- جان اشتاين‌بک.
اگر فکر نمي‌کنيد که اين سوال بيش از حد شخصي است، چطور خودتان را در بين نويسندگان معاصر دسته‌بندي مي‌کنيد؟
۱- توماس ولف: او شهامت زيادي داشت و جوري مي‌نوشت انگار که وقت زيادي براي زندگي ندارد. ۲- ويليام فاکنر؛ ۳- دوس پادوس؛ ۴- ارنست همينگوي: او شهامت ندارد، او هرگز روي يک شاخه نخزيده است. او هرگز به اين خاطر زبانزد نشده که از کلمه‌اي استفاده مي‌کند که شايد باعث شود خواننده آن را در فرهنگ لغت چک کندتا ببيند درست استفاده شده يا نه. ۵- جان اشتاين‌بک: زماني اميد زيادي به او داشتم، حالا ندارم.
بزرگترين مانع براي نوشتن را چه مي‌دانيد؟
مطمئن نيستم متوجه منظور شما شده باشم. چه کار مي‌خواهيد بکنيد؟ چيزي بنويسيد که بفروشد؟
منظورم است که اين مانع، کشمکشي دروني است يا بيروني؟
کشمکش دروني اولين مانعي است که بايد از آن عبور کرد. خودتان را با چيزي که داريد مي‌نويسيد ارضا کنيد. اول مطمئن شويد که حرفي براي گفتن داريد. بعد ان را بگوييد و درست بگوييد.
آقاي فاکنر، براي شما اهميت دارد که ما چيزي را که بيرون کلاس شنيده‌ايم تکرار کنيم؟
نه، آن چيز ديروز حقيقت داشت، امروز حقيقت دارد و فردا هم حقيقت خواهيد داشت.

* اين ترجمه در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۴۳۹۷ - نظرات: ۴
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 4 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=420
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
شاهو
چهارشنبه - ۲۴ آبان ۱۳۹۱
با سلام   ويليام فاکنر در غمهايش با سکوتي عميق دردهاي اجتماع را باز ميگوييد افتخار دارم شروع به ترجمه يکي از آثارشون کردم به اميد توفيق . از سايتتون استفاده کردم متشکرم
امکانات: Email Website

ساسان
يک‌شنبه - ۹ بهمن ۱۳۹۰
عذر مي خوام ولي بسيار ترجمه بدي بود. واقعا بد و نادرست بود. بک نمونه عرض مي کنم" ...به فروش نمي رفتند يعني چه آقاي مترجم؟ کجاي فارسي به فروش داريم؟؟؟ جدا از غلط هاي تايپي و نبود علامت گذاري براي کلماتي که اسم رمان ها هستند. متاسفم ولي چون فقط فالکنر بود خواندم.

مجتبا پورمحسن
ممنون که چون «فاکنر» بود خوانديد.
امکانات: Email Website

اسماعيل
شنبه - ۸ بهمن ۱۳۹۰
حداقل اين اشتباهات تايپي رو رفع کنيد آدم رغبت کند متن را بخواند. وسطش خسته شدم. به خاطر خدا يک بار متن را قبل از انتشار بخوانيد اين همه ايراد تويش نباشد. اسم کتابِ يارو را يک جا نوشته‌ايد «حريم»، يک خط پائين‌تر نوشته‌ايد «تحريم»...

مجتبا پورمحسن
ممنون از دقت نظرتان. اصلاح شد.
امکانات: Email Website

نسرين قرباني
شنبه - ۸ بهمن ۱۳۹۰
سلام آقاي پور محسن. مطلبتونو خوندم. خيلي عالي بود. ممنون و خسته نباشيد. اگر بازهم از اين مطالب ترجمه کنيد خدومت بزرگي انجام مي دهيد.
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۳۶۲۱ صفحه
مشاهده امروز: ۹۱ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: