لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
شنبه - ۲۴ دي ۱۳۹۰

۱-‌روزنامه‌نگار بودن خيلي سخت است. اينکه مي‌گويم «خيلي»، با خيلي «خيلي‌»هاي ديگر فرق دارد. اين «خيلي» به شکل منحصربه‌فردي «خيلي» است. باور نمي‌کنيد؟ خدمت‌تان عرض مي‌کنم. اين ستون را به من داده‌اند که از زبان شما مساله طرح کنم و سعي کنم جوابش را بدهم. حالا اينکه «روزنامه‌نگار بودن سخت است» دغدغه شما محسوب نمي‌شود، خيلي محل اعتنا نيست، هرچه باشد من هم روي يک صندلي نشسته‌ام و مثل خيلي‌هاي ديگر تصميم مي‌گيرم که «نظر» و «دغدغه» مردم چيست! حالا برگرديم به ماجرا و اينکه اين سختي از چه بابت است. خودسانسوري؟ نبود امنيت شغلي؟ دستمزد ناچيز؟ همه اينها هست، اما مشکل از جاي ديگري است. براساس تجربه‌اي که به دست آورده‌ام هر وقت سوار تاکسي تلفني مي‌شوم، هرچه روزنامه را در هر کجايم باشد پنهان مي‌کنم. هرچقدر هم جناب راننده بخواهد سر صحبت را باز کند، در جواب ۲۰ ثانيه حرف‌زدنش، يک «درسته» يا «بله»، «نه» مي‌گويم که معنايش اين است آقاجان علاقه‌اي به ادامه بحث ندارم. القصه ماه‌ها پيش يک‌بار خبطي کردم و چون عجله داشتم، فرصت نکردم روزنامه‌ را جاساز کنم. (جاساز! معمولا دوستان فعال در صنعت مواد مخدر از اين عبارت استفاده مي‌کنند!) بدشانس بودم که اين تيتر از کنار روزنامه زده بود بيرون: «اعتراف قاتل خيابان گلسار که اعضاي خانواده عمويش را کشته بود.» حالا نه به اين بلندي. کوتاه‌تر بود تيتر. بگذريم. آقا گفت بالاخره قضيه اين قتل گلسار چي شد؟ اين پسره را هم که گرفتند، چه کار کردند؟ گفتم بله گرفتند. «بله، گرفتند» من گواهينامه راندن در جاده تحليل اجتماعي و آسيب‌شناسي و از اينجور کليشه‌ها بود. افاضه فرمود که چه فايده؟ گرفتند، اينقدر طول مي‌دهند که ديگر فايده‌اي ندارد. کدام فايده؟ گفت آقا قاتل را گرفته‌اند، اعتراف هم کرده بايد همانجا دارش بزنند و تمام. تا درس عبرتي براي ديگران شود. گفتم عزيزم بايد دادگاه برگزار شود، متهم از خودش دفاع کند، قاضي حکم بدهد، ‌متهم به حکم اعتراض کند، دادگاه تجديدنظر برگزار شود و حکم بدهد و اگر فرض کنيم در تمام اين فرآيند متهم به اعدام محکوم شد، باز هم مي‌تواند به ديوان عالي کشور اعتراض کند. گفت آفرين من هم مي‌گويم! اينها بي‌فايده است! نفهميدم از کجاي حرفم به اين نتيجه رسيده که با او هم‌عقيده هستم. گفت مشکل همينجاست، خب قاتل اعتراف کرده خودش، اعدامش کنند ديگر. گفتم اگر اينطور باشد ديگر چه نيازي به دستگاه قضايي، من و شما مي‌رويم کار را تمام مي‌کنيم. گفتم اين روند به دلايل متعدد طول مي‌کشد. يکي از دلايلش شايد اين باشد که با فروکش کردن احساسات جريحه‌دار شده خانواده مقتول، قاتل از قصاص عفو شود. گفت نه آقا اين حرف‌ها بهانه است. طرف قتل کرده، به ناموس مردم تجاوز کرده، مي‌آورندش جلوي دوربين تلويزيون، چهره‌اش را شطرنجي مي‌کنند، يا روزنامه‌ها مي‌نويسند: قاتل «حميد. ب» يا «فرهاد - ا». چهره‌شان را نشان دهند، اسم‌شان را بنويسند تا رسوا شوند و قتل و جنايت کم شود. لعنت بر دهاني که بي‌موقع باز شود. دهان خودم را مي‌گويم، گفتم متهم هم حقوقي دارد. گفت خودش اعتراف کرده. گفتم در دادگاه اعتراف نکرده. تازه تا زماني که قاضي حکم نداده متهم است، نه مجرم. آمپرش زد بالا. نه آقا. اين حرف‌ها قرتي‌بازي است! يک‌بار اگر حرف مرا گوش کنند و چند ماه هر قاتلي را که دستگير مي‌کنند بلافاصله اعدام کنند، بساط جرم و جنايت برچيده مي‌شود. گفتم درست است. حق با شماست. کاملا درست مي‌فرماييد. جدي گرفت. پرسيد تيتراژ روزنامه‌تان چقدر است؟ (منظورش همان تيراژ بود!) گفتم اين سوالت مثل اين است که از زن‌ها بپرسي چند سال دارند. گفت شما برو همين حرف‌هاي مرا بنويس ببين تيتراژ روزنامه‌تان چقدر بالا مي‌رود. روزنامه‌ها بايد حقيقت را بنويسند و از کسي هم نترسند. گفتم درست است. حق با شماست. تا رفتيم و برگشتيم، گفت و گفت و گفت.
به مقصد که نزديک شديم به من گفت ما يک مشکلي داريم مي‌تواني توي روزنامه‌ات بنويسي؟ گفتم خواهش مي‌کنم، بفرماييد. گفت من و تعداد ديگري از همکارهاي بازنشسته‌مان هفته‌اي يک شب مي‌رويم سالن فلان فوتبال بازي مي‌کنيم. آنجا آب لوله‌کشي ندارد که ما بعد از بازي بخوريم، براي همين بايد با خودمان آب معدني ببريم. گفت فقط يک چيزي، اسمي از من نبر، از قول خودت بنويس؛ چون نمي‌خواهم مسوول آنجا از دستم ناراحت شود! گفتم چشم. با خودم گفتم اين مرد حتي حاضر نيست براي حل اين مشکل جزئي، هزينه‌اي ناچيز يعني ناراحت‌شدن احتمالي مسوول سالن از خودش را بپردازد. آن وقت از روزنامه‌نگارجماعت انتظار دارد، چريک باشد تا به قول او«تيتراژ» روزنامه‌اش را بالا ببرد.
۲- روزنامه‌نگار که باشي در طول روز آنقدر پشت ميزت خبرهاي پرتنش خبرگزاري‌ها را مي‌بيني، آنقدر آزار مي‌بيني که اين روزها از خانه سينما و انجمن شعر جوان گرفته تا کش تمبان سياسي شده و خبرگزاري معروف بي‌طرف، روحت را با اين همه خشم و کينه مستهلک مي‌کني که وقتي مي‌آيي خانه، از تماشاي هرچه برنامه خبري و سياسي است حالت به هم مي‌خورد. هرچند الان به دليل نفوذ توده هواي سياسي به آغوش سينما و شعر و... ديگر چاره‌اي نمي‌ماند جز اينکه بروي خانه همسايه و از دايره زنگي‌شان «حرکات موزون» تماشا کني.
۳- روزنامه‌نگار که باشي بايد کل بند دو را عوض کني و بگويي همه‌چيز خوب است، همه خوبند. شبکه يک تا پنج خوب هستند، سينماي ما عالي است. بايد بگويي به جاي خانه سينما، به تک‌تک سينماگران يک مسکن مهر بدهند بهتر است، يعني به ازاي هر سينماگر ايراني، يک خانه سينماي ايراني.
روزنامه‌نگار که باشي بايد اين‌جور لنتراني‌ها را بگذاري کنار و بگويي اصلاً بند دو در کار نبوده که بخواهم عوضش کنم! من دو دوبند نوشته بودم، يک و سه! بعد يادم آمد بند دو را هم بنويسم. و بند دو اين است، روزنامه‌نگاري آنقدر خوب است، باور نداري بيا سوار شو و تو هم يک چرخي بزن.
۴- دوشنبه‌شب است و عادل فردوسي‌پور با برنامه نودش ملت را تا ديروقت بيدار نگه داشته. مي‌فرمايد الان مراسم اهداي جايزه بهترين بازيکنان جهان در حال برگزاري است و سعي مي‌کنيم در طول برنامه صحنه‌هايي از اين مراسم را نشان دهيم. بالاخره آن لحظه فرامي‌رسد و ليونل مسي مي‌رود و جايزه‌اش را مي‌گيرد. گوشه سمت راست تصوير با نواري آرم شبکه پخش‌کننده را پوشانده‌اند و آرم شبکه سه گوشه سمت چپ صفحه خودنمايي مي‌کند. برمي‌گرديم به استوديو. عادل خان از همکارانش در بخش مانيتورينگ تشکر مي‌کند که زحمت کشيدند و اين امکان را براي ما فراهم آوردند که اين مراسم را ببينيم. اما تا جايي که عقل من قد مي‌دهد اين پروسه، يعني دريافت تصاوير از شبکه‌هاي ماهواره‌اي ديگر و پوشاندن آرم‌شان با يک نوار و چسباندن آرم شبکه وطني، چيزي توي مايه‌هاي دزدي است نه مانيتورينگ!

* اين يادداشت در ستون هفتگي «در اغما»ي روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۵۸۸۱ - نظرات: ۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 6 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=418
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
معصومه جمالي مهر
سه‌شنبه - ۴ بهمن ۱۳۹۰
..کار؟...کار؟/- آري، اما در آن ميز بزرگ/دشمني مخفي مسکن دارد/که ترا مي جود آرام آرام/همچنان که چوب و دفتر را/ و هزاران چيز بيهوده ي ديگر را/ و سرانجام تو در فنجاني چاي فرو خواهي رفت/ مثل قايق در گرداب/ ودر اعماق افق، چيزي جز دود غليظ سيگار / و خطوط نامفهوم نخواهي ديد...

واقعا خسته نباشيد جناب پورمحسن گرامي
با احترام
امکانات: Email Website

رسول پيره
دوشنبه - ۳ بهمن ۱۳۹۰
هر گلوله که شليک مي شد
زني بود که از تنهايي مي ترسيد
مردي بود که براي هميشه به  عکس ها مي رفت
...
با سلام
وبلاگ من با شعري جديد منتظر شماست
امکانات: Email Website

اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

جغد سفيد
يک‌شنبه - ۲۵ دي ۱۳۹۰
سخت سخت سخت .... تحمل روزنامه نگاران هم سخت است wink
امکانات: Email Website

ماني ب
يک‌شنبه - ۲۵ دي ۱۳۹۰
گفت آفرين من هم مي‌گويم! اينها بي‌فايده است!
فوق العاده بود :)
امکانات: Email Website

مريم
يک‌شنبه - ۲۵ دي ۱۳۹۰
روزنامه نگاري شغل سختي است در تمام دنيا. ولي اينجا... اي بابا...
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۳۶۰۲ صفحه
مشاهده امروز: ۷۲ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: