لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
شنبه - ۱۹ آذر ۱۳۹۰

برادرم!
با ديوانه‌اي که تو هستي
از کوه که بالا مي‌روي
شال کمرت را ببند
مي‌ترسم ناگهان احساس کني که پرنده‌اي
                                    غلامرضا بروسان
۱
عصر روز دوشنبه، تاسوعاي حسيني رفته‌ايم خانه خانم محجوب. به ديدن پناهگاه کوچکي که او در خانه‌اش براي حيواناتِ آسيب‌ديده‌ي خياباني ساخته. رفتيم که بگوييم ما هم هستيم؛ من و همسرم. خوش خوشان گربه‌مان فندق در ذهن‌مان بود پيش از اين‌که برسيم. به همين خاطر در ذهنمان با اراده‌اي استوار گفتيم هستيم. اما حالا که با حيوانات پناهگاه مواجه شده‌ايم، گفتيم هستيم، اما مطمئنم که صداي‌مان در فريادهاي خاموش رنجي که از آن موجودات زبان‌بسته مي‌شنيديم، گم مي‌شد. گربه‌اي که دوپايش فلج بود و يک چشمش کور. چرا؟ دو تا جوان با هم شرط بسته بودند که اگر با ماشين از روي اين گربه رد شوند، از وسط دو نيم مي‌شود يا نه! داستان بقيه هم فجايعي بود که از داستان زندگي درآور گربه‌ي فلج دست کم نداشت. آن ديگري گربه‌اي بود که دو چشمش را درآورده بودند. و ديگري سگي که چنان بر کمرش زده بودند، زده بوديم ما آدم‌ها، که يک پايش فلج شده بود و مي‌لرزيد. سرم درد گرفته بود. آشفته شده بودم از اين‌همه توحشي که انسانِ متمدن عصاقورت داده‌ از خود نشان مي‌دهد و بي‌ هيچ شرمساري راست راست راه مي‌رود. سال‌ها پيش وقتي دوستي برايم تعريف کرده بود که در هشت سالگي‌اش با دوستانش روي سر يک گربه بنزين ريخته بودند و کبريت کشيده بودند، فکر کردم که آن‌ها مشکل رواني دارند... صداي اس‌ام‌اس را شنيدم. اما خانوم محجوب داشت حرف مي‌زد. فکر کردم اين يکي هم يکي از انبوه اس‌ام اس‌هايي است که ساعت سه صبح تور زميني مشهد به شيراز را پيشنهاد مي‌کند و يا به من اطلاع مي‌دهد که فروش تويوتا پرادو ۲ درب مدل ۲۰۱۲ در نمايندگي تويوتاي فلاني آغاز شده و من بايد هرچه بيشتر شتاب کنم تا مبادا تمام شهر اين خودروي ارزان‌قيمت ۵۰ ميليوني را بخرند و من از غافله عقب بيفتم، لابد. خانم محجوب داشت داستان دردناک زندگي آن زبان‌بسته‌ها را مي‌گفت و من با بغضي در گلو تلاش گربه‌ي فلج را که خودش را روي زمين مي‌کشيد با چشمانم مي‌ديدم. تماشاي اين صحنه‌ي رقت‌بار کمترين تاواني است که من و هم‌نوعانم شايسته‌اش هستيم. دست کردم توي جيبم، موبايلم را درآوردم و اس‌ام‌اس را خواندم. دوست عزيزم، مهدي يزداني خرم نوشته بود که رضا بروسان همراه همسر و فرزندش کشته شدند. احتمالاً گرم بودم که عمق فاجعه حالي‌ام نشد. به همسرم گفتم. به سبک سريال‌هاي تلويزيوني اظهار تاسف کرديم. تا سوار ماشين شديم و افتاديم توي خيابان، تازه حسش کرديم. مرگ را. سرگيجه هم ضميمه‌ي پرونده‌ي پزشکي‌ام شده بود، که با سردرد و لرزش و اندوه و تلخي دهانم، و سست شدن پاها، همين يک قلم را کم داشت. يک مکالمه کوتاه با مهدي و سکوت.

۲
فاصله‌ي خانه‌ي ما تا محل کارم پنج دقيقه است. شايد بشود گفت پانصد متر. اما در کوچه‌ي نسبتاً بزرگي که بين اين دو هست، اگر اغراق کنم، بيش از هرجاي ايران گربه پرسه مي‌زند. بيشترشان بچه گربه‌هايي هستند که از اين سر کوچه به آن طرف مي‌روند تا در آشغال‌ها چيزي براي خوردن پيدا کنند.
شش ماه پيش وقتي من و همسرم تصميم گرفتيم يک گربه داشته باشيم، ترجيح داديم يک گربه‌ي معمولي بگيريم. توجيه‌مان اين بود که آن‌قدر آدم‌هاي پولدار هستند که گربه‌هاي پرشين يکي دو ميليوني را بخرند و براي‌شان امپراتوري بسازند. بهتر دانستيم که ما به سهم خودمان يک گربه‌ي بدبخت را خوشبخت کنيم. اما طي اين مدت در مسير رفت و آمد به محل کار، چشمم که به گربه‌هاي کوچه‌مان افتاده، بارها از خودم پرسيده‌ام، اگر ما انسان‌ها تحت فشار شرايط اجتماعي، تاريخي و چه مي‌دانم «جبر جغرافيايي» فقط چند درصد اراده و اختياري در مسير زندگي‌مان داشته باشيم، اين حيوانات زبان‌بسته  با کدام اختيار زندگي مي‌کنند؟ با چه منطق و معنايي از عدالت عالم‌تاب، يک گربه بايد در خانه‌ي ما لم بدهد و بقيه در کوچه‌ها در برف و باران توي زباله‌ها دنبال غذا باشند؟ اين جهان چقدر درد دارد؟ از رنج انسان که پناه مي‌بري به حيوانات، مي‌بيني که آن‌ها کنسرو فشرده شده‌ي درد و رنج هستند. اين چه جهاني است؟

۳
براي يک شاعر که درگير رنج‌هاي هستي شناسانه است، براي او که مي‌بيند آدم‌هاي دور و برش و حتا خودش، شکم همديگر را پاره مي‌کنند و در فضايي سرشار از پوچي و نااميدي خيلي خوش شانس بوده که کارش به افيون نکشيده، پيدا کردن آدمي که فقط دو ساعت يک روزش را در ماه و يا حتا در سال بسازد، مثل پيدا کردن چاه آب در وسط بيابان است. غلامرضا بروسان و همسرش الهام اسلامي، دهم فروردين ماه سال ۸۹، ساعت ۱۲ ظهر يک روز آفتابي بهاري، مرا که در بستر پوچي روزانه تا لنگ ظهر خوابيده بودم، به يک هم‌نشيني لذت‌بخش در خانه‌ام مهمان کردند. باجناق بروسان و خواهر الهام اسلامي هم شنونده‌هاي خوب برنامه‌ي ويژه‌ي ما بودند. من و بروسان با هم دوست نبوديم، اگرچه نام همديگر را شنيده بوديم. اما آن روز در عرض ده دقيقه، يک عمر دوست شديم. انگار که از صدسال دوستي آمده بوديم و نقشه‌ي صد سال دوستي براي آينده را مي‌کشيديم. شعر خوانديم و شنيديم، درباره‌ي شعر گفتيم و شنيديم، با شوري مثال‌زدني، آن‌قدر که اگر يک نفر غريبه، طوري که ما نبينيمش ما را مي‌ديد، مي‌گفت شما ديگر شورش را درآورده‌ايد. شورش را درآورده بوديم؟ اين‌که پس از اين همه سال از بين ميلياردها آدم، سه نفر کنج يک خانه ۶۰ متري در خيابان تختي رشت، دل مي دادند و دل مي‌گرفتند، «شورش را درآوردن» بود؟
من شعرهاي بروسان را بسيار دوست داشتم. مي‌نويسم «داشتم»، نه به اين دليل که حالا دوست ندارم. مي‌خواهم بگويم در همان مکالمات دوساعته‌مان که هم دوستانه بود و هم جدي و هم مشاعره‌اي غيررسمي، من شعرهاي او را خيلي بيشتر دوست داشتم تا او شعرهاي مرا. ابلهانه‌ترين برداشت از اين روايت، اعتراف به شکست است. چه شکستي؟ براي من اوج پيروزي بود که شاعري را پيدا کرده بودم که با خواندن شعرهايش سبک شوم. حتا براي يک لحظه. آرام بگيرم با شعرهاي ويران‌کننده‌اش، وقتي نوشت: «و تنم/ ببري با هشتاد ضربه شلاق/ تنها نوشتم دوستت دارم/ دستم را/ گردن زدند.» براي من که شاعرم، يافتن شاعري که با افتخار برتري‌اش را مي‌پذيرفتم، بزرگ‌ترين فتح بود.

۴
از او درباره‌ي بي‌رحمي جمله‌اي که در تقديم‌نامه کتابش نوشته بود پرسيدم: «و هر چاقويي که در آب افتاده انساني را کشته». گفت: «اين خشونت وقتي در ذات انسان است، حالا چه انسان شرقي، چه انسان غربي، فرقي نمي‌کند، اين خشونت را ما مدام داريم مي‌بينيم. من چطور مي‌توانم به چاقوها اعتماد کنم؟ و مطمئنم که اين چاقوها آدم کشته‌اند».
اين متن نقد ادبي نيست و طبيعتاً در آن قصد نداشته‌ام به ارزش‌هاي ادبي شعر غلامرضا بروسان اشاره کنم. اما من در بين شاعران دو سه دهه‌ي اخير، شعرهايي به تلخي شعرهاي بروسان نخوانده ام. تلخي شعرهاي او حيات رياکارانه‌ي کلمه، معنا و مفهوم را فرومي‌پاشد. ما -انسان‌ها- در شعرهاي او عريان مي‌شويم و تمام هستي زشتي‌هايمان با خونسردي ستايش‌برانگيزي در آثار او خلق شده بود. اين‌که مي‌گويم «خونسردي ستايش‌برانگيز» دليلش اين است که اين خونسردي و پرهيز از ناليدن سطحي باعث شده که تيزي چاقوي خودمان را بر تن يکديگر بيشتر احساس کنيم.

۵
قرار است ۷۰۰ کلمه بنويسم. اما مگر مي‌توانم کلمات اين بغض را بشمارم؟ نگفتم در تماس کوتاه با مهدي چه گفتم؟ خودم هم يادم نيست. اما شنيدم که در سردخانه هستند. از شنيدنش لرزم گرفت. تحمل آدم هم حدي دارد، ندارد؟ به فرض محال که اين جهان زشت را فراموش کنم، آدم‌هايي را که آن گربه را فلج کرده‌اند، فراموش کنم. يعني بتوانم بشرِ دوپا را از ذهنم بيرون کنم. به فرض محال بتوانم براي اين سوال که چرا و براساس چه معياري از آن همه گربه نگون‌بخت، جاي گرم و نرم و تغذيه مناسب و بهداشت نصيب فقط يک گربه خاص مي‌شود، جوابي پيدا کنم. اما جهان بدون غلامرضا بروسان را چه کنم؟ دلم به کتابِ جديد او نباشد چه کنم؟ يک نفر به من بگويد چي را چطور بين موجودات تقسيم کرده‌اند؟ با صداي بروسان زير لب مي‌خوانم از کتابشک «عزيزم/ هيچ قطاري وقتي گنجشکي را زير مي‌گيرد/ از ريل خارج نمي‌شود.»

۶
با اتوبوس شاخ به شاخ شده‌اند. خبر اين است. لعنت به هرچه راه که هر راهي به بيراهه مي‌رود.

* چکيده‌اي از اين يادداشت در هفته‌نامه آسمان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۴۰۱۶ - نظرات: ۳
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=407
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
الهام گوران
يک‌شنبه - ۲۰ آذر ۱۳۹۰
آقاي پورمحسن در تهران فقط رمان شما رو مي شه پيدا کرد آيا براي يافتن کتب شعرتان بايد به رشت مسافرت کرد؟

مجتبا پورمحسن
شما آدرس بگذاريد برايتان ÷ست خواهم کرد.
امکانات: Email Website

معصومه جمالي مهر
شنبه - ۱۹ آذر ۱۳۹۰

چه لحظه هاي بدي. چه زشت است و سياه.ايستاده ام در ميان خلايي سرد. کاش يک لحظه زمان به عقب برمي گشت شايد چيزي عوض مي شد...

چه بگويم ؟! کلمه هايم  انگار در برابر اندوه عميقم از اين مصيبت، کم مي آورند...
امکانات: Email Website

غلامرسول جعفري
شنبه - ۱۹ آذر ۱۳۹۰
سلام
اري
ناگوارا نه
اين درخت به پهلو افتاد
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۳۶۰۹ صفحه
مشاهده امروز: ۷۹ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: