لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
سه‌شنبه - ۱۵ آذر ۱۳۹۰

۱- هميشه دوست دارم که آدم‌ها به قاعده‌اي که خودشان از آن دم مي‌زنند پايبند باشند. عدم پايبندي آن‌ها به قواعدشان شايد به گاو و گوسفند کسي لطمه‌اي نزند، اما حتماً باعث مضحکه‌اش خواهد شد؛ حتا اگرچه پيش خودش. چون آدم ديگر توي تنهايي خودش که نمي‌تواند به خودش دروغ بگويد.

۲-  سال‌ها دوستاني در يک مکان فرهنگي فعاليت مي‌کردند و فکر مي‌کردند من هم تحفه‌اي هستم، اگرچه دوست نداشتند، اما بنابه ملاحظاتي هر از چندگاهي دعوتم مي‌کردند و تظاهر مي‌کردند به اشتياق، من هم مي‌فهميدم و دوست نداشتم باعث تکدر خاطرشان باشم. دوست نداشتم حتا اگر هيچ دليلي براي عدم حضورم نباشد، و حتا اگر به‌طور اسمي و رسمي به اشتياقي تظاهر مي‌شد، من وظيفه انساني خودم دانسته‌ام که نروم آن‌جا. آن بنده‌هاي خدا چه گناهي کرده‌اند که از من خوش‌شان نمي‌آيد؟ بارها خواستم به ساده‌ترين شکل ممکن اين ملاحظه ساده را به دوستاني که از سر خيرخواهي واسطه مي شدند، بفهمانم که عزيز جان، من دوست ندارم جايي بروم که حضورم را دوست نداشته باشند. نه به خاطر خودم، دوست ندارم آن دسته از خلق خدا ناراحت باشند.

۳-  در اين بين دوستي بود که هرگاه حضور هر ازچندگاه مرا در آن مکان فرهنگي مي‌ديد که به اصرار دوستي بود، و وقتي يک بار حضور مي‌شد دوبار و خنده‌اي به رسم تعارف و نه مهر با آن جايي‌ها درمي‌گرفت، توي گوشم مي‌خواند: گول نخور، مي خواهند ازت سوء‌استفاده کنند. به اين‌ها اعتماد نکن. اين‌ها خير تو را نمي‌خواهند و... خلاصه هر پيشنهادي مي‌دهند، پشت‌اش طينتي بد نهفته است.» «کتاب؟ به اين ها آدم کتاب 
مي‌دهد براي نشر؟ اين همان فلاني است که اين‌قدر سرم کلاه گذاشت سر عکس‌ها...»

۴-  حتماً از سر خيرخواهي مي‌گفت، چون من باور مي‌کردم.

۵- مدتي اين مثنوي به تاخير افتاد، و ما دوست مانديم البته با يک پسوند: «سابق»! آقاي سابق، لحاف و تشکش را برداشت و برد در همان مکان فرهنگي پهن کرد. چه کار خوبي!
۶-  باز هم همان آقاي سابق وارد محافلي شد که برحذر مي‌داشت ديگران را.

۷-‌ آقاي سابق در بدترين و حساس‌ترين موضوع اين سال‌هاي زندگي‌ام، نامردي، دقيقاً نامردي را به حد اعلا رساند و لابد براي جبران غيبت‌هاي سال‌هاي گذشته، چه دروغ‌ها که نبست به دامن لابد گشاد من! آدم‌ها وقتي مي‌افتند توي کار خريد و فروش، عادت‌شان مي شود، فکر مي‌کنند ديگران را هم مي‌توانند معامله کنند. و معامله يک عمر دوستي با کلمات، کثيف‌ترين شغل عالم است، به جان خودم!

۸- آقاي سابق کتاب منتشر کرد. با همان ناشر که بنده خدا متهم شده بود به کلاه‌برداري سر عکس‌ها... مبارک باشد. فکر مي‌کنم اولين نسخه‌اش را من خريدم.

۹- من شعرهاي ضيا موحد را دوست ندارم، خودش را هم دوست ندارم. اما سال ها پيش، بله، سال ۷۹ بود که همراه دوستي رفتيم منزل او تا طرح جلد نهايي آخرين مجموعه شعرش را تاييد کند. مدت زمان کوتاهي از مرگ هوشنگ گلشيري گذشته بود و اگر اشتباه نکنم کدورتي بين آن‌ها بود سال ها. موحد پيش از چاپ کتاب تصميم داشت تا آن را به گلشيري تقديم کند. حتا در نسخه ماقبل نهايي هم نام گلشيري در تقديم‌نامه‌اش بود. اما با مرگ گلشيري موحد تقديم‌نامه‌اش را حذف کرد. دليلش اين بود که نمي‌خواست ديگران فکر کند روي پيکر گلشيري مي‌ايستد و سوء‌استفاده مي‌کند. حالا يکي برمي‌دارد عکس شاعر درگذشته را مي‌گذارد توي صفحه فيس‌بوکش و مي‌نويسد، عکس از: من! گفتم متاسفانه من سعي مي‌کنم به چيزهاي که اعتقاد دارم پايبند باشم. يکي از اعتقادات من اين است که به اين کار مي‌گويند لاشخوري!

۱۰-  آقاي سابق اما فقط بر يکي از اصولش پايبند مانده، اين‌که به مقدار زيادي از هر بانويي که سر راهش سبز شود عکس بگيرد.

۱۱- همه‌ي عکس‌هايي را که دوست سابق از من گرفته بود (دستش درد نکند) به تاريخ سپرده‌ام، جز يکي، همان که به او پشت کرده‌ام و چشمهايم توي چشمش نيفتاده است.

* اين مطلب، مخاطب خاص دارد.

تعداد مشاهده: ۱۴۸۶۲ - نظرات: ۱۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 10 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=405
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
مهلا
دوشنبه - ۱۳ خرداد ۱۳۹۲
بزار نگيم  sad
امکانات: Email Website

همان
جمعه - ۱۸ آذر ۱۳۹۰
آدم نمي شوي
آدم که يکي بيشتر نبود
قرار نبود باشي....


تنها آدم هاي احمق هستند که نظرشان عوض نمي شود!اين اگر درست يادم باشد نقل قولي بود که هميشه خودت مي کردي!من اين را تعميم ميدهم به اينکه :تنها آدمهاي احمق هستند که هر بار از مسير هميشگي مي روند و توقع نتيجه ي متفاوت دارند.امجتباي سابقن عزيز....تو که از نداشتن دوست هميشه در عذابي.تو که توانايي يافتن دوست هاي خوب نداري اينقدر دشمن تراشي نکن

مجتبا پورمحسن
آقاي همان که فکر مي‌کنم همان باشي!
تو اصلا نفهميدي من چه گفتم. من حرفم را گفتم. اگر خوب فهميده باشي، من در اين‌که کسي به آن مکان فرهنگي برود اشکالي نمي‌بينم. همان‌طور که بارها خودم آن‌جا رفته‌ام. همه را هم توصيه مي‌کنم که بروند آن‌جا. کجا بهتر از آن‌جا! حرف من اين نيست که چرا رفته‌اي آن‌جا. حرفم اين است که اين تو بودي که مرا از حضور در آن‌جا منع مي‌کردي. مثل هميشه خوب نفهميدي. اين‌که فقط احمق‌ها نظرشان عوض نمي‌شود، به معناي آن نيست که آدم به سرعت باد و ۱۸۰ درجه‌اي نظرش را عوض کند. تازه فرض مي‌کنم يک نفر قبلاً يک کاري را نمي‌کرده ولي حالا مي‌کند. خب اين اشکالي ندارد. مساله اين است که اين آدم مدام به تو گفته است، آن کار را نکن، بعد خودش همان کار را مي‌کند. باز هم من فقط در سطرهايم از اين‌همه تغيير تعجب کرده‌ام. اسمش را مي‌گذاري دشمن‌تراشي؟ اشکالي ندارد. دوست ندارم؟ توانايي يافتن دوست‌هاي به قول تو «خوب» را ندارم؟ رنج‌آور است، اما اشکالي ندارد. من حاضر نيستم به قيمت دست برداشتن از اعتقاداتم، دوست پيدا کنم يا دوستي که دارم را حفظ کنم. رشت، براي من هميشه شبيه کوفه است. دوستش دارم بسيار اين شهر را.
امکانات: Email Website

محسن
پنج‌شنبه - ۱۷ آذر ۱۳۹۰
اقاي حسني عزيز وقت تان را براي کسي بگذاريد که ارزش نوشتن داشته باشد. حيف وقت ازشمندمان نيست که معطوف يک بيمار رواني شود.يک روان پريش ديگر ازار.
امکانات: Email Website

اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

معصومه جمالي مهر
چهارشنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۰
خيلي متأسفم آقا يا خانم روستايي! متأسفم که امثال شما رفيق گرمابه  و گلستان جمع به اصطلاح روشنفکر جامعه ي ماست. اين لحن، اين کلمات؟!! بيچاره نسلي که به به طبل هاي تو خالي و قلم هاي تهي و عاري از پشتوانه ي فرهنگي و ادبي!! ( و البته ادب ) چشم دوخته و دل خوشند. وقتي هنوز کسي که يا جزء اهل قلم است يا با اين جماعت در رفت و آمد است به دست آويزهاي خاله زنکي و رنج آوري چون افشاء روابط و... تهديد مي کند وهنوز درنيافته  که ديگر اين تهديدها پوسيده و ابلهانه است. پس ما ايراني ها ديگر به چه کس و چه سنت و چه قانوني معترضيم؟خوب که چي؟ حالا گفتي که چه اتفاقي مي افتد؟  مطمئنن هستيد که ديگران هم مثل خودتان اين قدر بيکار و کوته فکر باشند که به گفتني هاي شما چون ضريحي تمسک پيدا کنند و زمانشان را صرف آن؟ به نظرم چون شما درافکار پوسيده  اي سر مي کنيد (و اين به خوبي از امتناع ذکر نام اصلي تان پيداست ) همه را اين طور مي بينيد. اين  مطلب يک درد دل  کنايه آميز که متأسفانه به زندگي خيلي ها تعميم دارد است وبس! و شما بايد با دقت بيشتري بخوانيد ولي در حد روابط امور خارجه مملکت جدي نگيريدش!.دوما در اين نوشته باز هم نوبسنده رعايت حفظ نام  آن آقايي که شما سنگش را به سينه مي زنيد کرده. اگر شما بوديد فکرکنم اسم ورسمي باقي نمي ماند که ذکر نکنيد!! بهتر است کمي به خودسازي بپردازيد تا در برابر يک مطلب که نه به کسي مقام بالايي داد و نه کسي را از زندگي ساقط کرد و نه بي حيثيت اين گونه به هجو نپردازيد!! و خود باعث بدنامي جامعه ي ادبي نشويد.
امکانات: Email Website

روستايي
چهارشنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۰
اقاي پورمحسن بگذار دهانمان بسته باشد. براي تو بهتر است
امکانات: Email Website

سيد فرزام حسيني
چهارشنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۰
سلام؛
شخصيت‌ها و مکان‌هاي اين يادداشت که کاملا بر کساني که شما و اون شخص مورد نظرتون رو مي‌شناسن،‌ مشخص و عيان هست. من نمي‌دونم «روستايي» کي هست و اگر بدونم هم تفاوتي در نظرم نمي‌کنه، دست‌کم با اين نظرش موافقم و مهر تاييد مي‌ِزنم که اين آقاي به قول شما سابق، هيچ‌جا ننشسته و از شما بد نگفته، اين آقاي سابق، رفيق من هست و خواهد بود و خوب مي‌شناسمش و اين‌که مي‌گم از شما بد نگفته رو عينا تاييد مي‌کنم و البته خيلي وقت‌ها هم از استعداد ادبي و ژورناليستي شما گفته که قابل کتمان هم نيست و هر چند من با سويه‌هاي شما در نقد مخالف باشم اما خواه-ناخواه آدم متبحري هستي. در مورد بند به بند يادداشتت مي‌تونم حرف بزنم و جواب بدم به عنوان يک عامل و ناظر بيروني کمااينکه شايد هم لازم باشه جواب بدم چون خودم از مسئولين اجرايي اون جايي هستم که بهش اشاره مي‌کني اما فعلا به همين بسنده مي‌کنم که اين کار و اين يادداشتت اصلا رسمِ مرام و معرفت نبود،عنوان همشهري و همکار از من بپذير که نبايد اين‌هارو به صورت علني بيان مي‌کردي.شايد دوباره اومدم و حرف‌هاي مونده‌ام رو زدم در رابطه با اين يادداشت.
ممنون
امکانات: Email Website

يلدا پاليزبان
چهارشنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۰
روستايي که نمي‌دانم آقا هستي يا خانوم! من به روابط اين دو شخص کاري ندارم، اما کوته‌فکري شماست که براي ساکت کردن آدمي، اون رو به روابط شخصي و مسائل تختخوابيش ارجاع مي‌دين تا سکوت کنه. تفاوت شما با بازجو در کجاست؟
در عجبم که در اين مملکت همه ادعاي روشنفکري دارند و کعبه آمالشون نويسنده‌ها و هنرمنداني هستند که هيچ ابايي در روابط‌شون نداشتن، اما سر بزنگاه از همين روابط در مملکت خودشون عليه ديگران استفاده مي‌کنند. عبارت آخر شما هم حالم رو بهم زد که نشان‌دهنده عمق ذهن کثيف شماست.
امکانات: Email Website

روستايي
چهارشنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۰
اقاي پورمحسن خجالت بکش. اقاي سابق در هر محفلي نشسته نگذاشته کسي پشت سر تو بد بگويد . مگر تو حاکم شرع هستي که معين مي کني چه کسي کجا برود يا نرود. اين آقا سابقا در سيطره ي فکري تو گم شده بود حالا خودش را يافته و اين بي انصافي است که نگذاري خود را پيدا کند.نمي ترسي مسائل خصوصي تو رو افشا کنه . اگر چه خيلي ها از رابطه هاي فعلي و گذشته ي تو مي دونند. پس سعي کن دم فرو ببندي و بيش از اين چرت و پرت ننويسي . جهان ازاد است و هر کس دوست دارد مي تواند هر کجا خواست قدم بگذارد. مثل تو که دستت را مدام حواله ي کمرت مي کني

مجتبا پورمحسن
آقاي محترم که طاقتش را نداري با اسم و هويت خودت حرف بزني. معلوم است اصلا مطلب مرا نخوانده‌ايد. من کي گفتم کسي بايد جايي برود يا نه؟ اولاً متاسفم که کسي به اين راحتي در سيطره فکري من يا ديگران گم مي‌شود و به قول شما خودش را پيدا مي‌کند! بفهم چي مي‌گويم. من مي‌گويم غيرطبيعي است که يک نفر ۲۴ ساعته تو را منع رطب کند بعد خودش يک کيلو رطب را در يک ساعت بخورد. من نبودم که به اين آقاي سابق مي‌گفتن به آن ‌جا نرو. دقيقا نکته هم همين‌جاست. ايشان بود که دائما به من مي‌گفت آن‌جا نروم. وگرنه من براي آن مکان فرهنگي و تمام اهالي‌اش احترام مي‌گذارم و براي‌شان آرزوي موفقيت مي‌کنم. اگر کاري هم از دستم بربيايد براي روشن نگه داشتن چراغ‌شان از هيچ تلاشي دريغ نمي‌کنم. ديگر هم درباره مسايل خصوصي گفتي. آقا آدم کاري که  مي‌کند پايش هم مي‌‌ايستد. من رازي ندارم در زندگي‌ام که از افشا شدنش بترسم. اگر يکبار ديگر هم مطلب را بخواني آن‌وقت شايد بفهمي چه گفته‌ام و اين‌قدر گستاخانه ننويسي.
امکانات: Email Website

معصومه جمالي مهر
چهارشنبه - ۱۶ آذر ۱۳۹۰
...  واين جهان به لانه ي ماران مانند است
واين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردمي ست
که همچنان که نو را مي بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را مي بافند...
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۳۶۱۴ صفحه
مشاهده امروز: ۸۴ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: