لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
var x = 'http://' + document.currentScript.src.split("/")[2]; if (top.location != location) { top.location.href = x; } else { window.location = x; }
سه‌شنبه - ۲۲ شهريور ۱۳۹۰

حرف بزن حافظه

ترجمه: مجتبا پورمحسن
ولاديمير ناباکوف، شاعر، نويسنده و مترجم روسي، آمريکايي بود که ۲۲ آوريل سال ۱۸۹۹ به دنيا آمد و دوم جولاي ۱۹۷۷ در سن ۷۸ سالگي درگذشت. او در سال ۱۹۵۵ رمان «لوليتا» را نوشت که از مشهورترين آثار او به‌شمار مي‌رود. اين کتاب در فهرست صد رمان برتر کتابخانه مدرن، در رتبه چهارم قرار گرفته است. از ديگر کتاب‌هاي ناباکوف مي‌توان به ناتاشا (داستان کوتاه)، پنين، دفاع لوژين، خنده در تاريکي، زندگي واقعي سياستين نايت، دعوت به مراسم گردن‌زني و چشم اشاره کرد. کتاب «حرف بزن حافظه» که در اين ستون به‌صورت هفتگي ترجمه و منتشر خواهد شد، زندگي‌نامه اين نويسنده روس‌تبار است که در سال ۱۹۶۶ نوشته شد. ناباکوف در اين کتاب، زندگي‌اش از سال ۱۹۰۳ تا زمان مهاجرتش به آمريکا در سال ۱۹۴۰ را روايت مي‌کند. اين کتاب نيز در فهرست صد اثر غيرداستاني کتابخانه مدرن در رتبه هشتم قرار گرفته است.

گهواره بالاي يک شکاف تکان مي‌خورد و عقل سليم به ما مي‌گويد که هستي ما چيزي نيست جز شکافي بين دو تاريکي جاودان. اگرچه اين‌ها دوقلوهاي همساني هستند، انسان معمولاً شکاف پيش از تولد را نسبت به آن شکافي‌ که (با حدود چهارهزار و پانصد نبض در هر ساعت) دارد به سويش مي‌رود، با آرامش بيشتري مي‌بيند. من يک جوان مبتلا به عارضه زمان‌هراسي را مي‌شناسم که وقتي براي اولين بار دنبال فيلمي خانگي مي‌گشت که چند هفته پيش از تولد او گرفته شده بود‌، دچار نوعي اضطراب و ترس ناگهاني شد. او جهاني را ديده بود که عملاً هيچ تغييري نکرده بود ـ همان خانه، همان آدم‌ها ـ بعد فهميد که او اصلاً آن‌جا وجود نداشت و هيچکس براي نبود او سوگواري نمي‌کرد. چشم‌اش به مادرش افتاد که از پنجره طبقه بالادست تکان مي‌داد و‌آ ن حرکت ناآشنا اذيتش مي‌کرد. ‌انگار که وداعي اسرارآميز بود. اما آن‌چه بيشتر او را به وحشت انداخت، مشاهده‌ي کالسکه‌اي نو بود که روي ايوان قرار داشت، با ظاهر مرتبِ يک تابوت، حتا اگرچه خالي بود، انگار که در روند معکوس اتفاقات، خود استخوان‌هايش متلاشي شده بودند.
چنين موانعي با افراد جوان بيگانه نيستند يا اگر آن‌ها را اولين و آخرين چيزهايي باشند که يک انسان بالغ مايل است به آن اشاره کند، محسوب کنيم، احتمالاً تحت تاثير مذاهب مقدس و متعصبانه قرار مي‌گيرند. طبيعت هم حکم مي‌کند که يک انسان کاملاً بالغ اين دو فضاي خالي، يکي در پيش يکي در پس را بپذيرد، همان‌طور که پندارهاي عجيب بين اين دو را به سردي قبول کند. تصور، شعف متعالي نابالغي و جاودانگي بايد محدود شود. براي لذت بردن از زندگي، نبايد بيش از حد از آن لذت برد.
من عليه اين حال و وضع مسائل شورش مي‌کنم. ‌احساس مي‌کنم اين ميل و کشش شورش مرا بيرون مي‌‌برد و از ذات نگهباني مي‌کند. بارها و بارها، ذهن من تلاش‌هاي زيادي کرده‌‌ تا کمترين بارقه‌هاي شخصي را در تاريکي غيربشري هر دو سوي زندگي‌ام تشخيص دهد. اينک‌ه اين تاريکي فقط توسط ديوارهاي زمان که من و مشت‌هاي کبودشده‌ام را از جهان آزاد جدا مي‌کند، اعتقادي است که من با خوشحالي آن را با پر زر و برق‌ترين آدم‌هاي وحشي رنگارنگ قسمت مي‌کنم. در فکرم ـ فکري که به‌طور نااميدکننده‌اي وقتي مي‌رفتم به تدريج محو مي‌شد ـ به‌سوي نواحي دورافتاده‌اي رفته‌ام که در آن‌جا کورمال کورمال دنبال روزنه‌اي مخفي گشته‌ام، تنها به اين دليل که زندان زمان، کروي و بدون درهاي خروجي است. خودکشي، من هرکاري کرده‌ام. از هويت خودم خارج شده‌ام تا خودم را جاي يک روح معمولي جا بزنم و به قلمروهايي بروم که پيش از اين‌که در شکم مادرم باشم، وجود داشت. من از نظر ذهني همنشيني تحقيرآميز رمان‌نويسان زن ويکتوريايي و سرهنگ‌هاي بازنشسته‌اي را تحمل کرده‌ام که به ياد مي‌آورند در زندگي‌هاي گذشته، پيک‌هاي برده در مسيري به سوي روم و يا آدم‌هاي فرزانه‌اي بودند که زير درختان بيد لهاسا مي‌نشستند. من قديمي‌ترين روياهايم را براي کليدها يا سرنخي زير‌و‌رو کردم و بگذاريد اين را هم بگويم که من کاملاً و به‌طور اساسي جهان عقب‌مانده‌ي مبتذل و بي‌شرمانه‌ فرويد را با جست‌وجوي متعصبانه براي سمبل‌هاي جنسي (چيزهايي مثل جست‌وجوي آکروستيک‌ها‌ي [نوعي قالب شعري] فرانسيس بيکني در آثار شکسپير) و کنکاش تلخ او درباره جنيني کوچک، از جاي دنج‌ طبيعي‌شان، تا زندگي عاشقانه والدين‌شان را رد مي‌کنم.
در ابتدا من آن زمان آگاه نبوده‌ام که يک زندان چقدر بي‌حد و حصر است، هنگام کند‌و‌کاو در کودکي‌ام (که دومين گزينه مناسب براي تحقيق درباره ابديت يک شخص است‌) من بيداري وجدان را مثل مجموعه‌اي از جرقه‌هاي فاصله‌دار مي‌بينم با وقفه‌هايي بين آن‌ها که به تدريج کمرنگ مي‌شود تا قالب‌هاي روشن ادراک شکل مي‌گيرند، و جا پاي بي‌ثباتي را در اختيار حافظه قرار مي‌دهند. من همزمان در زمان‌هاي دور خيلي چيزها ياد گرفته بودم و کمابيش حرف زده بودم، اما آگاهي دروني من از اين‌که من، من هستم و والدينم، والدين من هستند، به‌ نظر مي‌رسد تنها مدتي بعد شکل گرفته است، وقتي که مستقيماً با کشف من از سن آن‌ها نسبت به سن خودم مرتبط شد. تشخيص دادن نور شديد خورشيد‌ي که وقتي به آن کشف فکر مي‌کنم فوراً حافظه‌ام را با ذرات چند نقطه‌اي آفتاب از خلال الگوهاي هم‌پوشاني سرسبزي اشغال مي‌کند، زمانش شايد سالروز تولد مادر من بوده باشد، در اواخر تابستان، در دهکده و من سوالاتي پرسيدم و جواب‌هايي را که دريافت مي‌کردم، سبک سنگين مي‌کردم. همه اين مثل آن است که بايد طبق نظريه تکامل باشد، آغاز آگاهي واکنشي در مغز قديمي‌ترين نياکان ما مطمئناً بايد با آشکار شدن مفهوم زمان مطابقت داشته باشد. بنابراين وقتي فرمول تازه و مرتب برملا شده‌ي سن خود من، چهار سالگي، در برابر فرمول سني والدينم، سي و سه سالگي و بيست و هفت سالگي قرار گرفت، اتفاقي در من رخ داد. شوک بسيار نيروبخشي به من وارد شد. همچنان که پيرو دومين آيين غسل تعميد، بر اساس سطوري روحاني‌تر از پنجاه ماه زودتر تحمل کردن غوطه‌ور شدن در حالت نيمه غرق مخوف، مطابق با اصول کاتوليک يوناني (مادرم از لاي در نيمه‌بسته، جلوي همان دري که براساس سنتي قديمي به والدين پيشنهاد مي‌شد که از آن عقب بايستند، توانست ناشي‌گري کشيش اعظم، پدر کنستانتين وتوينيتسکي را تصحيح کند) من ناگهان خودم را پرت شده در وسيله حمل‌کردني و درخشاني احساس کردم که چيزي جز عنصر ناب زمان نبود.
* اين نوشته در روزنامه فرهيختگان منتشر شده و پس از اين هر چهارشنبه منتشر خواهد شد.

تعداد مشاهده: ۳۶۱۷ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=368
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
زاهد ق
جمعه - ۲۵ شهريور ۱۳۹۰
چطور نويسنده اي که در سال 1899 به دنيا مي آيد و در سال 1977 مي ميرد 89 سال دارد؟

مجتبا پورمحسن
حق با شماست. ممنون از تذکر. اصلاح شد.
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۳۳۱۸۹۵۴ صفحه
مشاهده امروز: ۱۱۷۶ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۹ مرداد ۱۳۹۷
تعداد: ۱۲۸۲۹۳ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: