لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
يک‌شنبه - ۱۶ مرداد ۱۳۹۰

چند مي‌گيري مصاحبه کني؟

مساله را خيلي خوش‌بينانه مطرح مي‌کنم. ظاهراً قصه از جايي شروع شد که سردبيران مجلات هنري (عمدتاً سينمايي) براي اين‌که مصاحبه‌هايشان احتمالاً رنگ تخصصي‌تري بگيرد، و البته وزن‌کار بالا برود، منتقدان شناخته شده و قديمي را فرستادند سراغ فيلم‌سازان ‌مطرحي که لابد تن مي‌زدند از افتخار هم‌کلامي با روزنامه‌نگاران سمجي که سعي مي‌کردند اين بزرگان عرصه‌ي سينما را از عرش کاذبي که براي خود ساخته بودند پايين بياورند و آن‌ها را به معناي واقعي کلمه به «پرسش» بکشند. باز هم خوش‌بينانه ادامه مي‌دهم که اين فيلم‌سازان بزرگ هم از مصاحبه با منتقدين برجسته استقبال کردند، چون فکر کردند با سوال‌هاي جدي‌تري روبه رو مي‌شوند.
اما نتيجه‌ي اين فرض خوش‌بينانه چه شد؟ از اين‌جا به بعد ديگر بحث فرض نيست، واقعيت است. نتيجه اين شده که به‌طور متوسط ماهي يکي دوبار، شاهد مصاحبه‌هايي از اين منتقدين ظاهراً برجسته با فيلم‌سازان بزرگ هستيم که تقريباً همه‌شان ويژگي‌هاي مشترکي دارند؛ از جمله اين‌که عکس نسبتاً بزرگي از جناب منتقد برجسته در کنار  فيلم‌ساز احتمالاً بزرگ چاپ شده و مثلاً در روتيتر به جاي «گفت وگو با فلان فيلم‌ساز»، عبارت «گفت و گوي فلان منتقد برجسته با بهمان فيلم‌ساز» مي‌آيد. اما دردناک‌ترين بخش ماجرا جايي است که ترکيب مصاحبه‌کننده و مصاحبه‌شونده در اين گفت و گوها، يک عدد فيلم‌ساز مشخص و يک عدد شيفته‌ي فيلم‌ساز مشخص را شامل مي‌شود. در اين مصاحبه‌ها از منتقد فقط يک اسم وجود دارد و اگر کل سوالات را حذف کنيد، خيلي اتفاق خاصي نمي‌افتد. سوالات از يک ساختار کلي مشترک برخوردارند؛ همه‌ي آن‌ها به اصطلاح از زواياي مختلف «اهميت و بزرگي» کار فيلم‌ساز را نشان مي‌دهند. اگر دنبال سوال‌هايي چالشي هستيد، بايد از خير خواندن مصاحبه‌هاي اختصاصي اين فيلم‌سازان بزرگ بگذريد.
گفتم اين دردناک‌ترين بخش ماجرا است. حالا که فکر مي‌کنم مي‌بينم اشتباه کردم، از اين دردناک‌تر هم هست. اين‌که منتقدين مثلاً برجسته‌ي ما، ماهيت حرفه‌اي امر مصاحبه را بي‌معنا مي‌کنند، به خودي خود دردناک است. اما اين فرآيند يک پيامد فاجعه‌آميز هم داشته است؛ حالا ديگر اين فيلم‌سازان که اين مصاحبه‌هاي فرمايشي زير زبان‌شان مزه کرده، جسورانه ديگر خود را در معرض پرسش قرار نمي‌دهند. آن‌ها که در خطابه‌هاي نيمه سياسي‌شان، سياستمداران را به پاسخگويي دعوت مي‌کنند و از عدم پاسخگويي‌شان به «افکار عمومي» انتقاد مي‌کنند، خود با ترفندي ظريف با استفاده از اين مصاحبه‌کنندگان بي‌خاصيت، در ظاهر امر هم اتهام پاسخگونبودن را از خود دور مي‌کنند و هم تن به پرسش نمي‌دهند. البته که در درازمدت بيش از هر کسي شايد خود اين فيلم‌سازان از اين فرآيند آسيب مي‌بينند؛ اما پيرو  اين سخن حکيمانه که «صلاح کار خويش خسروان دانند»، آن چيزي که براي من و امثال من به عنوان روزنامه‌نگاران حرفه‌اي بايد هشداردهنده باشد، تهي‌شدن مفهوم روزنامه‌نگاري فرهنگي است. بگذاريد صريح‌تر و با ذکر نمونه حرف بزنم. حالا ديگر همه مي‌دانند که مسعود کيميايي اکثراً با يک نفر مصاحبه مي‌کند: جواد طوسي؛ منتقدي که شيفته‌ي کيميايي است! راستش وقتي عبارت «گفت و گوي جواد طوسي با مسعود کيميايي» را مي‌بينم، مي‌دانم که دارم مصاحبه‌اي را مي‌خوانم که در آن مصاحبه‌کننده صرفاً يک ريکوردر است و دست بالا هر چند دقيقه يکبار از زاويه‌اي به ستايش محبوب خود مي‌پردازد. بنابراين فيلم‌ساز محترم به راحتي خودش را از قرارگرفتن در موقعيت پاسخگويي مي‌رهاند؛ در اين بين يک شوي ظاهراً آبرومند هم از پاسخگويي فيلم‌ساز روشنفکر اجرا شده است. نمونه‌ي ديگر؟ اين يکي ملموس‌تر است. اخيراً از عباس کيارستمي کتابي با عنوان «آتش» منتشر شده که شامل تک مصرع‌هاي انتخابي او از غزليات شمس است. خبر مي‌رسد که آقاي کيارستمي به تمام درخواست‌هاي مصاحبه پاسخ منفي داده و فقط با دکتر اميد روحاني در اين مورد گفت‌و گويي کرده که به زودي در يک نشريه منتشر مي‌شود. نيازي نيست که منتظر بمانيم و ببينيم روحاني از کيارستمي چه پرسيده. سابقه نشان مي‌دهد که اميد روحاني در مصاحبه‌هايش با کيارستمي متاسفانه نقش همان ريکوردري را بازي مي‌کند که هرچند دقيقه يک‌بار با جملاتي فني‌تر زبان به ستايش کيارستمي مي‌گشايد. اشکالي ندارد، اميد روحاني حق دارد از فيلم‌ساز مورد علاقه‌اش دائماً تعريف کند و مخاطب هم به خوبي تشخيص خواهد داد که اين منتقد ديروز و بازيگر و شيفته‌ي امروز در مصاحبه از چه وجاهتي‌ برخوردار است. اما مشکل اصلي سوءاستفاده‌ي اين بزرگان از مطبوعات حرفه‌اي و رسالت روزنامه‌نگاري است. حالا کار به جايي رسيده که برگ برنده دست نشريه‌اي است که اين مصاحبه‌هاي سفارشي را که دست کمي از رپرتاژ آگهي ندارند، زودتر از بقيه چاپ کند. البته که در نيت خير سردبيران مجلات فرهنگي و دبيران بخش فرهنگي روزنامه‌ها شکي نيست. اما اگر دوباره به آن فرض خوش‌بينانه برگرديم، ايده‌ي مصاحبه منتقد شناخته شده با فيلم‌ساز بزرگ، ايده‌اي شکست‌خورده است که به باج‌گيري محترمانه تبديل شده که از قرار معلوم فقط دو طرف ماجرا و نه خوانندگان از آن سود مي‌برند. مطمئناً منظور من از مصاحبه‌ي حرفه‌اي و پرسشگرانه اين نيست که مصاحبه‌کننده يقه‌ي مصاحبه‌شونده را بگيرد و با او گلاويز شود. به همين ترتيب مقصودم اين نيست که فيلم‌ساز بايد به مصاحبه با هر مصاحبه‌کننده‌اي تن بدهد. ولي نبايد از ياد برد که مصاحبه، مجالي براي طرح سوالات و ابهاماتي است که نياز به پاسخ‌گويي واقعي و نه نمايشي دارد.
مجبورم يک بار ديگر اعتراف کنم که اشتباه کردم. سوءاستفاده خواسته يا ناخواسته فيلم‌سازان از مطبوعات خيلي دردناک است. اما حداقل در مورد خودم بايد بگويم که اتفاق دردناک‌تري را هم حس مي‌کنم. در ايران، سينما بيش از هر هنر ديگري وجه اقتصادي دارد و وقتي در ماجرايي پاي بازار در ميان باشد، حتماً معامله اتفاق مي‌افتد و اتفاقاً معامله، چيز بدي نيست؛ سوءاستفاده از حرفه‌ي ديگران بد است. آن اتفاق دردناک‌تر تسري اين مناسبات به عالم ادبيات است. خوشبختانه ادبيات ايران با همه‌ي فراز و نشيب‌هايش تا حد ممکن از اين عارضه دور بوده است، مي‌گويم «تا حد ممکن» چون واقعاً نمونه‌هايي از چنين مناسباتي وجود داشته و دارد و نمي‌شود انکارش کرد. اتفاق نگران‌کننده اين است که اخيراً بعضي نويسندگان و شاعران نيز به جاي مصاحبه‌کننده، ريکوردر طلب مي‌کنند. يعني دوست دارند يک مصاحبه‌کننده دکمه‌ي ضبط دستگاه ريکوردر را فشار دهد و بعد چهارزانو بنشيند و از افاضات جناب ايشان فيض ببرد. براي همين است که اخيراً برخي شاعران و نويسندگان مطرح پيش از انجام مصاحبه، نمونه سوالاتي را از مصاحبه‌کننده طلب مي‌کنند و پذيرش پيشنهاد مصاحبه را منوط به «کيفيت» سوالات مي‌کنند که البته در اين‌جا منظور از «کيفيت»، «درک اهميت و ارزش والاي آثار مصاحبه‌‌شونده» است.
همچنين اتفاق ديگري هم در حال رخ دادن است، وقتي جواد مجابي با محمود دولت‌آبادي مصاحبه مي‌کند. هر دوي اين عزيزان از سرمايه‌هاي ادبيات هستند، اما واقعا در گفت‌و گوي بدون چالش اين دو نويسنده و شاعر چه چيزي نصيب مخاطب مي‌شود؟ يعني به صرف اين‌که با کنار هم قراردادن دو اسم مطرح مثلاً فروش روزنامه ۱۰۰ نسخه بالاتر برود، توجيهي براي فراموش‌کردن ماهيت حرفه‌اي روزنامه‌نگاري آن هم از نوع فرهنگي‌اش است؟ متاسفانه مثل اين‌که چنين مصاحبه‌هايي همچنان در راه است و روزنامه‌نگاري ادبي هم از اين گزند در امان نمانده است. اين‌که سالي يک بار چنين مصاحبه‌هايي چاپ شود، شايد به عنوان يک مطلب جنبي جذاب و قابل توجيه باشد. اما اگر قرار باشد همان اتفاقي بيفتد که درباره‌ي کيارستمي و کيميايي رخ داد، بايد از همين حالا فاتحه‌‌ي مصاحبه‌هاي ادبي را هم خواند.
اين وسط بيش از همه شايد حق حرفه‌ي روزنامه‌نگاري ضايع شود. ملعبه شدن که شاخ و دم ندارد. بايد تلخي اين اتفاق را به همين شدت حسش کنيم تا به فکر چاره بيفتيم، به فکر چاره بيفتند سردبيران مجلات ادبي هنري و دبيران بخش فرهنگ و هنر روزنامه‌ها. به فکر چاره مي‌افتند؟

* اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۰۹۰۳ - نظرات: ۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 6 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=358
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
هوشنگ
جمعه - ۲۱ مرداد ۱۳۹۰
تو خودت چه قدر مي گيري مي نويسي؟ مصاحبه مي کني؟
امکانات: Email Website

سيد مجيب
سه‌شنبه - ۱۸ مرداد ۱۳۹۰
سلام
حالا شما خودتون هم اينجوري دوست داريد مصاحبه بشيد؟؟؟ يا دوست داريد مصاحبه هاتون يکي پس از ديگري چالشي تر باشه؟؟؟
امکانات: Email Website

تماشاچي
سه‌شنبه - ۱۸ مرداد ۱۳۹۰
عيب نداره آقاي پورمحسن! همه مي دانيم که در رسانه هاي ايران کساني مورد تکريم واقع مي شوند که راه و رسم پاچه خواري را خوب بلدند. يادتان هست که وقتي احمد غلامي بازداشت بود چه کساني براي درخواست آزادي او نامه نوشتند؟ سه نفر بودند، که در ماههاي اخير روزنامۀ  شرق و اعتماد از خجالت هر سه تاشان درآمدند. طوري باهاشان مصاحبه کردند که انگار نبايد سؤالهايي نازکتر از گل ازشان پرسيده شود، به همراه  کلي مطلب آبکي و نامفهوم و تکراري و بي بو و خاصيت و صدتا يک غاز و فيگورهاي آنچناني و غيره...
يادتان هست که (جدا يادتان هست) وقتي مرحوم سيدحسيني زنده بود هزارتا فقط براش بزرگداشت گرفتند! اما استاد حتي تا يک سال بعد از مرگش هم نتوانست دوام بياورد و فراموش شد! مرحوم سيدحسيني مصداق بارز کساني بود که با همينجور روابط و مردمداري خودش را بر سر زبانها انداخته بود...
امکانات: Email Website

نازنين
يک‌شنبه - ۱۶ مرداد ۱۳۹۰
اين وسط بيشتر سعي يه سري از روزنامه نگاراي کمتر معروف اينه که هر کاري بکنن تا به جايي برسن که با اين کارگرداناي فقط معروف مصاحبه کنن و پز مصاحبشونو بدن..نه چالش مي فهمن چيه نه کنکاش و نه موشکافي و تحليل

امروز نه گزارش گر واقعي برامون مونده و نه کارگردان "فيلم" ساز..
امکانات: Email Website

اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

جغد سفيد
يک‌شنبه - ۱۶ مرداد ۱۳۹۰
تبريك ميگم حذف رشته روزنامه نگاري رو از رشته هاي دانشگاهي .....
بودنش كه منجر به ان روزگار اسفناك شد .. نبودنش شايد بهتر و شايد ..........
اصلا ديگر اهميتي نداره
چون ما روزنامه رو تعطيل كرديم
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۴۹۶۵ صفحه
مشاهده امروز: ۳۸۴ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: