لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
يک‌شنبه - ۱۲ تير ۱۳۹۰

شعرهاي سطحِِ عميق

مجموعه شعر «اسطبل» شامل سه دفتر شعر است که شعرهاي هر دفتر از غرابتي برخوردارند که در عرض يکديگر قرار گرفته‌اند و همديگر را تکرار مي‌کنند. اين يکي از حُسن‌هاي مجموعه شعر جديد داريوش معمار است که اگر هر دو شعرش را نپسنديم، نمي‌توان انگ تکرار را به آن زد.
بهترين دفتر شعر مجموعه‌ي «اسطبل» به اعتقاد من دفتر دوم کتاب است. اين دفتر، شش شعر دارد که يک تم مشترک دارند: جنگ. نگاه داريوش معمار به جنگ در اين شعرها تلخ است، اما خوشبختانه اين برداشت تلخ از جنگ باعث نشده که شاعر از آن ور بيفتد و نه از حيث تاييد و نوحه‌خواني، بلکه از نظر تلخ‌انگاري از آن ور بام بيفتد. در شعر «عاشقانه‌هاي يک سرباز» اين نگاه تلخ با طنزي سياه درهم آميخته است:
نشاني پاي مفقودم را از آفتاب نيم روز بگير / سرم را از نيزار/ دستم را از خور/ تکه‌هاي تنم را از ارتفاع و باد/ چشمم را از منقار پرندگان‌/ جمع که شديم کنار هم،‌/ روي برجک نگهباني در مرز طلاييه‌/ کنار ايستگاه پمپاژ نفت‌/ مي‌بيني هنوز سعي مي‌کنم،‌/ در خيابان‌هاي شلوغ شهر‌/ تو را پيدا کنم با دوربين نظامي. / درست پيش از آن‌که/ خمپاره مرا / تکه‌تکه کند اين‌طور،‌/ دلبر غمگينم!
(صفحات ۵۱-۵۰)
نوعي پويايي در اين شعر موج مي‌زند که از جنس توامان اندوه و طنزي تلخ است، احساساتي که در شعر توصيف شده، بلکه با جملات خبري خلق شده است. براي کسي که در بطن جنگ زندگي کرده توصيف فضاي جنگ دشوار است. شعر هم نيازي به توصيف ندارد. آنکه در بطن خود جنگ را تجربه کرده، آن را از درون خود گزارش مي‌کند. در شعر «عاشقانه‌هاي يک سرباز» راوي خود حامل جنگ است، اصلا خود جنگ است. شعر ديگر اين مجموعه با نام «سلحشور» از زبان فانوسقه روايت مي‌شود. شاعر در اين شعر، شيئيت شي را به حالت احتضار درآورده و نه‌تنها روح فاعليت به آن دميده، بلکه جنگ را در حضور آن خلاصه کرده است. و نبايد از شعر اول اين دفتر به راحتي گذشت: ريخته‌گري بودي!‌/ مردم را ريختي از تمام دنيا‌/ در خود جوشاندي، دادي به تمام دنيا.‌/ شعبده کردي!‌/ وگرنه زندگي اين همه نيست. (صفحه ۴۷)
نام اين شعر «آبادان» است. داريوش معمار روايتي پيامبرگونه را در کنار سنت «لاف/ زني» آباداني قرار داده و به اين ترتيب جهان‌بيني‌اش را تحمل‌پذير مي‌کند. در يک نگاه کلي، شعرهاي دفتر دوم کتاب «اسطبل» جنس‌هاي جوري هستند که ردپاي صنعت‌گري شاعر در آن‌ها ديده نشود. معمار با پرهيز از نوحه‌سرايي و از بطن جنگ، جنگ را براي مخاطبش خلق کرده است.
دفتر اول کتاب «اسطبل» مجموعه‌اي از شعرهايي است که چندان بلند نيستند. يکي از ويژگي‌هاي مثبت اين دفتر تنوع در فضاهاي شعري است. اين گوناگوني در ساختار شعرها نيز مشهود است: نکته‌ي مثبت ديگر بعضي از شعرهاي اين دفتر، پرهيز از پرداختن به مفهوم جعلي «عمق» شعري است. عمقي که شاعر را در مقام پيامبر و مخاطب را در هيات پيرو تثبيت مي‌کند. بي‌شک اين پرهيز از «عمق» به معناي سطحي‌بودن شعرها نيست، بلکه منظور اين است که شعر تمام پيچيدگي‌ جهان‌شناختي خود را در سطح متمرکز و البته منتشر مي‌کند. شعر «فراغت» يکي از اين نمونه‌هاست: يک دست سيب‌/ يک دست پرتقال.‌/ همين کافي ست که بفهميد/ پاييز نوشته‌ام اين شعر را!‌/ - اين را هم خودم اضافه کنم -‌/ آن سال/ چاقوها تازه از کارهاي ديگرشان‌/ فارغ شده بودند،‌/ براي ميوه‌خوري. (صفحه‌ي ۱۷)
در اين شعر اگرچه کلمات، ظاهري دارند که توجه مخاطب را به معناي قراردادي عمق هدايت مي‌کنند، اما عمق اين شعر در سطحش منتشر شده است. شاعرانگي اين شعر در سطحش مشهود است و هرگونه تلاش براي افزودن دنيايي خيالي به جهان اين شعر جز زايل‌کردن دايره‌ي معنايي گسترده‌اش نيست. با اين وجود شعرهايي هم در دفتر اول هست که به هيچوجه با شعرهاي خوب کتاب قابل مقايسه نيست و به نظر مي‌رسد که بايد کنار گذاشته مي‌شد. بعضي شعرها هم تک‌سطرهايي دارند که به طور کل به شعر آسيب جدي زده‌اند. به عنوان نمونه شعر «نگاه» صراحتي دارد که آزاردهنده است. شايد بشود گفت که اشکالش اين است که فقط صراحت دارد و واجد ارزش ديگري نيست: چه چراغ پرنوري است!‌/ اما مرا،‌/ روشن نمي‌کند‌/ اين خورشيد. (صفحه‌ي ۱۸)
يا در شعر «بيماري روحي» شاعر دارد به طرز ناشيانه‌اي شاعري مي‌کند. اينکه براي فهميدن بايد آرامبخش خورد و کسي که نمي‌فهمد غمي ندارد، باور کنيد تنها چيزي است که اين شعر دارد:
مردانه گفتن چه فايده دارد؟/حتا مردانه زندگي‌کردن بي‌فايده است! هيچ فرقي نمي‌کند،/ از سايه‌ها بگريزيم،/ يا با سايه‌ها باشيم./تنها اين بادها هستند که حکومت مي‌کنند/ و خاک‌ها را به سويي...‌/ ترحم! آرام بخشم! را،/ فراموش کرده‌ام باز. (صفحه‌ي ۳۷)
در بعضي از شعرهاي تک‌سطري جهان شعر را به روايت تغزلي فروکاسته است. در شعر«مانند خداوند»، شاعر روايت روان و شاعرانه‌اي را خلق مي‌کند: ... زنگ نمي‌زند چيزي حوالي تو،/ تا تو نخواهي يخچال يخ نمي‌ريزد در ليوان،/ روشن نمي‌شود آب گرمکن،/ لباسشويي نمي‌چرخد،/ شعله نمي‌زند گاز/ آبي جاري نمي‌شود از لوله‌ها!...(صفحات ۱۴و ۱۵) اما درست همينجاست که با سه کلمه قوام جهان شعري در هم مي‌ريزد.«تو مانند خداوند» شاعر اين عبارت سه کلمه‌اي توصيفي را در شعرش به زيبايي خلق کرده و نيازي به اين گزاره‌ي خام ندارد. شاعر چيزي را مانند چيز ديگر توصيف نمي‌کند، او چيزي را جاي چيز ديگر. مي‌نشاند، جوري که انگار در ابتدا آن چيز ديگر، چيز بوده، نه چيز، چيز ديگر من مانده‌ام که چطور شاعري که زيرکانه مي‌نويسد: آرزو کردم، اسطبل بودم/ تنها اسب‌ها را در من نگه مي‌داشتند/ نه سوار مي‌شدم/ نه سواري مي‌دادم...(صفحه‌ي ۱۳)؛ به يکباره در شعر«عاشقانه‌ي آرام» سراغ ترکيبات اضافي نظير«مسيرهاي خاموش» و«آسمان خون‌آلود» مي‌رود؟
در شعر«نماي نزديک» شاعر تنهايي را به شکل هنرمندانه‌اي مي‌آفريند. در اين شعر تنهايي در قالب معمول سکوت و انتظار ترسيم نشده، بلکه شاعر سوژه‌اش را در مرکز تحرکاتي که به صورت مصنوعي برجسته شده، وامي‌گذارد: در خانه/ نه زيرسيگاري داشتم،/ نه نوشيدني خنک(که تلخي‌اش بسوزاند گلويم را)‌/ نه حوصله/ در خانه کار داشتم./ آب گرمکن بايد درست مي‌شد، آشپزخانه تميز، ظرف‌ها شسته:(صفحه‌ي)
نه، اين شعر متاسفانه همين جا تمام نمي‌شود. يک عبارت«شاعر خانه‌دار!» جهان شعر را زايل مي‌کند. شايد شاعر خواسته با آوردن اين جمله، موقعيتي گروتسک بيافريند، اما اين طنز تلخ چنين کارکردي ندارد. ضمن اين‌که مايلم از شاعر بپرسم چرا در انتهاي سطرهاي اين مجموعه شعر اين همه علامت تعجب وجود دارد؟ تحقيقا مي‌گويم که اين سطرهاي با علامت تعجب، بدون آنها هم کارکرد خودشان را دارند و آوردن اين علائم صرفا مي‌تواند باج دادن به مخاطب باشد.
شعرهاي دفتر سوم کتاب «اسطبل» که نسبت به شعرهاي ديگر کتاب، غالبا بلندتر هستند، شايد در خوانش اوليه نگاه مخاطب را ندزدند، اما واجد ارزش‌هاي زيبايي‌شناختي بيشتري هستند. هر چند نوع زيبايي‌شناسي‌شان سنخيتي با زيبايي‌شناسي شعرهاي دو دفتر اول ندارد.
يکي از شعرهاي خوب اين دفتر، شعر «انهلال» است که شروعي درخشان دارد؛ کشته‌ي سال‌هاي قبل،‌/ دست‌هايش را براي ما گذاشته‌/ تا تکان بخورند‌/ صداي ‌ترن بلند شد،/ دست کشيدم به شيشه. (صفحه‌ي ۶۲) اين شعر ساختاري روايي دارد. شاعر از روايت داستاني استفاده مي‌کند، اما در دام سويه‌هايي از اين نوع روايت که متن را به نثر تبديل مي‌کند، نمي‌افتد.
در شعري ديگر‌ با عنوان «حيات گياهي» اگرچه با شروعي الکن و تصنعي روبه‌رو هستيم، اما در پاراگراف پاياني شعر سطرهايي هست که ساختاري شبيه به شعرهاي کوتاه دفتر اول دارد؛ شعري که عمقش را به سطح مي‌آورد: ... تو يک دست،‌/ من يک پا،‌/ آن‌ها يک چشم،/ هر کس تنها بخشي از همه چيز را دارد.‌/ بخش ديگر باشد براي روز مبادا / که قرار ما رسيدن به – به هم نرسيدن است. (صفحه‌ي ۷۲)
در صفحات پاياني کتاب، شعرهايي کاليگرافيک هستند که براي کتاب «اسطبل» وصله‌هاي ناجور هستند، شعرهايي که حداقل به نظر من چيزي به ارزش‌هاي مجموعه شعر «اسطبل» اضافه نکرده‌اند.

* اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۶۶۹۴ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=347
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۳۶۰۶ صفحه
مشاهده امروز: ۷۶ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: