مدتهاست هرکه از جايي ميماند يک فحش هم به شعر ميدهد و ياد گذشتگان شعر ميکند.ما شاعران عادت کردهايم. ما که ميگويم شاعراني هستيم که مديا کاشيگر به حق گفته آثارشان آنقدر نخبهگرا شده که نيازي به برگزاري جايزه شعر ندارد. ما که سالهاست مينويسيم ، ميخوانيم و ميبينيم که آدمها سطحي که نهايت روشنفکريشان عبدالکريم سروش و مجتهد شبستري است چطور با تمام بيسواديشان ليچار بارِ شعر ميکنند. اين روزها که هر کس به شيوهي خود نگارنده را سيبل قرار داده است چند واکنش برايم عجيب بوده است.
۱- اگر آقاي علي اصغر سيدآبادي در دو يادداشتش تاکيد ميکند که آيا انتشار يک گفت و گو از جانب يک خبرنگار جوان اخلاقي است يا نه؛ من پيش از اينکه پاسخ دهم که اصلا تجسس آن جناب در خصوص اطلاع يا عدم اطلاع اينجانب غيراخلاقي است به حال اين روزنامهنگار تاسف ميخورم که مرا نميشناسد. نه، اشتباه نکنيد. من يک شومن يا چهره مشهور يا شاعر معروف نيستم. اما آنها که امروز مرا همکار خود نميدانند- به خاطر يک مشت دلار- يا سالهاست خواب اصحاب کهف بودهاند يا اينکه بياطلاعند. درباره بياطلاعي، آقاي سيدآبادي را ارجاع ميدهم به سوال خوشان. اما اينکه من چطور خبرنگار جوان شدهام براي خودم تعجب برانگيز است. ردِ شاعراني را بگيريد که سه شماره پيام شمال را در سال ۷۹ به ياددارند که کانون ادبيات آوانگارد بود و خيليها مدرنترين کارهايشان را آنجا چاپ کردند. قبل از آن از هوشيار انصاريفر و عليرضا بهنام بپرسيد. برويد از همکاران قديميترتان درباره من بپرسيد آقاي سيدآبادي. واقعا براي شما اين همه بياطلاعي خيلي بد است. خيلي از همکاران شما و کارکنان شرق- که گويا ترجيح ميدهند من حالا همکارشان محسوب نشوم!- زماني خبرنگار شدند که ما روزنامهنگاري آوانگارديسم را کنار گذاشته بوديم و براي گذران زندگي روزنامه نگاري ميکرديم. آقاي سيدآبادي اميدوارم به شما بر نخورد. ما که ميدانيم مطبوعاتِ بعد از سال ۷۹ نتيجهي رفرمي براي تغيير اپوزوسيون روشنفکري از خيلي آدها به عبدالکريم سروشي است که حالا آخر روشنفکري براي شما شده است. آقاي سيدآبادي لابد شما خوب ميدانيد که ابتداييترين ابزار لازم براي نوشتن يک مطلب، اطلاعات است. پس عصباني نشويد اگر شما را دعوت کنم برويد تحقيق کنيد و بعد مرا «خبرنگارجوان» بناميد. ضمن اينکه با تمام احترامي که براي شما قائلم – و به همين دليل از خيل انتقادات و بدو بيراههايي که نثار اينجانب شده، صرفا پاسخ شما را دادهام و البته رجانيوز!- اما به شما اجازه نميدهم به صرف دراختيار داشتن حاشيه امني که تفاوت ديدگاهتان با من درباره روشنفکري، براي شما و خيليها ايجاد کرده؛ درباره اخلاقي بودن انتشار يک مطلب قضاوت کنيد و احتمالا آينده شغلي خود را تضمين کنيد. ميدانم که روزنامههاي شما را هم زياد بستهاند ، اما نگران نبودهايد براي شما هميشه موقعيت کاري وجود داشته. چرا؟ چون حالا داريد در اعتماد ملي همان کاري را ميکنيد که بين ما و شما يک خط پررنگ ايجاد ميکنيد.
۲- اما متاسفم براي مردي از اهالي همان رمان ۱۹۸۴( که به خوبي اين عنوان را براي وبلاگش انتخاب کرده است!) که به خاطر يک مشت دلار بدترين توهينها را نثار اينجانب کرده و براي روشنفکري ايراني هم نسخه تجويز کرده است. ما که نبوديم. شما بوديد که يک روز براي معين زنده باد ميگفتيد روز ديگر براي هاشمي؛ چه شده که حالا به خاطر از دست دادن يک مشت دلار کار کيهان را انجام ميدهيد و روزنامه کيهان هم هوشمندانه روز بعد مطلب را در ستون ويژه روزنامه چاپ ميکند؟ ما که مثل شما آرمان نداشتيم که بگوييم «دوباره ميسازمت وطن». همينجوري ميخواستيد بسازيد؟ هر فحشي که دلتان ميخواهد بدهيد اما خنده دار است – يا طنز تلخ تاريخ است( عبارتي که همه خيلي از اين تازه به دوران رسيدهها از پدرخواندهشان يادگرفتهاند و در نوشتههايي که در روزنامهي به سردبيري او منتشر ميشود به کار ميبرند!!!)- که کسي که ستون حقوقي روزنامه اعتماد را در دوران اوجش، و نه دورهاي که در شهر کوران يک چشم پادشاه بود؛ مينوشت و يک مثقال اطلاعاتش از ادبيات را مرهون شاعر بسيار خوبي است که حالا ايران نيست و آن موقع دبير صفحه ادبيات بود و ناشر کتاب من ؛ حالا به ايراد افاضاتي درباره شعر بپردازد. واقعا روزنامهنگاري ما به کجا رسيده تا به شما اجازه ميدهد که درباره شعر اظهارنظر کنيد؟ شمايي که ما شاعران هر روز به انشاي پراز غلطتان در روزنامهها ميخنديم و ميگوييم تقصير خودشان که نيست... واقعا به شما براي داشتن چنين جراتي تبريک ميگويم. شجاعتي که من اسمش را ميگذارم….
۳- هرکاري دلتان ميخواهيد بکنيد. فحش بدهيد .اداي روشنفکرها را دربياوريد و زير علم همان سروش سينه بزنيد. اما به خودتان اجازه ندهيد حالا که تريبوني( بنا به مصلحتهايي!) دست شماست از شعر حرف بزنيد و اظهار فضل کنيد. سوادتان نميکشد. در مطلبتان از ديگران هم خرج نکنيد.
من که اين چند روز سيبل شما بودهام، بيخيال. بعد از اين هم روش. تا ميتوانيد رداي منتقدي بر خود بدوزيد و فحش نثار من کنيد خشمتان را خالي کنيد. خدا راشکر. من اگر نبودم اينهمه خشم شما معلوم نيست نتيجهاش در صفحه حوادث کدام روزنامه نقش ميبست؟
پي نوشت: به نظرم فقط احمقها هستند که به اشتباهاتشان اعتراف نميکنند.دو دوست عزيز از قول آقاي علي دهقان به من گفتند که او را با يک علي دهقان ديگر اشتباه گرفتهام. يکي از اين دوستان سابقهي حضور آقاي دهقان را در جلسات معيار به من يادآوري کرد. ضمن تشکر فراوان از اين دو دوست، از آقاي علي دهقان معذرتخواهي ميکنم. اما باقي مطلب بر سر جاي خود خواد ماند.