لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
سه‌شنبه - ۴ آبان ۱۳۸۹

يک عاشقانه‌ي پست‌مدرن

«اگنس»، رماني از پيتر اشتام، نويسنده‌اي سوييسي که اخيراً توسط محمود حسيني‌‌زاد ترجمه شده، نمونه‌اي درخشان از رمان پست مدرن است. رماني که در آن مرز بين واقعيت و خيال برداشته شده و نوشتن به کنشي منطقي در خلق واقعيت تبديل شده است. رمان، آغاز خيره‌کننده‌اي دارد: «اگنس مرده است. داستاني او را کشت. از اگنس، جز اين داستان چيزي نمانده.» در همين سه جمله،‌ جهان پيچيده‌ي رمان خلق مي‌شود. از طرفي اولين جمله خبر مي‌دهد که اصلي‌ترين شخصيت رمان که نويسنده آن را به عنوان کتاب انتخاب کرده، مرده است. يعني به نوعي پايان قصه در ابتدا آورده شده، هر چند در پايان رمان، اين دريافت از کليت داستان به پرسش گرفته مي‌شود. از طرف ديگر مي‌خوانيم: «داستاني او را کشت» اين گزاره‌ي ناواقعي، کليد آغاز رمان است. اگر نقيضه‌خواني کنيم، مي‌‌شود «داستاني که او در آن زندگي کرد.» بنابراين هستي اگنس رابطه‌ي تنگاتنگي با هستي داستان دارد. و بالاخره جمله‌ي سوم «از اگنس، جز اين داستان چيزي نمانده». پس اين داستان چيزي از اگنس است، چيزي که او را مي‌کشد، همچنان که به او زندگي مي‌بخشد. از اين‌جا به بعد روايتي را مي‌خوانيم که هم چگونگي خلق اگنس در يک داستان را به تصوير مي‌کشد و هم راوي زندگي و خلق اوست. طوري که پس از چند صفحه، مخاطب از ياد مي‌برد که از اول نويسنده به او گفته که شخصيت اصلي اين رمان صرفاً محصول يک داستان است. داستان از جايي شروع مي‌شود که راوي و اگنس همديگر را در کتابخانه عمومي شيکاگو مي‌بينند. راوي جاي اگنس را خالي مي‌کند و به سراغ فلش‌بک مي‌رود و ما با داستان راوي و اگنس همراه مي‌شويم. راوي نويسنده‌اي است که براي نوشتن کتابي درباره‌ي واگن‌هاي لوکس راه‌آهن آمريکا به کتابخانه مي‌رود تا اظهارنظر يک سياستمدار درباره‌ي استفاده از نيروي نظامي در اعتصاب کارگران پولمن را مطالعه کند که در آن‌جا با اگنس آشنا مي‌شود. دختري که به شکل تفنني داستان‌هاي کم‌مايه‌اي مي‌نويسد. راوي، عاشق اگنس مي‌شود. نه اين‌که برود جلو و مستقيماً ابراز عشق کند. او در يک فرآيند نامحسوس و در بستر اتفاقات داستاني اين حس را پيدا مي‌کند. حتا در اواخر داستان خود راوي هم به طور دقيق نمي‌داند که عاشق اگنس شده يا نه. قرار مي‌شود که راوي داستان خودش و اگنس را بنويسد. نقطه‌ي عطف داستان جايي است که راوي به اگنس مي‌گويد:«من زمان حال رو رد کردم، ديگه نمي‌دونم چه اتفاقي قراره بيفته.» از اين‌جا به بعد داستان و زندگي شخصيت‌هاي داستان کاملاً به هم گره مي‌خورد، آن‌قدر که نمي‌توان به يقين گفت که کداميک راوي يکديگر هستند، زندگي يا داستان؟
مي‌شود گفت داستان‌هاي زيادي درباره‌ي خلق شخصيت‌هاي داستاني نوشته شده که شايد سر و شکلي شبيه هم داشته باشند، اما «اگنس» ويژگي‌هايي دارد که آن را از نمونه‌هاي مشابه متمايز مي‌کند. نويسنده رمان «اگنس» براي خلق شخصيت داستاني‌اش در خلال داستان از به کارگيري انبوه تکنيک‌هايي که به اساس داستان لطمه مي‌زنند، اجتناب کرده، اما با ظرافتي که در ساخت داستان به خرج داده، به زيبايي مرز بين واقعيت و داستان را از ميان برداشته است.
رمان «اگنس» پايان بسيار جذابي هم دارد. در واقع اين‌طور نيست که ما بنشينيم و نويسنده در پنج شش صفحه‌ي آخر، پايان داستان را برايمان تعريف کند. پايان داستان اگنس از کمي قبل‌تر رقم مي‌خورد، آن‌جا که اگنس راوي را ترک مي‌کند تا برود جنين شش سانتي‌اش را که راوي راضي نشده به دنيا بيايد، سقط کند. اگنس از اين‌که واقعيت بي‌رحم داستان به او اجازه نداده تا زندگي همان‌طوري پيش برود که او مي‌خواهد؛ کلافه مي‌شود. اجراي هنرمندانه‌ي پايان داستان نشان‌دهنده‌ي نبوغ ادبي پيتر اشتام است. داستان، دو پايان دارد. حالا که اگنس نزد راوي بازگشته، پايان اول داستان چنان است که به قول راوي «دلم مي‌خواست آن‌طور باشه و آن‌طور هم نوشته بودم» داستان، پاياني خوش داشت. اگنس در گذر از ملايمات در کنار راوي به زندگي خود ادامه مي‌داد. اما راوي به اين پايان وفادار نمي‌ماند و پايان ديگري براي داستان مي‌نويسد که نامش را مي‌گذارد «پايان ۲». راوي اين پايان را «تنها پايان ممکن، تنها پايان واقعي» قلمداد مي‌کند. ما چيزي از پايان دوم رمان نمي‌خوانيم. اين پايان در ده صفحه‌ي آخر داستان اجرا مي‌شود. وقتي راوي براي حضور در جشن‌هاي سال نو از خانه بيرون مي‌زند و ساعت سه چهار صبح باز مي‌گردد، خبري از اگنس نيست.
براي اگنس همان اتفاقي مي‌افتد که راوي در ابتداي رمان گفته بود؛ اگنس مي‌ميرد، داستاني او را مي‌کشد و جهان خلق شده‌ي پيتر اشتام در تعليق جهان داستاني و واقعي باقي مي‌ماند. اشتام در نوشتن رمان «اگنس» با پرهيز از زياده‌گويي يک عاشقانه‌ي پست مدرن را مي‌آفريند که خواندنش مي تواند براي هر مخاطبي جذاب باشد.
* اين مطلب در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.


تعداد مشاهده: ۶۲۲۶ - نظرات: ۳
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=297
نظرات
<< صفحه بعدي ۰۱ صفحه قبلي >>
ميله بدون پرچم
يک‌شنبه - ۲۶ آذر ۱۳۹۱
سلام
کتاب بسيار قابل توجه و زيبايي بود.
از نوشته تان در خصوص اين کتاب و نوشتن مطلب در مورد آن استفاده کردم.
ممنون
موفق باشيد
امکانات: Email Website

اين نظر به صورت خصوصي نوشته شده است و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده مي باشد.

شراره
سه‌شنبه - ۴ آبان ۱۳۸۹
اميدوارم وقتي بيابم براي خوانشش
رمان هايي اين چنين و با اين نوع آغاز و پايان ها رو دوست دارم
امکانات: Email Website

ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۱۰۳۶۱۶ صفحه
مشاهده امروز: ۸۶ صفحه
بيشترين مشاهده:
جمعه - ۱۳ دي ۱۳۹۲
تعداد: ۵۶۹۴۰ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: