لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
برنامه افتتاحيه شب‌هاي شعر و داستان مي‌رشت برگزار شد
نامهٔ الويس پريسلي به ريچارد نيکسون
به رئاليسم اعتقادي ندارم
نامه‌هاي جورج اورول؛ چهرۀ ديگر خالق قلعه حيوانات
۴۰ سال پس از کودتاي شيلي؛ اينجا آلنده خفته است
ترور کندي و حملۀ ۱۱ سپتامبر؛ شباهت و شبهات
۴۵ سال قبل؛ برژنف به دوبچک: جلوي رسانه‌ها را بگيريد
گفت و گو با مصطفي رحماندوست
رضا براهني: مصدق به کار امروز ما نمي‌آيد
قطب‌الدين صادقي: مصدق اعتماد به نفس ملي ما را بازگرداند
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
پنج‌شنبه - ۱۱ مرداد ۱۳۸۶

تو نمي‌فهمي. راست‌ مي‌گويد. صداي‌ نفسهايم‌ را نمي‌فهميدي. بيدار مي‌شدي، روي‌ تخت‌ مي‌نشستي. نه‌ دروغ‌ چرا بگويم. مي‌پرسيدي‌ چه‌ام‌ است. اما نمي‌فهميدي. مي‌ديدم‌ خواب‌ از توي‌ چشمت‌ دارد مي‌زند بيرون. مي‌گفتم‌ بخواب‌ چيزي‌ نيست. مي‌پرسيدي‌ چرا گريه‌ مي‌کني. صداي‌ گريه‌ را مي‌شنيدي‌ اما صداي‌ نفسها را ... مي‌گفتم‌ بخواب. چشمان‌ نيمه‌ بازت‌ را مي‌بستي‌ و پشتت‌ را مي‌کردي‌ به‌ من. چه‌ مي‌گفتم؟ چه‌ داشتم‌ بگويم‌ وقتي‌ خودم‌ هم‌ نمي‌دانستم‌ چه‌ مرگم‌ است؟ فقط‌ فکر مي‌کردم‌ اين‌ صداها مال‌ سرطان‌ است. دکتر گفت‌ چيزيت‌ نيست‌ خانوم. خيالت‌ راحت‌ باشد. کاش‌ سرطان‌ بود. تو نمي‌فهميدي، نمي‌فهمي. صبر کن. هيس! ساکت.
مي‌گويد: هه‌ هه. ديدي‌ چيزيم‌ نيست. ياد بدبختي‌هام‌ افتادم. تو هيچ‌ وقت‌ ياد بختي‌هات‌ نمي‌افتي؟
بايد حسابي‌ خسته‌ شده‌ باشد. اصلا دل‌ و دماغ‌ حرف‌ زدن‌ ندارد. صداي‌ نفسهايش‌ را مي‌فهمم. مثل‌ هميشه. همه‌ چيز عادت‌ شده. حالا کو؟ مانده‌ خيلي. چند وقت‌ ديگر از عادت‌ هم‌ مي‌گذرد. عادي‌ مي‌شود. آنقدر عادي‌ همه‌ چيز عادي‌ مي‌شود که‌ خودشان‌ هم‌ نمي‌فهمند. نمي‌خواهم‌ سرزنشت‌ کنم. تقصير تو نيست. تقصير من‌ هم‌ نيست. اما چرا، تو يک‌ کمي‌ تقصير داري. جان‌ به‌ جانت‌ کنند مردي‌ ديگر. تا چيزي‌ نشده‌ همه‌ چيز هستيد غير از شکم‌ و زير شکم. خرتان‌ که‌ از پل‌ گذشت‌ به‌ قول‌ مادر بزرگ‌ خدابيامرزم، دنياتان‌ مي‌شود شکم‌ و زير شکم. هيچ‌ تبصره‌اي‌ هم‌ نداريد. چپ‌ چپ‌ نگاه‌ نکن! دروغ‌ نمي‌گويم‌ که. دروغ‌ مي‌گويم‌ بگو.
مي‌گويد: از موذي‌ بازي‌هات‌ خوشم‌ نمي‌ياد.
مي‌شنود: من؟ موذي‌ بازي‌ کدومه؟
بعد جريان‌ دانشگاه‌ را برايش‌ مي‌گويد. مي‌گويد بنده‌ خدا گناه‌ داشت. نبايد آنطوري‌ مي‌زدي‌ توي‌ پوزش. نگفته‌ بودم؟ آن‌ يارو اسمش‌ چي‌ بود؟ آها عظيمي. آمده‌ به‌ دختره‌ بگويد جزوه‌تان‌ کامل‌ است؟ اگر کامل‌ است‌ مي‌دهيد کپي‌ کنم؟ دختره‌ مي‌گفت‌ حتما مي‌خواسته‌ اينها را بگويد. اما نگفت. چون‌ پسره‌ مزه‌ ريخته‌ بود که‌ آقايان‌ و خانم‌ها بفرماييد بيرون، آقاي‌ عظيمي‌ با سرکار خانم‌ کار دارند. بعد هم‌ همه‌ زده‌ بودند زير خنده.
مي‌گويد: گناه‌ داره. زشته. همين‌ کارا رو مي‌کني‌ که‌ ...
مي‌شنود: مي‌شنوم‌ بگو ... که‌ چي؟ بگو ديگه. تو عادت‌ داري‌ وقتي‌ کسي‌ کنارت‌ هست‌ و با دو تا چشات، که‌ يا آدمو مي‌کشونه‌ کهريزک‌ يا کهريزک‌ رو مي‌ياره‌ جلو چشاي‌ آدم، با همين‌ دو تا چشمات‌ که‌ حالا نمي‌بينمشون، وقتي‌ با همين‌ دو تا چشات‌ مي‌بينيش، ديگه‌ نمي‌بينيش. تازه‌ من‌ چه‌ موذي‌ بازي‌ سرتو درآوردم؟ مي‌گويد: مگه‌ حتما بايد در مورد من‌ باشه؟ خوب‌ نيست‌ آدم‌ موذي‌ باشه. مي‌شنود: موذي‌ بازي‌ کجاش‌ بده؟ تازه‌ فکر مي‌کنم‌ موذي‌ هم‌ اگر باشم‌ نيمي‌ از جذابيتم‌ به‌ خاطرهمينه.
مي‌گويد: مرده‌ شور.
مي‌زند زير خنده. مي‌فهميدم. از موذي‌ بازي‌هات‌ خوشم‌ مي‌آمد. شومن‌ نبودي‌ مثل‌ خنگ‌ها هم‌ يک‌ گوشه‌ نمي‌نشستي. حرفهايت‌ بي‌ادبانه‌ نبود. خيلي‌ هم‌ محترمانه‌ نبود. اما نه. بي‌ادب‌ نبودي. کسي‌ که‌ بايد از حرفهايت‌ ناراحت‌ مي‌شد، مي‌شد. من‌ که‌ ناراحت‌ مي‌شدم، خوب‌ از خودت‌ دفاع‌ مي‌کردي. دوبار هم‌ مي‌گفتي‌ من‌ که‌ چيزي‌ نگفتم. گفتم‌ که‌ چيزي‌ نمي‌گفتي. نه‌ توهين. نه‌ بي‌ادبي. همين‌ هم‌ کلافه‌ام‌ مي‌کرد. دوباره‌ صداي‌ نفس‌هام‌ بلند شده. مي‌شنوي؟ نمي‌شنوي. گفتم‌ که‌ نمي‌شنوي.
مي‌شنود: فردا عصر مي‌ياي‌ ديگه.
مي‌گويد: کجا؟ فردا بعد از ظهر کلاس‌ داريم. مگه‌ تو نمي‌ياي؟
مي‌شنود: خب. بعد از کلاس‌ ...
مي‌گويد: کلاس‌ دير وقت‌ تمام‌ مي‌شه. زود بايد برم‌ خونه. حالا خوبه‌ بابامو مي‌شناسي.
مي‌شنود: خب‌ اصلا کلاس‌ نرو.
مي‌گويد: نمي‌شه.
مي‌شنود: چيه‌ آقاي‌ عظيمي‌ منتظرند؟
مي‌گويد: بازم‌ شر و ور مي‌گي؟
مي‌شنود: به‌ مامان‌ هم‌ گفتم‌ که‌ مي‌ياي. تازه‌ ساعت‌ چهار هم‌ مي‌خواد بره‌ خونه‌ي‌ خاله‌ نرگس.
مي‌گويد: همينم‌ مونده‌ که‌ مادرت‌ بره، من‌ و تو تنها باشيم.
مي‌شنود: کجاش‌ ايراد داره؟ نامزديم‌ ديگه. تازه‌ مگه‌ من‌ لولو خورخوره‌م.
بدتر. چي‌ مي‌گويد اين؟ خر نشود راه‌ بيفتد برود؟ فردا همين‌ لندهور برايش‌ تلافي‌ مي‌کند. مگر تو نبودي؟ نکردي؟ نه. برايم‌ بشقاب‌ پرت‌ نکردي. دست‌ رويم‌ بلند نکردي. جراتش‌ را هم‌ نداشتي. چاکت‌ مي‌دادم‌ ديگر. توهين‌ هم‌ نکردي. اما نمي‌فهميدي. هيچ‌ وقت‌ هم‌ نمي‌فهمي. عزيز مي‌گفت‌ آن‌ روز که‌ بهت‌ مي‌گفتم‌ هلک‌ هلک‌ راه‌ نيفتي‌ بروي‌ خانه‌شان، به‌ خاطر امروزت‌ مي‌گفتم. مگر چي‌ شده‌ بود؟ من‌ به‌ او چه‌ گفته‌ بودم؟ چه‌ داشتم‌ بگويم؟ تو فکر مي‌کني‌ از کجا فهميد؟ چي‌ را فهميد؟ يعني‌ عزيز هم‌ صداي‌ نفسهايم‌ را مي‌شنيد؟
مي‌گويد: حالا ببينم‌ چه‌ کار مي‌کنم.
چه‌ کار مي‌کند؟ تو که‌ مي‌داني. بلند مي‌شود مي‌رود خانه‌ي‌ پسر. يک‌ خاکي‌ توي‌ سر خودشان‌ مي‌کنند. دختره‌ برمي‌گردد خانه. به‌ غرهاي‌ پدرش‌ اعتنايي‌ نمي‌کند. مي‌افتد روي‌ تخت. به‌ اين‌ فکر مي‌کند که‌ عادت‌ کرده‌ نه‌ نگويد. عادت‌ کرده‌ برود، برگردد وصداي‌ نفسهايش‌ ... تو چي‌ فکر مي‌کني؟ يعني‌ او هم‌ صداي‌ نفس‌هايش‌ را مي‌شنود؟ او هم‌ فکر مي‌کند سرطان‌ گرفته؟ پس‌ تو چه‌ مي‌فهمي؟ گوش‌ کن. دختره‌ مي‌گويد ديشب‌ نخوابيده. مي‌گويد هرچي‌ هم‌ قرص‌ خورده، خوابش‌ نبرده. مي‌دانم‌ نخورده. اما دروغ‌ نمي‌گويد. ديشب‌ نخوابيده. من‌ هم‌ خوب‌ نخوابيده‌ بودم.
مي‌شنود: چرا عزيز؟ چيزي‌ ناراحتت‌ کرده‌ بود؟
هنوز هم‌ دارد مي‌گويد. يک‌ مشت‌ جمله‌ مثل‌ «خودت‌ را اذيت‌ نکن» و «امشب‌ قبل‌ از خواب‌ يک‌ ليوان‌ شير بخور» و از همانها که‌ تو مي‌گفتي. شرط‌ مي‌بندم‌ که‌ تمام‌ فکر و ذکرش‌ عصر فرداست. بخصوص‌ ساعت‌ چهار به‌ بعد. چه‌ فايده. حتا اگر هزار بار هم‌ ببوسدش‌ صداي‌ نفس‌هايش‌ را نمي‌شنود. راستي‌ آخرين‌ بار کي‌ مرا بوسيدي؟ ديشب‌ بود يا ... تو هم‌ يادت‌ نيست؟
مي‌گويد: مادرت‌ ديگه‌ چيزي‌ درباره‌م‌ نگفت؟
مي‌شنود: چي‌ داره‌ بگه. اون‌ بنده‌ خدا با تو چي‌ کار داره؟
مي‌گويد: نه‌ بياد کارم‌ داشته‌ باشه. من‌ مگه‌ چي‌ کارش‌ دارم؟
اينها با هم‌ چي‌ کار دارند؟ يعني‌ اينها هم‌ همان‌ کاري‌ را با هم‌ دارند که‌ من‌ و تو داشتيم؟ ما با هم‌ چه‌ کار داشتيم؟ اوه‌ ربع‌ ساعت‌ از سه‌ گذشته. الان‌ است‌ که‌ کليد را بچرخاني. در نمي‌زني. کليد مي‌اندازي. سالهاست‌ کليد مي‌چرخاني. بايد قطع‌ کنم‌ وگرنه‌ اينها صدايم‌ را مي‌شنوند. مي‌فهمند که‌ تمام‌ مدت‌ روي‌ خطشان‌ بوده‌ام. صداي‌ نفسهايم‌ را چطور؟ يعني‌ شنيده‌اند؟

تعداد مشاهده: ۴۰۷۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=29


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0

mojtaba@pourmohsen.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۲۸۹۰۳۵۸ صفحه
مشاهده امروز: ۱۸۵۹ صفحه
بيشترين مشاهده:
دوشنبه - ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۷
تعداد: ۹۰۶۶۸ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
شنبه - ۲۶ بهمن ۱۳۹۲
تعداد: ۱۴۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
شروين ديگر سيگار نمي‌کشد
مصاحبه روزنامه بهار با مجتبا پورمحسن، درباره مجموعه شعر «روز انگشت»
در حسرتِ نوستالژي
ترس ازمرگِ کسي که از مرگ مي‌ترسيد
مرگ با پسرعمو شوخي دارد
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: