بدترين اتفاق ممکن اين است که صبح از خواب بيدار شوي و کسي را صدا بزني بخواهي «بيا از غم شکايت کن که من همدرد تو هستم؛ اگر از همدلي پرسي، بدان نازک دلي هستم؛ بيا از درد حکايت کن که من محتاج اين هستم...»
اما هرچه چشمهايت را بيشتر باز ميکني، انگار توي سياهي چشم ميچرخاني، کسي نيست که از آمدنش يا رفتنش يا ماندنش گلايه کني. دردش مينشيند توي تن، جوري مينشيند که هيچ مشتمالي تسکينت نميدهد.