۱- حرفهاي گنده از قبيل «ترويج به فرهنگ کتابخواني» و «آشنا ساختن مريدم با مقوله کتاب» و ديگر عبارتهاي خلق شده در نامههاي اداري سازمانها و نهادهاي ظاهراً فرهنگي را بگذاريم کنار. يک
وبلاگنويس به نام سيدرضا شکرالهي، يک کار جالب کرده و از وبلاگنويسان خواسته که از بين کتابهايي که در سال ۱۳۸۷ منتشر شده، سه تا را که بيشتر پسنديدهاند، معرفي کنند.
۲- خب، ايدهي جالبي است. عجيب است که عدهاي راه افتادهاند و ميگويند که
شکرالهي بايد تاکيد کند که اين جايزه دربرگيري کاملي ندارد يا مثلاً نميتواند معياري براي خوب بودن يا بد بودن کتاب باشد. اين دوستان توجه نميکنند که طبيعتاً هر تصميمي که توسط يک گروه گرفته ميشود، قطعاً نشاندهندهي سليقه جمعي آن گروه مشخص است. بنابراين نيازي نيست که هر جايزه ادبي هزار بار اين اصل بديهي را تکراکند. بماند که فراخوان شکرالهي، اصلاً جايزهي ادبي نيست و صرفاً يک بازي جذاب و البته فرهنگي است.
۳- بعضيها دوره افتادهاند که شکرالهي، نيت خوبي ندارد و ميخواهد فلان کار را بکند و چنان توطئهاي براي باندبازي دارد. از اينجور حرفها. جالب است ما يک عمر است داريم يک عده را به نقد ميکشيم که چرا به جاي عملکرد، نيت فرضي ما را قضاوت و البته در اکثر موارد غلط قضاوت ميکنند. حالا چطور شده که ما اين حق را به خودمان دادهايم که يک دستگاه «نيتسنج» برداريم و تفحص کنيم که نيت فلاني چه بوده است. نميدانم بر اساس چه منطقي بايد دربارهي «نيت» احتمالي يک انسان ديگر به خاطر ارائه فراخوان فرهنگي تفتيش کنيم؟
۴- و اما کتابها منتخب من به ترتيب اينها هستند:
۱- برف و سمفوني ابري، پيمان اسماعيلي، نشر چشمه
۲- موناليزاي منتشر، شاهرخ گيوا، انتشارات ققنوس
۳- آنجا که پنچرگيريها تمام ميشوند، حامد حبيبي، انتشارات ققنوس