لينکدوني
ليست لينکها
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

چهارشنبه - ۱۹ اسفند ۱۳۸۸

گفت و گو با ابوتراب خسروي، نويسنده مجموعه داستان «کتاب ويران»
مجتبا پورمحسن: ابوتراب خسروي، يکي از چهره‌هاي برجسته ادبيات داستاني در دو دهه اخير بوده است. او در سال ۱۳۷۰، مجموعه داستان «ديوان سومنات» را منتشر کرد. دو سال بعد رمان «اسفار کاتبان» براي او جايزه مهرگان ادب را به ارمغان آورد. «رود راوي»، دومين رمان خسروي نيز برنده جايزه جايزه گلشيري شد. سال ۸۸ براي اين نويسنده  ۵۳ ساله شيرازي، سال پرباري بوده است. پس از انتشار کتاب «حاشيه‌اي بر مباني داستان»، اخيراً سومين مجموعه داستان خسروي با عنوان «کتاب ويران» توسط نشر چشمه منتشر شده است. او رمان «ملکان عذاب» را که سوين حلقه از سه‌گانه رمان‌هاي اوست، در دست انتشار داد. با او درباره مجموعه داستان کتاب ويران» گفت و گو کرده‌ام.

آقاي خسروي، وهم در داستان‌هاي اين مجموعه حضوري پررنگ و البته در هيات‌هاي متفاوتي نمود مي‌يابد. مثلاً در داستان «تفريق خاک» وهم، ابزاري در مکاشفه فلسفه وجودي است. يا در داستان «رويا يا کابوس» چيزي که در ابتدا وهم به نظر مي‌رسد، رفته رفته شکل واقعي به‌خود مي‌گيرد و مثلاً در داستان پيک‌نيک، وهم در حد وهم باقي مي‌ماند. آيا اين اوهام در چيز خاصي که نويسنده را واداشته که روايتي وهم‌گونه داشته باشد، مشترک هستند؟
ظاهراً زندگي و تاريک و فرهنگ ما از وهم انباشته است، وهم ذاتي زندگي ماست. شايد چون خلا تفکر فلسفي داريم. متر و معيار فلسفي نداريم‌. البته اين چيزها ربطي به ادبيات ندارد‌. از آن‌جا که خلاقيت‌هاي ادبي در هر جامعه رنگ شرايط را به خود مي‌گيرد، داستان‌ها هم رنگ هراس و وهم به خود گرفته است‌. ما درغياب شادي و سرخوشي وهم مي‌بافيم و حتي از وهم لذت مي‌بريم‌. ادبيات ما از قديم و جديد گرفته، حتي ادبيات فولکلور ما در غياب شادي با اندوه تسکين پيدا مي‌کنيم. شايد اين نتيجه شوربختي‌هاي  تاريخي ماست که حاصل مغول‌زدگي و افغان‌زدگي و شکست‌هاي تاريخي ما باشد. شايد با رويکرد ادبي که به وهم داريم، در اين زمينه هم به حد اشباع برسيم و تعادل پيدا کنيم. خوبيش اين است که ادبيات و خلاقيت ادبي فورموليزه نيست و ريشه در فرديت نويسنده دارد و اين فرديت باليده شده در اين زبان است که همه مشخصات فرهنگي ما را با خود حمل مي‌کند‌.

داستان «تفريق خاک» يکي از داستان‌هاي خوب اين مجموعه است و چون اول کتاب آمده، انگار دارد شيوه‌‌اي را که داستان‌هاي اين کتاب براساسش نوشته شده، توضيح مي‌دهد. اين داستان نه علمي تخيلي است، نه افسانه. داستان رئاليستي هم نيست، اما از خيالي حرف مي‌زند که اگرچه مخاطب پذيرفته که خيال است، اما ريشه در واقعيت‌ها دارد. آيا اين الگو در کتاب وجود دارد؟
الگو ربط پيدا مي‌کند با صنعت و داستان نمي‌تواند تابع هيچ الگو و صنعت و  سري‌سازي‌ باشد تا مثلاً نويسنده تصميم بگيرد يک‌سري داستان‌هايي با سمت‌وسويي واحد بنويسد‌. چه بسا نويسنده داستان‌هايي بنويسد که سمت و سويي کاملاً متفاوت داشته باشند، اين حاصل تضادي است که کسي که گرايش به هنر دارد، گرفتار آن است که اگر دچار اين تضاد نبود، مشکلي نداشت و موضوعي نظرش را جلب نمي‌کرد و همه مسائلي که مشغله ذهني‌اش بود حل شده بود‌ و نياز به نوشتن نبود. بنابر‌اين الگويي نمي‌تواند باشد. ديگر آن‌که هيچ حکمي هم نمي‌تواند بدهد‌، خود نويسنده اسير تناقض‌ها و تضاد‌هايي است که وادارش مي‌کند تا سرگشتگي‌اش را با مخاطب داستانش در ميان بگذارد‌. تا آن اتفاق فرخنده بيفتد که يک عده در‌باره آن فکر کنند که البته مهم نيست به چه نتايجي برسند. شايد همان تنوع نتايج باشد که مفاهمه را درپي دارد.

آقاي خسروي، بي‌پرده بگويم من سه بار چندصفحه از داستان پيک‌نيک را خواندم و بعد گذاشتم کنار، اما دفعه بعدي که به فاصله‌ي بسيار کوتاهي (دو سه ساعت) برمي‌گشتم، بايد از اول مي‌خواندم. چون هيچ سابقه‌اي از آن در ذهنم نمي‌ماند. خب، شما خيلي بهتر از من مي‌دانيد که ساختار اين داستان مبتني بر روايت خطي است. حداقل شکلش اين‌طوري است، اما داستاني که روايت مي‌شود، خطي نيست و توامان از ذهن مشوش بيرون مي‌آيد. مي‌خواستم بدانم به نظر شما آيا من مخاطب خوبي براي اين داستان نبوده‌ام يا تمهيد خاصي در اين کار نهفته است که من رويش دقت نکرده‌ام؟
سامر‌ست موام معتقد بود که داستان را بايد بتوان خلاصه‌اش را سر ميز شام گفت‌. ديگر اين نظر بسيار عقب افتاده است‌. در دوران داستان مدرن داستان به سمت وضعيتي مي‌رود که شدت تاثير خواندنش شبيه به شنيدن يک قطعه موسيقي يا ديدن يک نقاشي باشد‌. به نظرم در بعضي از متون بايد پرسه زدو گردش کرد و به فضاي آن خو کرد. اين از جمله کارهاي تجربي من است که مي خواستم يک چنين کاري بکنم. بعضي خيلي خوش‌شان آمده‌، بعضي هم نه‌. اصلاً قرار نيست همه خوانندگان با همه کارهاي يک نويسنده ارتباط پيدا کنند.

در اين‌که داستان، ديگر چيزي نيست که بتوان سر ميز شام تعريفش کرد، شکي نيست. من هم نخواستم بگويم که داستان امروز بايد اين‌گونه باشد. از طرفي هم قصد ندارم ارزش‌گذاري کنم. چون در اين صورت بايد تمام کارهاي شما را غيرمدرن بدانيم و تنها اين کار را مدرن! و البته من اين‌طور فکر نمي‌ کنم. من دارم تجربه عجيب خودم را در مواجهه با اين داستان مي‌گويم. و مي‌خواهم بدانم چه چيزي در اين داستان هست که من نمي‌توانم بفهمم.
بي‌اين‌که خود‌خواهي داشته باشم بعضي کارهاست که بايد با آن فضا مانوس شد‌. فکر مي‌کنم در ادبيات داستاني معاصر داستاني با اين مشخصه کمتر نوشته شده يا اصلاً نوشته نشده‌. بحث بر سر خداي نکرده عدم درک نيست، حتي موضوع بر سر درک معناي متناظر که خواننده و نويسنده مصداق‌هاش را در بيرون دارند، نيست‌. البته که اين داستان هم مثل هر داستان ديگري از عناصر رئال الهام مي‌گيرد موضوع بر سر ايجاد ذائقه است‌. مثل مزه‌اي نا‌ما‌نوس است که بايد چشايي به آن خو کند. البته همه اين چيزها را به عنوان خواننده اين داستان مي‌گويم، نه به عنوان نويسنده که جرمي مرتکب شده و تويش مانده .راستش نبايد اسمي روش گذاشت ولي من يک نوع گروتسک درش مي‌‌بينم‌. هارموني از طنز و تراژدي.

کامله‌مرد، عاقله مرد، چهل ساله... اين‌ها در داستان‌هاي مجموعه «کتاب ويران» بسيار به چشم مي‌خورد. خودتان متوجه اين موتيف بوده‌ايد؟ کارکرد خاصي در جهان خلق شده در داستان‌هاي اين کتاب دارند؟
يادم نمي آيد عاقله مرد گفته باشم به‌هر حال کلمه هست، شما رويش حساس نشويد.

وقتي کلماتي در يک کتاب بسامد زيادي دارند، ناخودآگاه توجه مخاطب را جذب مي‌‌کنند. قطعاً بسامد بسيار بالاي يک کلمه يا يک معنا در متن، تصادفي نيست. اين‌طور نيست؟

شايد چون ما هم در حال پا به سن شدن هستيم، اغلب شخصيت هاي داستانمان بدل به کامل مرداني شده‌اند که داستان‌هايمان را زندگي مي‌کنند‌. اگر دقت کرده باشيد آدم‌هاي پا بسن گذاشته ‌در اين داستان‌ها به شکل تراژيکي مضحک شده‌اند. شايد اين ضحک و تراژدي خاص اين مقطع سن است که بوي مرگ واقعي‌تر استشمام مي‌شود.
 
فکر نمي‌کنيد داستان «مرثيه باد» کمي تکراري است؟ چه از نظر محتوا و چه ساختار.
اين هم نظري است. شايد اين‌طور باشد. اگر شما قبلاً شنيديد حتماً حق با شماست.

من نظر شما را پرسيدم. شايد من اشتباه کرده باشم. اما خب، خالق داستان شما هستيد. مطمئناً به دنبال روايتي متفاوت بوده‌ايد ديگر، نه؟
البته اين داستان متعلق به چند سال پيش است‌. به نظرم از نظر ميزانسن روايت و تمهيد اتصال خانه به جبهه جنگ هنوز هم بعيد است‌. البته براي نويسنده‌ها اگر صادقانه بگويند همه داستان‌هايشان  عين حسن هستند که البته اين‌طور نيست، ادعاي بيهوده است‌. به قول نيماي بزرگ، زمان همه آثار را غربال مي‌کند و مهم‌ترين آثار ممکن است بماند.  

در داستان «ويران» با خلق توامان داستان، شخصيت‌ها و خود نويسنده روبه‌رو هستيم. ايده‌ي جالبي است. اما فکر نمي‌کنيد به دليل محدوديت حجم داستان، حضور نويسنده در روايت داستان بيش از حد بود؟

و اين يک بازي است، بدون وجود نويسنده نمي‌شد. سلطه‌ي نويسنده است بر آدم‌هاي داستانش.

و همين‌طور شمايي که داستان آن نويسنده را مي‌نويسيد.
طبعاً به نحوي اين داستان، نمونه‌اي‌ست از سلطنت نويسنده بر آدم‌هاي داستان‌هايش‌. يکي از خوانندگان اين داستان اشاره‌اي داشت به مثلاً تناسخ که البته من به عنوان نويسنده با هدف‌ يک بازي با کلمه و شخصيت داستان‌ها نوشته‌ام.

داستان «رويا يا کابوس» به نظر من بهترين داستان مجموعه است. خلق فرديت و تاکيد بر آن در بطن فعاليت‌هاي ياسي و همينطور استفاده هنرمندانه از پتانسيلي که «زمان» در اختيار نويسنده قرار داده، بسيار ارزشمند است. آيا به دليل تنگناها نام  تشکيلات سياسي مورد نظررا حذف کرديد يا براي اين‌که مخاطب، جان کلام شما را که خيزش فردت ذاتي انسان در جريان فعاليتي جمعي است، به خاطر جذابيت‌هاي سياسي رها نکند، اين تمهيد را به کار برديد؟
شايد‌ هر تشکيلاتي باشد که انقياد ايجاد مي‌کند‌، بعضي از تشکيلات غير‌سياسي هم هستند که آزادي انسان را تحت انقياد قرار مي‌دهند، داستان من شايد داستان انقياد باشد نمي‌دانم.
 
داستان «رويا يا کابوس» هر آن‌چه را که در ابتدي داستان به نقل از عبدالرحمان جامي و موسي‌بن ادريس مسائلي آورده‌ايد، خودش به‌ زيبايي خلق کرده. فکر نمي‌کنيد آن نقل قول‌ها ضرورتي نداشت؟ انگار که شما به عنوان نويسنده فکر کرده‌ايد که داستان‌تان آن حرفي را که مدنظرتان هست، به‌طور کامل نزده‌ايد. در حالي که داستان شما به گمان من خودش حرف خود را مي‌زند.
به نظرم آن نشاني‌ها بخشي از داستان است. يک نوع علامات راهنماست.

داستان خودش گوياست، بنابراين آيا راهنما مي‌خواهد؟ شما معمولاً نگاه ويژه‌اي به نقش زبان در متن داريد، و اين مساله در در همين داستان مشهود است. شما توانايي زيادي براي خلق موقعيت‌ها از خلال داستان داريد، مثل همين «رويا يا کابوس». در کتاب‌هاي قبلي‌تان هم اين دغدغه وجود داشت.
البته همه خوانندگان، خواننده حرفه‌اي نيستند‌. بايد به خواندن آن‌ها سمت و سو داد تا وقتي داستان تغيير محور مي‌دهد در مسير داستان قرار بگيرند و ارتباط داستان را گم نکنند که اگر داستان را گم کنند، داستان را نيمه‌کاره رها مي‌کنند. بنابراين به نظرم نويسنده بايد کاري کند تا خواننده ميانه پائين ارتباط داستان را پيدا کند، نه البته کسي که کارش داستان است و با حتي يک کلمه زير و بالاي داستان را استنباط مي‌کند‌.

نام مجموعه داستان را گذاشته‌ايد «کتاب ويران». آخرين داستان مجموعه هم عنوانش هست «داستان ويران». در اين نامگذاري‌ها معناي خاصي نهفته است؟

‌نمي‌دانم البته‌ از فونوتيک آن هم ‌خوشم آمد‌.

* اين گفت و گو در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

مرتبط: گفت و گو با ابوتراب خسروي، درباره‌ي کتاب «حاشيه‌اي بر مباني داستان»

تعداد مشاهده: ۵۲۹ - نظرات: ۰ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=236
دنبالکها
براي ثبت دنبالک براي اين نوشته در سايت خودتان ميتوانيد از آدرس زير استفاده نماييد.
http://www.pourmohsen.com/trackback.php?id=236&code=IHB4NXL
ثبت نظر
براي ثبت نظر جديد در ارتباط با نوشته فرم زير را کامل کنيد.
وارد کردن مواردي که با علامت v مشخص شده‌اند الزامي است.
نام: v
Chage Language
پست الکترونيک:
سايت اينترنت:
نظر شما: v
 :artist:  :biggrin:  :bowl:  :cry:  :dizzy:  :mad:  :nono:  :pirate:  :sad:  :shocked:  :sick:  :smile:  :tongue:  :uhh:  :wacko:  :wink:  :yinyang:

نظر خصوصي
در صورت انتخاب اين گزينه، نظر بصورت خصوصي ثبت خواهد شد و فقط توسط مدير سايت قابل مشاهده خواهد بود.
تاييديه: v
براي تاييد اطلاعات فرم متن داخل تصوير را مجددا وارد نماييد.

 


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0



mojtabapourmohsen@gmail.com



روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۷۶۰۱۸۷ صفحه
مشاهده امروز: ۶۸۷ صفحه
بيشترين مشاهده:
سه‌شنبه - ۱۵ دي ۱۳۸۸
تعداد: ۳۲۲۶ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۵ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
جمعه - ۲۰ مهر ۱۳۸۶
تعداد: ۶۷ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
گفت و گوي اشپيگل با هاروکي موراکامي، نويسنده ژاپني:
دعوت به خواندن كتاب بهار ۶۳ - علي خدايي
گفت و گو با جيران گاهان، نويسنده کتاب «زير آفتاب خوش‌ خيال عصر»
يک شعر
گفت و گو با اورهان پاموک، نويسنده‌ي ترک تبار
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
تبليغات
مجموعه شعر تانگوي تک نفره

مجموعه شعر «تانگوي تک‌نفره»/۱۳۸۸/ انتشارات هزاره سوم انديشه
ما و غرب

کتاب «ما و غرب» مجموعه گفت و گو با انديشمندان/ ۱۳۸۷/ راديوزمانه
مردي بدون کشور

مردي بدون کشور
بهار 63

بهار ۶۳/رمان/ ۱۳۸۸/ نشر چشمه
من مي‌خواهد خودم را تصادف کنم

مجموعه شعر «من مي‌خواهد خودم را تصادف کنم خانم پرستار»/ ۱۳۷۹/ انتشارات نامجوفرد
هفت‌ها

مجموعه شعر «هفت‌ها»/ ۱۳۸۵/ انتشارات هزاره سوم انديشه
تانگوي تک‌نفره

مجموعه شعر «تانگوي تک‌نفره»/ ۱۳۸۷/ گروه انتشارات آزاد ايران
گزيده‌ي شعرهاي ريموند کارور

گزيده‌ي شعرهاي ريموند کارور
مراجعه به: