بازي کنيد
از باختن نهراسيد
آنسان که پشت مرگ بلرزد
اينگونه باخت چه زيباست
نصرت رحماني
۱
سرمقاله نوشتن براي ويژهنامهي نوروزي، سختترين کار ممکن است. سختترين است چون به يکباره ناخودآگاه مرور ميکني و ميبيني که چقدر سختيها بوده که از سر گذراندهاي. آنوقت بايد شک کني که سختترين کار، همين نوشتن سرمقاله بوده يا سختيهاي ديگر. اما فکر ميکنم سختتر از همه اين باشد که ميبيني چشم به هم زدهاي و يک سال ديگر گذشته و يک گام ديگر به مرگ نزديکتر شدهاي. لابد خواهند گفت که نوروزنامه چه جاي اين حرفهاست، نوروز و مرگ؟ باشد، قبول. از مرگ که بگذريم، از اسفند پارسال تا اسفند امسال، دوازده ماه گذشته، چيزي بيش از سيصد روز را پشت سر گذاشتهايم. نميشود براي لحظهاي اين روزها را مرور نکنيم و از خود نپرسيم در اين يک سال، خلق خدا بماند، براي خودمان چه کردهايم.
نميدانم چه شده که همهي ما عادت کردهايم به شمارشِ سختيها. بيآنکه بينديشيم سختيها اگرچه خيلي سخت ميگذرند، اما کمتر چيزي به آدم اضافه ميکنند. خيلي سخت است، قبول. اما چه چيزي به خودت اضافه کردهاي؟ چقدر بيشتر پي بردهاي که مهم اين نيست که آدم بخواهد در اين جهان پرتلاطم، «چيزي» شود. وقتي هستي کوتاه تو در هستي لايتناهي، آنقدر ناچيز است که با ظريفترين کوليسها هم قابل اندازهگيري نيست، به جاي اينکه چيزي بشوي، چيزي که هرگز وجود ندارد؛ سعي کن «هيچ چيز» خوبي باشي. خيلي سخت است که آدم بپذيرد که «هيچ چيز» خوبي باشد. سعي بر هيچ چيز بودن، به معناي اقناع نيست. نه، منظورم اين نيست که بايد از چيزي شدن نااميد شوي. بايد بفهمي که همه چيز، هيچ چيز است. تلاش براي «هيچ چيزِ» بهتري شدن، نهايت بلندپروازي است. وقتي نهايتِ همه آدمها و همه اتفاقات هيچ چيز باشند، همه هچ چيزند. اما کسي بُرده است که «بفهمد» هيچ چيز است و اين کار خيلي سختي است، حتا سختتر از نوشتن سرمقاله نوروزي! مساله اين نيست که پيروز شوي يا فکر کني که بُردهاي؛ ماجرا از اين قرار است که شکست، تنها «امکان» است. وقتي بپذيري که هميشه بازندهاي، وقتي بپذيري هميشه همه بازندهاند و همه اتفاقات منجر به شکست هستند، آن وقت يک گام مهم از همه شکستخوردهها جلوتري. چون آنها نميدانند شکست ميخورند، اما تو ميداني که شکستِ فرجام هميشگي است.
۲
عشق، چموشترين کلمهاي است که جسم و جانِ آدميزاد (و شايد غيرآدميزاد!) را اشغال ميکند. از چموشي عشق همين بس که هر گزارهاي درباره خودش را بياعتبار ميکند، حتا همين گزارهي ظاهراً قطعي ابتداي اين نوشته را. به عبارت ديگر عشق براي آدم چيزي است که بدون انضمام به مفهومي ديگر قابل درک نيست. اگر چه با انضمام هم فهميدني نيست. در واقع هزارتوي اين سه حرفي چموش، آدم را واميدارد که با ضميمه کردن کلمه يا کلماتي ديگر به آن، واکنشي غيرارادي به استيصال در فهم آن نشان دهد. چه آن وقتها که مولوي ميگفت آب کم جو تشنگي آور به دست، و ليلي و مجنون و فرهاد و شيرين و وامغ و عذرا، قهرمانان افسانهي عشق بودند؛ چه زماني که سري ديوي و اميرخان و مدهوري و آنيل کاپور، جاي خودشان را به لاو استوري و بربادرفته و غرور و تعصب و اين آخري تايتانيک دادند؛ هميشه کاميون کاميون کلمه بار «عشق» کرديم و ميکني تا تحمل کني درکناپذيري اين جادو را. عشقِ حقيقي، عشقِ پاک، عشق افسانهاي، عشق زميني عشق مجازي، عشقِ الهي و... همه اين عبارتها که مشتمل بر کلمهاي است که ظاهراً قرار است توضيح و توصيفي بر کلمهي عشق باشد، فقط تلاش بيهودهاي براي درک عشق است. اين صفتها را بار «عشق» ميکني تا در بندش کني. عجبا که هر کاري هم که ميکني، هر کلمهاي، هر جملهاي و هر حديثي که ضميمهاش ميکني، بيشتر دورت ميکند از هدفت که فهميدن است. هرگونه تلاش براي فهميدنِ عشق، بينتيجه است. پس بايد از فهميدنِ عشق دست کشيد؟ البته که نه. عشق، ميتواند همين جستجوي عبث براي درکِ عشق باشد. شوربختانه اين گزاره هم با منطقِ اين نوشته، به محض خلق، بياعتبار است. ميتواني والنتاين را با فرستادن يک کارت براي دلبرت برگزار کني، کارتي عشقولانه که تصويري از گوسنفدي را بر خود دارد که ابراز عشق ميکند. اما اين ترفندِ آشنا براي خلاصه کردنِ «عشق» در قالب يک شوخي هم، فرجامي ندارد. نميشود اين سه حرفي چموش را فهميد با ضميمه و بيضميمه. آدم تن ميدهد و مايوسانه جستجو ميکند و تن ميدهد به عشق، ضميمهي چيزي ميشود که نميداند چيست.
۳
برگرديم به چيزي که دغدغه من در اين سرمقاله نوروزي است. وقتي برميگردي و به يک سال گذشهات نگاه ميکني ميبيني هرچه هست، شکست است، سختي است. هيچ نشاني از پيروزي نيست. آنچه را که روزي گمان کردهاي پيروزي بوده، همان موقع از ياد بردهاي. چون اصلاً پيروزي وجود نداشته که در ذهنت بماند. ميخواهي سال ديگر که برگشتي و کارنامه يکسالهات را نگاه کردي، مثل امروزِ من و تو وديگران وحشتزده نشوي؟ چارهاش عجالتاً (تا اطلاع ثانوي، يا به زبان اين نوشته از ازل تا ابد) معطوف کردن خود به دو کلمهي شکست و عشق است. نه، قرار نيست مازوخيسم بيچارهات کند و هي در عشق، عشقهايت، شکست بخوري. مهم اين است که بتواني عاشقِ شکست باشي. آن وقت ميتواني اميدوار باشي که يک سال سعي کردهاي «هيچچيز» بهتري شوي. عاشقِ شکست باشي.
۴
اسکار وايلد روزگاري گفته بود: «دوست دارم درباره هيچ چيز حرف بزنم. چون اين تنها چيزي است که همهچيزش را ميدانم». اين نوشته را من به نقل از آقاي «نيني جان» نوشتم. از زبانِ لاکپشتي که در اين يکسال افتخار همخانه بودن با او را داشتهام. يک سال از او پرسيدم که خسته نميشود اينقدر نگاهم ميکند و هيچ چيز نميگويد؟ ديشب بالاخره زبان باز کرد و هيچچيز نگفت.
* اين سرمقاله، در ويژهنامه نوروزي روزنامه گيلان امروز چاپ شده است.