سلام ناصرجان ويرم گرفته تا ماجرا را ادامه دهم تا حق مطلب را ادا کنم.ميخواهم از نويسندهاي بنويسم که خيليها امروز با او مخالفند.چرا؟چون رفته آلمان .يعني مجبور شده برود آلمان.مي داني که؟ آنجا رفته و ديگر گردون ندارد.گردونِ ايران را ندارد.همانطور که حالا هوشنگ گلشيري رفته زير خاک و کارنامه را ندارد،مفيد را ندارد .اما عباس معروفي، آلمان که رفت خيلي چيزها درباره اش شنيديم. نمي خواهم بگويم که چه کساني چي ها گفته اند.چون من مثل خيلي ها قصد افشاگري ندارم. چنين وظيفه اي را براي خودم قائل نيستم.اما از چيزهاي خوبي که درباره اش شنيده ام مي نويسم.اينکه آنجا خانه کتاب هدايت را دارد. هماني که تو اسمش را گذاشته اي کتابفروشي. راست هم گفته اي کتاب فروشي است. اما توي همين کتابفروشي خيلي ها از او خواستند که به مناسبت انتشار کتابشان برايشان مراسمي در همان کتابفروشي برگزار کند و عباس معروفي براي آن خيليها اين کاررا انجام داد. خيليها در نمايشگاه کتاب فرانکفورت از عباس معروفي خواستند که ناشر الماني براي کتابشان معرفي کند و او اين کار را کرد.
ميدانم سمفوني مردگان به چند زبان منتشر شده و تيراژش بالغ بر شصت هزار نسخه بوده و يکي از منتقدين مشهور سوييسي پشت جلد کتاب، سمفوني مردگان را شاهکار ناميده است. ميدانم که مطلب اول همان مجله اي که تو مصاحبه اش با خودت را ترجمه کردهاي مطلبي بوده به قلم عباس معروفيِ کتابفروش که او را در آلمان به عنوان نويسنده بيشتر از هوشنگ گلشيري ميشناسند اما او عکس تمام قد گلشيري را زده توي کتابفروشي اش.
اين را تو نمي داني اما حتما فرزانه طاهري ميداند که روزي معروفي به خانه گلشيري رفته و آن بزرگ را در حال آب دادن به گلها و باغچه ها ميبيند. و گلشيري وقتي معروفي را مي بيند شيلنگِ آب را مي اندازد پايين و مي گويد بيا عباس اين باغچه را براي تو آب دادهام که شاهکار نوشتهاي.فرزانه طاهري که زنده است خدا را شکر(خدا بهش عمر فراوان بدهد).ميتواني با اعلام طرح يک دعوي اين حقيقت را به پرسش بگذاري.ميدانم عباس معروفي هم دقيقا ميداند که گلشيري در شماره دهم کارنامه در صفحه ۶ نوشته است که:رمان سمفوني مردگان هم هست با ترکيبي از جريان سيال ذهن و تعدد راويان که گفته ام فصل اول و آخرش شاهکار است و الگوبردارياش از خشم و هياهو آن را تا يک اثر دست دوم فرو ميکشد.بخشي از کار هنوز چاپ نشدهاش را هم خواندهام. فريدون سه پسر داشت که اگر بقيهاش به همين روال باشد که ديدهام دستاوردي خواهد بود.
همچنانکه حرف گلشيري وحي منزل نيست . او هم آدم بود مثل من ،مثل تو و البته مثل عباس معروفي!گلشيري بود که مي گفت آزاده خانم براهني به اين دليل رمان بدي است که در آن نويسنده فقط خواسته با او تسويه حساب کند!(تمام منابع من موجود است ناصر!نيازي به طرح دعوي نيست)
گلشيري بود که در نامه اي که به دادگستري تحويل داد نوشت:
دادگاه عمومي شعبهي ۳۴ دادگستري تهران،
محترماً
از آنجا که اتهامات منتسب به آقاي عباس معروفي را غير واقعي و نادرست ميدانم؛ و در ضمن بخشي از اتهامات ايشان چاپ آثاري از صاحب اين قلم بوده، با اين نوشته همهي مجازات مترتب بر آن اتهامات را من، هوشنگ گلشري، به گردن ميگيرم. حال از مقامات قضايي ميخوام که ترتيبي داده شود تا به همهي مجازات عباس معروفي محکوم شوم، يا حداقل اين لطف را در حق من روا داريد که براي تقسيم اين وهن که داغي بر پيشاني فرهنگ خواهد بود، بخشي از محکوميت ايشان – ۳۵ ضربه شلاق و شش ماه زندان – سهم اينجانب شود.
با احترام – هوشنگ گلشيري
ناصر جان !گلشيري همان کسي است که به معروفي اجازه داد تا در دوسال ممنوعيت از نوشتن با استفاده از نام او هرچه ميخواهد بنويسد و او هيچگاه اين کار را نکرد.(ناصر جان منبع هست همچنان!)
من هم زماني به معروفي انتقاد داشتم حتا يکبار برايش کامنت گذاشتم و برايش نوشتم متاسفم که اينقدر مستقيم وارد سياست شده!اما معروفي را خيلي دوست دارم به خاطر سمفوني مردگان و سال بلوا و البته چيزهايي که اين روزها مينويسد از نوشتن.به خاطر اينکه سياست را به معناي خالصش کنار گذاشته.
ناصرجان!من هم قائل به اين نيستم که چون طرفمان معروفي يا گلشيري يا براهني يا فلاني است حرفمان را نزنيم. اما مجبورم از همان زاويه اخلاق که تو حرفش را ميزني وارد شوم( اگرچه من نه به دليل اخلاق،بلکه به نام ادبيات اين حرف را مي زنم) و يادآوري کنم که وقتي درباره آدمي طرح دعوي ميکني که در آلمان او را خيلي بيشتر از گلشيري مي شناسند، آدمي که براي خيليها ، خيلي کارها کرده از دايره انصاف خارج نشوي.من مجتباپورمحسن هستم ناصرجان! تو ناصر غياثي و او هم عباس معروفي!يادت باشد.
پي نوشت:ناصرجان چند نفر اين مطلب را خواندهاند و ميگويند ناصر از دستت ناراحت ميشود.من اينطور فکر نميکنم.اشتباه ميکنم؟
*عنوان مطلب برداشت شده از عنوان مطلبي ازسيد ابراهيم نبوي