اين مصاحبهي يوسف عليخاني جداي از تناقضات فراواني که دارد، آينهي تمامنمايي از مشکلات اساسي جامعهي ادبي ايراني است. جامعهاي که سرشار از توهماتِ تاريخي، تمام مشکلاتش را به «دشمنان فرضي» نسبت ميدهد و از هر موفقيت، نه براي رسيدن به آرامش، بلکه براي انتقام از همان دشمنان فرضي خود استفاده ميکند. يوسف عليخاني در مصاحبهاش کار مهمي کرده و به خوبي خود بازتابِ مشکلاتِ اصلي بسياري از نويسندگان، شاعران و منتقدين ما شده است. مشکلاتي که بيش از هر چيز، ريشه در توهم توطئه و نوشابه باز کردن براي خود آن هم زير ماسکِ آزاردهندهي فروتني است.
شخصاً خوشحالم که يکي از دوستانِ خوبم که اتفاقاً نويسندهي پرتلاشي هم هست به خاطر کتابش جايزهاي ۵ ميليون توماني دريافت کرده. حداقلش اين است که ميتواند با اين پول سه چهار ماه بدون دغدغه مالي، به زندگياش برسد. اما مشکل من با حرفهاي متناقضِ يوسف عليخاني در گفت و گو با خبرگزاري فارس است. در اينجا سعي ميکنم به چندتا از اين تناقضات اشاره کنم و نهايتاً نتيجهگيري شخصيام را بنويسم.
در خبر آمده: «يوسف عليخاني که در نخستين جايزه جلال آلاحمد بابت نگارش مجموعه داستان اژدهاکشان شايسته تقدير شناخته شده است، با انتقاد از فضاي نقد ادبي معاصر ايران گفت که با وجود ادعاي شهري و جهاني بودن، هنوز قومي و قبيلهاي عمل ميکنيم.»
اين از همان حرفهايي است که بارها و بارها و باري به هر جهت گفته شده و از آنجايي که حرف در کشور ما ماليات ندارد، به اهرمي براي فشار بر منتقدين و فعالان جوايز ادبي تبديل شده است. يوسف ميگويد منتقدينِ ما «با وجود ادعاي شهري و جهاني بودن، هنوز قومي و قبيلهاي» عمل ميکنند. اين ادعاي بزرگ امروز بازار گرمي دارد. ادعايي که مبتني بر توهم است. من نميگويم هيچ نوشتهاي در ايران به نام نقد، براساس رفاقتها نوشته نميشود؛ بلکه ميخواهم بگويم اين نوع ادعاهاي کيلويي صرفاً خاستگاهي غيرمدرن دارد. من نميتوانم بفهمم چطور منتقدي که نقدش با امضاي خودش منتشر ميشود و توسط مخاطبش مورد قضاوت قرار ميگيرد، آنطور که يوسف مدعي شده «قومي و قبيلهاي» عمل ميکند. يعني منتقد ايراني اينقدر احمق است؟ آيا اين توهين به منتقدين ايراني نيست؟ شخصاً با عدهاي از منتقدين برجستهي کشور، پير و جوان مراوده دارم و مطمئنم به ندرت، براساس رابطه نقد مينويسند. حالا فرض محال را ميگيريم و مثل يوسف فکر ميکنيم که نقدها براساس رابطه نوشته ميشود. با اين فرض محال، آن وقت يوسف مخاطبانِ نقدها را آنقدر کُندذهن ميپندارد که فکر ميکند هر نقدِ بنجلي توسط مخاطب پذيرفته ميشود! يعني منتقدي براساس رابطه نقدي کمارزش مينويسند و با اقبال هم روبهرو ميشود! يعني منتقد بعد از نوشتن نقدهايي که براساس توهم يوسف و يوسفها نوشته ميشوند، همچنان خواهان دارند و رسانهها براساس نقدهاي بيارزش اين منتقدين رفيقباز، باز هم به آنها سفارش نقد ميدهند! خب، حالا واقعاً اين معادلات منطقي است؟
با خواندن ادامه خبر و براساس نوشتههاي ديگري که از يوسف در وبلاگش خواندهايم متوجه ميشويم که يوسف اشاره به «باند»هايي دارد که با برگزاري جايزه، با حمايت ناشران بزرگ و با استفاده از اهرم رسانهها، سليقهي خود را اعمال ميکنند. اگر خشونتي را که در اين ادعاها هست کنار بگذاريم، ميتوانيم از يوسف بپرسيم که اين روند چه اشکالي دارد؟ ميشود بپرسيم مگر در بقيه دنيا چنين نگاهي وجود ندارد؟ نه برادر من اين اسمش قبيله بازي نيست. اين اسمش فعاليتِ سالم مدني در نهادهاي مدني فرهنگي است. يک عده آدمِ سالم و صاحب ذوق و همفکر مثلاً دور هم جمع ميشوند و يک جايزه ادبي تاسيس ميکنند، سعي ميکنند در رسانهها تريبون پيدا کنند، از حمايت ناشراني بزرگ برخوردار شوند و سرجمع ايدهشان را تلقي شخصيشان را از ادبيات گسترش دهند. کجاي اين روند اشکال دارد؟ آيا هر جايزهاي موظف است تمام سليقهها را پوشش دهد؟ آيا هيچ جايزهاي ميتواند چنين ادعايي داشته باشد؟ آيا غير از اين است که توسل دستاويزي به جمعيتِ مجعولي به نام مردم، صرفاً شگردي براي حذفِ نظرات مخالف در پروسهاي غيردموکراتيک است؟ کجاي اين روند قبيلهاي و قومي است؟
جالب است که در ادامه عليخاني، خود تحليلي کاملاً قومي و قبيلهاي از جايزهي جلال ارائه ميکند. او ميگويد: «شخصيترين مسألهاي که مرا از دريافت اين جايزه خشنود کرد اين است که جلال طالقاني است و طالقان بخشي از ديلمستان بزرگ است و منطقه الموت زادگاه من نيز بخشي از اين خطه است و اين مسأله افتخار را صدچندان ميکند.»
اينکه يک نفر يک جايزهاي ادبي را به يک اسمِ جغرافيايي تقليل دهد، نگاهي قومي و قبيلهاي نيست؟ من هيچ حقي براي خودم قائل نيستم که از يوسف بپرسم چرا چنين نگاهي دارد و چرا از اين بابت خوشحال است. اما حق دارم از او بپرسم چرا وقتي از منتقدين دلخور است اينطور کيلويي آنها را متهم به رفتار قبيلهاي ميکند درحاليکه چند ثانيه بعد به خاطر اينکه جايزهاي متعلق به جلال آلاحمد طالقاني به او که طالقاني است تعلق گرفته؛ ابراز خوشحالي ميکند.
يادم است چند سال پيش يوسف عليخاني بارها و بارها از جوايز ادبي انتقاد ميکرد که چرا به رغم اينکه کتابِ محبوبش «دکتر نون زنش را از مصدق بيشتر دوست دارد» نوشتهي شهرام رحيميان در فهرست نهايي جايزهها بود، جايزهي اول را نگرفته است. اگر اشتباه نکنم آنها جايزه را دادند به کتابِ «همنوايي شبانه ارکستر چوبها» نوشتهي رضا قاسمي که به نظر من کتابِ بسيار بهتري بود. اما اين نظر من بود و داوران آن جايزه. يوسف، نظر ديگري داشت. همان موقع هم خيليها به يوسف گفتند اين اختلاف سليقه طبيعي است. اما يادم است که او باز هم اصرار ميکرد که آنها عمداً به رحيميان جايزه ندادند. اعتقاد داشت داوران، «باندي» عمل کردهاند. يوسف، در يک سال گذشته هم مثل خيليها چنين نظري را مطرح کرد. اين هم نظري است. اما تعجب ميکنم چطور در همين مصاحبه با فارس، يوسف گفته: «در تمام جايزهها من هرگز شاهد اين نبودم که کسي جايزه بگيرد و حرف و حديث پشت سرش نباشد. اين مسأله را ما در جايزههاي گلشيري، روزي روزگاري، منتقدين مطبوعات، تکا، اصفهان و ديگر محافل انتخاب کتاب ميبينيم. من از ديشب تا الان يک يادداشت خواندم که مضمونش عدم لياقت اين کتاب براي کسب اين عنوان بود و بيش از ۸۰ پيام هم دريافت کردم که تبريک گفتند.»
او در ادامه ميگويد: «من نميخواهم بگويم اين کتاب شايسته بوده است. اينجا سليقه داوران اين بوده و من به هر روي از اين مسأله خوشحالم. وقتي اژدهاکشان منتشر شد نقدهاي فراواني درباره آن نوشته شد.»
بسيار خوشحال خواهم شد اگر مطمئن شوم ديدگاه عليخاني در اين مورد تغيير کرده است. اما عجالتاً فکر ميکنم کار يوسف نيز مثل همهي ما مصداقِ اين ضربالمثل باشد که «ديگي که براي من نجوشد، ميخواهم سر سگ تويش بجوشد». چطور جايي که کتابِ منتخب جايزهاي مطابق ميل من نبود، ميگويم که «باندبازي» است، اما اگر جايزه را به من يا کتابِ مورد علاقهام دادند، آن را به سليقههاي متفاوت نسبت ميدهم و ميگويم طبيعي است؟
و بالاخره آقاي عليخاني ميگويد: «کاش در اين فرهنگ نقد به معناي اصيل وجود داشت. يعني کسي ميآمد و معايب و نکات مثبت يک کار را توأمان به نويسنده گوشزد ميکرد، در اين صورت نويسنده از اين نقدها در راستاي بهبود کارش استفاده ميکرد. از اين نقدهايي که روي اين کتاب نوشته شد من هيچ چيزي براي پيشبرد کارهاي بعديام نصيبم نشد. بايد بگويم کساني که ادعاي چند صدايي در ادبيات را ميکنند خودشان بلااستثنا تک صدايي هستند.»
اين چه تعريفي از نقد است. اين چه معياري است؟ يعني منتقد، نقد مينويسد تا به نويسنده کتاب کمک کند؟ چه کسي گفته که منتقد بايد به زعم يوسف، «معايب و نکات مثبت يک کار را توأمان به نويسنده گوشزد کند، در اين صورت نويسنده از اين نقدها در راستاي بهبود کارش استفاده کند»؟
منتقد، نويسنده است، هيچ تعهدي هم به نويسندهي کتابي که دربارهاش مينويسد، ندارد. اصلاً نقدِ سازنده يعني چه؟ اين کلمهي «سازنده» بيمعنيترين صفتي است که ميتوان به نقد داد. نقد نه سازنده است و نه غيرسازنده. نقد، نقد است، يک متن مستقل که قطعاً نويسندهاش هم در نظر دارد متني خلاقه بيافريند. کلمهي «سازنده» کلمهاي جعلي و غيرقابل استناد است که براي «جرزني» در بازي استفاده ميشود. يعني هر وقت منتقدي، کتابِ مرا نقد کرد و نقدش، باب طبع من نبود، نقد او را «غيرسازنده» مينامم. من نميدانم مرجعِ استنادِ اين کلمهي «سازنده» چيست. البته حتا برخي از اين افرادي که چنين اعتقادي دارند، به نيتخواني هم اشاره ميکنند. يعني از نظر آنها نيتِ منتقد که احتمالاً فقط براي آنها اثباتشدني است، در سازنده بودن يا سازنده نبودنِ نقد تاثيرگذار است. در حاليکه نويسنده نقد، پس از نوشتن، کارش تمام ميشود و ديگر وجود ندارد بلکه متن او موجوديت مييابد.
يوسف عليخاني منظورش را از سازنده بودن نقد، توضيح ميدهد و ميگويد: «از اين نقدهايي که روي اين کتاب نوشته شد من هيچ چيزي براي پيشبرد کارهاي بعديام نصيبم نشد. بايد بگويم کساني که ادعاي چند صدايي در ادبيات را ميکنند خودشان بلااستثنا تک صدايي هستند.»
اين چه معياري است که يوسف دارد؟ چه کسي گفته که نقد بايد «چيزي براي پيشبرد کارهاي بعدي» نويسنده کتاب داشته باشد؟ در کجاي دنيا براي نقد چنين تعريفي قائلند؟ چه مرجعي اين حق را براي خودش قائل است که تصميم بگيرد فلان نقد آيا براي نويسندهي کتاب مفيد بوده يا نه؟ اصلاً اين وظيفهي غيرادبي را چه کسي بر دوش منتقد گذاشته است؟
خيلي از دوستاني را ميشناسم که تا دلتان بخواهد از اين حرفها دربارهشان زده ميشود، اما کار خودشان را ميکنند. منتقد، هميشه کمتر محبوب است. بيانصافي است که با اين نوع اظهارنظرهاي کلي و غيرعلمي، عباراتي مجعول را به شخصيتشان نسبت دهيم.
«بعضي از دوستان ميگفتند كه اين جايزه دولتي است، چرا رفتي آن را گرفتي و من گفتم چرا نگيرم، كتاب من جايزه گرفته است نه يوسف عليخاني.»
«بايد بگويم کساني که ادعاي چند صدايي در ادبيات را ميکنند خودشان بلااستثنا تک صدايي هستند.»
من کتابِ «اژدهاکشان» را دوست ندارم و نقدي هم دربارهاش نوشتهام، اما خوشحالم که يوسف، يکي از برندگان جايزهي جلال آلاحمد شده است. دليلي هم ندارد که جايزه را نپذيرد. اما تعجب ميکنم که چرا يوسف با ادعاهايي غيرحرفهاي، به خواستِ خبرگزاري اصولگراي فارس که در پوشش اين جايزه سنگ تمام گذاشته، خواسته يا ناخواسته پاسخ داده و به نوعي ياريرسان تلاش رسانههاي دولتي براي اثبات مقبوليت سيستم سراپا غيرحرفهاي و سفارشي جايزهي ادبي جلال آلاحمد شده است.
همانطور که قبلاً گفتم بسيار خوشحالم که اين جايزه به يوسف تعلق گرفته و به نظر من دليلي هم ندارد، ۲۵ سکه طلا را قبول نکند. اما نان قرض دادن به جايزهاي که مرتضي سرهنگي، عباس سليمينمين، رسول جعفريان، راضيه تجار، عباسعلي وفايي، مجتبي رحماندوست و محمدرضا سرشار هيات علمياش باشند و داورانش پنهان بمانند، حداقل براي من قابل هضم نيست.
مهم اين نيست که آدم جايزهاش را از دولتيهايي چون صفارهرندي و رحيمپور ازغدي و محسن پرويزي بگيرد، دليلي ندارد که نگيرد. اما اين نوع، پاسخ دادن به درخواست براي تاييد جايزهاي پرحرف و حديث را شخصاً نميپسندم.
حالا برميگردم و پاراگراف اول متنم را دوباره مينويسم.
اين مصاحبهي يوسف عليخاني جداي از تناقضات فراواني که دارد، آينهي تمامنمايي از مشکلات اساسي جامعهي ادبي ايراني است. جامعهاي که سرشار از توهماتِ تاريخي، تمام مشکلاتش را به «دشمنان فرضي» نسبت ميدهد و از هر موفقيت، نه براي رسيدن به آرامش، بلکه براي انتقام از همان دشمنان فرضي خود استفاده ميکند.