لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
حذف پرگويي‌هاي راوي رمان برنده‌ي کتاب سال
تعداد كساني كه در دنيا بتوانند به زبان فارسي سخن بگويند يا بخوانند، كم است.
دسيسه‌هاي بزرگ‌ شکلک‌هاي کوچک
شما هم کتاب گرفتار داريد
رمان «امينادب» از موريس بلانشو منتشر مي‌شود
دو كتاب كودك اومبرتو اكو ترجمه شد
نامزد‌هاي جايزه‌ي شعر خبرنگاران معرفي شدند
ليتواني به تعداد درخت‌هايش شاعر دارد
ويراستاري تخصّصي
بيانيه ۹ سينماگر برجسته درباره خانه سينما
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
آخرين نوشته ها
چهارشنبه - ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱

مخاطب جدي گول آبِ گل آلود را نمي‌خورد

شايد نزديک به يک سال طول کشيد تا بتوانيم اين گفت و گو را انجام بدهيم. دليلش اين بود که فکر کرديم موضوع آن‌قدر جدي هست که بايد سر فرصت درباره‌اش حرف بزنيم. محمد شمس لنگرودي که در چند سال اخير، فعاليتش در شعر پررنگ‌تر از هر زمان ديگري شده، برخلاف ان‌چه تصور مي شود، مخالف شعر دشوار نيست. او حتا اعتقاد ندارد که شعر سهل و ممتنع، معناي مشخصي دارد، برعکس به گفته او شعر مورد پسند او، شعري است که معاني بسيار زيادي دارد. يعني او با آن‌چه مخالفانش درباره شعر مي‌گويند، مخالف نيست، اما نکته‌ي جاي بحث اين است که آن ويژگي‌هاي محل توافق، در چه نوع شعري متجلي مي‌شود. با او درباره‌ي دهه‌بندي شعر در ايران، ساده نويسي در شعر و شعرهاي عاشقانه گفت و گو کردم.

آقاي لنگرودي اخيراً اين ميل خيلي وجود داشته که ادبيات دهه‌ي هشتاد را تعريف کنند و جالب است که چه در زمينه‌ي داستان و چه در زمينه‌ي شعر مي‌گويند که ما دچار افت و ميان‌مايگي شده‌ايم، اين‌که معيارهاي‌مان در شعر پايين آمده. اول اين‌که اصلاً با اين نوع دهه‌بندي موافق هستيد؟ و اين‌که در مورد شعر دهه‌ي هشتاد چنين اعتقادي داريد؟
من الان و بعد، هر چه که صحبت مي‌کنم در جواب کسي نيست، به شما پاسخ مي دهم. در مورد دهه‌‌بندي عرض كنم كه  آقاي حقوقي بنا به ضرورتي اين کار را کرده بود كه غلط جا افتاد. دهه‌بندي او اين بوده که مي‌خواسته ببيند که مثلاً در سال‌هاي سي، در اين ده سال، چه اتفاقاتي در شعر افتاده، نه اين‌که کيفيت شعر چه‌طور بوده؟ مثلاً مي خواست ببيند شاملو در اين ده سال چه کار کرده؟ ايکس در سال‌هاي دهه‌ي چهل چه کرده. منتها اين بعداً به غلط جا افتاد. آن چيزي که به شعر دهه‌ي چهل معروف است در واقع شعر شاعراني بود که از سال‌هاي بيست کارشان را شروع کرده بودند و ارتقاي شعرشان از سال‌هاي ۳۴-۳۳ بود تا ۴۷-۴۶. كه بعد از سال‌هاي ۴۷-۴۶، به ويژه از ۴۷ به بعد هم همه افت کردند، به دلايلي که الان محل بحث‌اش نيست. بنابراين اين دهه بندي از آن جا آمده و به غلط جا افتاده. با اين توضيح من اعتقادي به اين دهه‌بندي‌ها ندارم که دهه‌ي ۶۰ چه طور بود، دهه‌ي ۷۰ چه‌طور بود يا دهه‌ي ۸۰ چه‌طور است؟ اما منظورشان را مي‌فهمم . منظورشان اين است که شعر در سال‌هاي اخير‌ چه‌طور است، اين بحث ديگري است. شعر به نظر من همان‌طور که گفتم از سال‌هاي ۴۸-۴۷ دچار افت شد و اين ادامه داشت تا همين چند سال پيش و الان دارد از بحران خارج مي شود. بالاخره ما بايد بپذيريم که ۷۵ ميليون نفر جمعيت همه كه ابله نيستند، يک ميليوني هم هستند كه چيزي از شعر خوب ‌بفهمند. شعر در آن سال‌هاي بحران شعر همان اندک مخاطبش را هم  از دست داده بود. براي همين شعر دوستان مرتب رجوع مي‌کردند به شعر شاعران تثبيت شده. به نظر من از اواخر دهه‌ي ۶۰ به ويژه در سال‌هاي ۷۰ در شعر عصياني زيبائي شناختي به ضرورت صورت گرفت که به گمان من معيارهاي پيشين شعر را زير و رو کرد و مفيد واقع شد. راست اين است كه معيارهاي زيبائي شناختي پيشين ديگر پاسخگو نبود و بايد دگرگون مي شد. شاعران اين سالها  نکاتي را مطرح کردند كه راهگشا بود؛ اين‌که آيا شعري را دوباره بنيان گذاشتند يا نه بحث ديگري است. اما به مرور عصيان فروكش كرد چون از درونش پاسخ‌ لازم  پيدا نشد،‌ اما متعاقب همان حركت شعر به سمتي رفت که مخاطب پيدا کرد و بحران شعر تا حدودي حل شد. و شعر مخاطب و جايگاهش را پيدا کرد. مگر اين که بپذيريم نه، همين مخاطب تازه اندك همه احمقند و از عوامند . واقعيت اين است كه پنج هزار نفر مخاطب در جمعيتي ۷۵ ميليون نفري شوخي است. اما همين پنج يا ده هزار نفر شعرخوان جدي دوباره روي آوردند به شعر. جمع‌بندي من اين است که شعر در اين سال‌هاي اخير نه اين‌که افت نکرده - داستان هم همين‌طور منتها من وارد حوزه‌ي داستان نمي‌شوم- بلکه مخاطبش را پيدا کرده و دارد تلاش مي‌کند که به جايگاه سالمي برسد. يعني چه؟ يعني هم  بتواند مرجع زيبائي شناختي اهل فن شود و هم مورد توجه مخاطب عام شعر قرار گيرد. همان طور كه شاملو و فروغ و سپهري به آن دست پيدا كردند.  شعر به نظر من در اين‌سال‌ها رو به اعتلا داشت.

معمولاً مي‌گويند که تفکر شما - شما به هر حال اگر خودتان هم نخواهيد بپذيريد در بيرون، نماد يک تفکر هستيد - اين اعتقاد وجود دارد که اين تفکر در مقابل تفکر آن عصيان دهه‌ي هفتاد است. اماحالا آن‌چه من از حرف‌هاي شما فهميدم، اصلاً آين‌طور نيست و شما چنين اتفاقي را خيلي ضرورت دانستيد. اما کلمه‌ي «درست» که اشاره کرديد، آيا شعر مسير درست دارد؟ مقصد درست دارد؟ يعني يک مقصد  خاصي دارد؟
منظورتان کل شعر است يا شعري که الان جريان دارد؟

نه، شعري که الان جريان دارد.

الان دو تا جريان بزرگ در شعر هست که دو تا نام دارد. يکي که اصطلاحاً به آن مي‌گويند شعر ساده يا به گمان من شعر سهل و ممتنع. يک شعر ديگري که من نمي‌دانم چه اسمي بگذاريم، مثلاً بگوييم شعر دشوار، شعر پيچيده يا مصنوع، هر اسمي مي‌خواهيد بگذاريد مساله‌اي نيست. نوعي شعر که با مخاطب بيشتري تماس مي‌گيرد و نوعي شعر که با مخاطب کمتر؛ و گويا قرار است مورد قبول  متخصصان شعر و تجربه‌گرايان شعر گيرد. براي هر دو تا جريان شعر دو تا آسيب وجود دارد. آسيب در جريان شعر سهل و ممتنع اين است که به روزمرگي دچار شود، به انشاء‌نويسي مبتلا شود، به روزنامه‌نويسي و خبرنگاري دچار شود‌. و آسيبي که در شعر دشوار - اصطلاحاً مي‌گويم حالا اين را علم نکنند، هر کس هر اسمي که مي‌خواهد بگذارد - وجود دارد اين است که اگر معيارهاي خودش را پيدا نکند، از پيچيدگي به هذيان تبديل ‌شود.
‌بنابراين به گمان من شعر خوب شعري است که يک ترکيب والا از هر دو تاي اين‌ها   باشد. يعني درحالي‌که مخاطب عام شعري را مي‌خواند و لذت مي‌برد و شعر به نيازهاي قلبي و عاطفي و زيبايي‌شناختي‌اش پاسخ مي‌دهد، در عين حال طوري نباشد که همه‌ي پيچ و مهره‌هايش به سادگي بريزند زمين. شعر دقيق و فرمالي باشد. من اين نوع شعرها را مي‌گويم شعر متعالي. اگرچه اعتقادي ندارم که شعر نهايتي دارد، هيچ زيبايي نهايت ندارد. اما تکامل و تعالي وجود دارد. من خودم اين نوع شعرها را هم در شعر ايران و هم در شعر جهان، شعرهاي متعالي مي‌دانم. حالا براي اين که از ايران کمتر مثال بزنيم، در شعر جهان مثلاً لورکا شعرهايي دارد که بسياري از قسمت‌هايش مطلقاً قابل فهم نيست، فقط موسيقي است‌. مثل شعر «شاعري در نيويورک»، بعضي از قسمت‌هايش فقط رقص کلمه است. اما همين را مردم مي‌خوانند و با آن مي‌رقصند بدون اين که بدانند منظور لورکا چيست؟ اگر دنبال شعريم، شعر اين است. ما اين نمونه‌ها را در ايران در شعر گذشته، در مولانا و در حافظ يا نظامي داريم. فرق نظامي با خاقاني در چيست؟ خاقاني شعر مي‌گويد براي اين که استادي خودش را به رخ استادان دانشگاه بکشاند؛ براي مردم نيست، مردم هيچ نياز عاطفي به آن ندارند، به خواسته‌هاي قلبي مردم پاسخ نمي‌دهد. مردم هم حرفش را نمي‌زنند. در کتابخانه‌هاي‌شان، اگر پسر يا دخترشان خريده باشد، محترم نگهداري‌اش مي‌کنند. اما نظامي را در خلوت خودشان مي‌خوانند. در حالي‌که نظامي را خب من به دقت پيش پدرم خوانده‌‌ام، بسياري از ترکيبات و عباراتش اصلاً مفهوم نيست؛ يک دليلش اين بود که نظامي اصلاً فارسي زبان نبود، آذري زبان بود. اما فقط اين نبود. حالا به هر دليلي بود اهميت شعر او در اين است که خيلي از قسمت‌هايش بدون اين‌که فهميده شود، حس مي شود و لذت‌آور است. يعني هنر اصيل، هنري است که دانستني است و گفتني نيست، لازم نيست فهميده شود، اما لازم است که حس شود. نمونه‌ي عالي‌اش موسيقي است. اين را من نمي‌گويم، شوپن‌ هاور مي‌گويد‌ که شعر بايد به موسيقي برسد. واقعاً بايد به موسيقي برسد. بنابراين اين‌که ما بگوييم مفهوم در شعر اصل است، اصلاً چنين چيزي نيست. يا بگوييم شکل اصل است، اصلاً چنين چيزي نيست. اين دو تا بايد با هم تلفيق شوند و ترکيب شوند، و کيفيتي به وجود بيايد که مخاطب نفهمد، اما حس کند فهميده و لذت ببرد. من صد بار اين را مثال زدم. خب مردم با حافظ فال مي‌گيرند. اما ما خودمان که متخصص اين امر هستيم، آيا واقعاً دقائق آن را مي‌فهميم. واقعيت اين است که نمي‌فهميم. ببينيد مثلاً مي‌گويد:
معاشران گره از زلف يار باز کنيد/ شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد...  ظاهراً همه مي‌فهميم. اما آقاي مجتبي مينوي آمده نکته‌اي درست و اساسي مطرح کرده. مي‌گويد شب‌هاي زمستان قصه مي‌گفتند كه شب را کوتاه کنند. حافظ پس براي چي گفته شبي خوش است بدين قصه‌اش دراز کنيد. خب يک اشکالي بايد در کار باشد. مجتبي مينوي مي‌گفت احتمالاً بايد باشد «شبي خوش است بدين وصله‌اش دراز کنيد»، يعني اين شب (گيسو) را به آن شب پيوند بزنيد که شب دراز شود. اما کسي‌ توجه به اين قضيه ندارد که، مهم اين است که کيفيت شعر حافظ طوري است که مخاطب مجاب مي‌شود و لذت مي‌برد از آن. نمونه‌هاي زيادي هست. يک شعري هست مي‌گويد: «در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند/ آن‌چه استاد ازل گفت بگو مي‌گويم». مردم و متخصصان هم سرشان را تکان مي‌دهند و لذت هم مي‌برند. اما به نظر من شعر به اين صورت غلط است. در قديم براي اين‌که کسي به طوطي سخن گفتن ياد بدهد، طوطي را جلوي آينه نگه مي‌داشت و خود طرف پشت آينه مي‌ماند. پس اين نمي‌تواند بگويد در پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند، طوطي جلوي آينه بود. ‌بنابراين به نظر من بايد بگويد از پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند. يعني يکي از پس آينه مرا طوطي صفت جلو آئينه نگه داشته. هيچ نسخه‌اي هم نداريم که بگويد از پس آينه طوطي صفتم داشته‌اند. اما با همه‌ي اين اوصاف ما مي‌خوانيم و لذت مي‌بريم. براي اين‌که يک تصوري از معنا دست‌کم در آن هست. ببين شعر نثر نيست که به ما خبر بدهد. شعر، شعر است. شعر اساساً در ذاتش خبر نمي‌دهد، گزاره‌هاي خبري ترکيب شده را قرار است به‌طور استعاري به ما ارايه بدهد. ‌اين‌که من مي‌گويم شعر دارد به کيفيت متعالي خودش نزديک مي‌شود، اين است‌ و آن‌که شما مي‌گوييد نام من به هر حال با نوعي از شعر گره خورده، من اين نوع شعر مدنظرم است. حالا امکان دارد کسي نوشته باشد که شمس خودش را با حافظ مقايسه مي‌کند. من که خودم را با حافظ مقايسه نمي‌کنم. من مي‌گويم سمت‌گيري من اين است، حالا تو امکان دارد بگويي آقا، شعر تو اين‌جوري نيست. من مي‌گويم چشم من قبول مي‌کنم. شعر من اين‌جوري نيست، اما هيچ ربطي به مساله‌اي که من مطرح مي‌کنم ندارد.

البته نکته‌اي که خيلي رويش تاکيد دارند، همين قضيه‌ي ساده‌نويسي است که شما هم اشاره کرديد. اين اعتقاد وجود دارد که اين ساده‌نويسي اخيراً در بسياري موارد به ساده‌انديشي يا ساده‌انگاري تعبير شده. همان‌طوري که در همان دهه‌ي ۷۰ همان شعر دشوار در شعرهاي عده‌ي زيادي به هذيان تبديل شده بود. آيا فکر مي‌کنيد اين دليل که بعضي‌ وقت‌ها اين‌طوري شده چه در آن مورد و چه در اين مورد، مي‌تواند اصل قضيه را زير سوال ببرد که ساده‌نويسي يا دشوارنويسي بد است؟
مطلقاً اين‌طور نيست.

کما‌اين‌که شعر تي‌اس اليوت هم شعر دشواري است.
الان مي‌خواستم مثال بزنم. ببين آبي که از چشمه در مي‌آيد، هيچ قصدي ندارد، اگر دورش خار در مي‌آيد يا اطرافش لجن مي شود، اين ديگر ربطي به چشمه ندارد. هر کاري شما بکنيد تبعاتي دارد. آب هم که بخوريد ممکن است در گلويتان گير کند. هر حرکتي تبعاتي دارد. ‌بيش از اين‌که بحث تبعات باشد، بحث خود جوهر قضيه است. وگرنه به قول شما ما شعر دشوار خيلي خوب هم داريم. مالارمه معروف بود به شاعر شاعران. نه براي اين‌که شاعر خيلي خوبي است، براي اين که شاعران مي‌فهميدند او چه مي‌گويد. شاعران از او بهره مي‌گرفتند. در ايران نيما يوشيج شاعر شاعران است، يعني شاعران از او تغذيه مي‌کنند. براي مردم قابل فهم نيست. آيا اين دليل ضعف نيماست؟ مطلقاً اين نيست. اما يک نکته هست، نکته اين است که مکانيزم شعر درست را هم در مالارمه مي‌شود پيدا کرد هم در نيما. مکانيزم شعر درست را در شعر «دريايي‌ها»ي يدالله رويايي هم مي‌شود پيدا کرد. در پاره‌اي از شعرهاي دشواري که در ايران است هم مي‌شود پيدا کرد. اما آيا در همه شعرهاي دشواري كه منتشر مي شود آيا اين مكانيسم درست وجود دارد؟ من تصور نمي كنم. مشكل از اين نقطه شروع مي شود. مخاطب جدي گول آبِ گل آلود را نمي‌خورد. همانطور كه هيچ نثر خبري را نمي شود به جاي شعر به او تحويل داد.

بله دقيقاً. اما گاهي اين ساد‌ه‌نويسي در مقابل عبارتي گذاشته مي‌شود به نام «شعر متفاوت». من يک‌بار مقاله‌اي در اين مورد نوشته بودم که در آن اشاره کردم به اين‌که مي‌گويند شعر خوب، شعر متفاوت باشد، به نوعي نقض غرض است. چون کلاً شعر، متفاوت است. يعني حافظ هم متفاوت گفته که شده شاعر، اگر قرار بود متفاوت نگويد که ديگر شاعر نبود. اما عده‌اي مي‌گويند شعري که ساده نوشته مي‌شود، شعر متفاوت نيست، شعر دم‌دستي است. نظر شما در اين مورد چيست؟
عرض كردم من قصد پاسخ گفتن به هر كسي را ندارم، عده‌اي گوش ندارند فقط گلو و زبانند. طرف صحبتم شمائيد. با اين همه مسلماً پاره‌اي از شعرها همان‌طوري است که آن‌ها مي‌گويند، يعني نثر است، خبر است، آن تفاوتي که صحبتش هست، در آن وجود ندارد. و اين حرف شما درست است که شعر لازم نيست متفاوت باشد، در ذات خودش متفاوت است، اگر نباشد که خبر مي‌شود. اما همه آن‌هايي كه به حرف درستي متوسل مي‌شوند، نتايج درستي نمي‌گيرند. متاسفانه براي اثبات حضور، مقدار زيادي پيشداوري‌ هميشه موجود است. وگرنه اين‌ها اگر کنار گذاشته شود، به گمان من مسايل روشن است. متفاوت يعني اين‌که مثلاً آقاي حافظ مي‌آيد مي‌گويد: «گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند‌/ جرمش اين بود که اسرار هويدا مي‌کرد» مردم همه فکر مي‌کنند که فهميدند و فکر مي‌کنند که حافظ مي گويد جرم آن کسي که بالاي دار رفته، اين بوده که اسرار را هويدا مي‌کرد. اما آيا اگر از حوزه‌ي شعر وارد آن شويم، شعر دارد اين را مي‌گويد؟ نه اصلاً. چرا؟  براي اين كه وقتي مي گويد "گفت آن يار"، اين "گفت" به كي برمي‌گردد؟ فالش كيست؟ آيا کسي گفت آن يار، يا آن يار گفت. "گفت آن يار کزو گشت سر دار بلند"؛ اين نمي‌گويد که سرش بالاي دار رفت، بلكه مي گويد دار از او سربلند شد. ببين. در همين يک مصراع بازي‌هاي زباني متعدد را مي بينيد! ‌‌متفاوت‌نويسي نه اين‌که وارد حوزه‌اي شدن که هيچ معلوم نيست يعني چه؟
بعد آن زيرکي حافظ است که مصراع دوم را يک‌جوري پيش مي‌برد که همه تصور مي‌کنند قضيه روشن است ديگر. اين تفاوت در زبان حافظ باعث شده که جلو بزند از سلمان ساوجي، از خواجوي کرماني، از ناصر بخارايي که شعرهاشان ظاهراً همه مثل هم است. اما شما دقت مي‌کنيد مي‌بينيد که اين نکته ‌ در آن‌ها نيست. اين حرف در آن‌ها هست، اين رويکرد زيبايي‌شناختي در آن‌ها هست. اما اين بازي هاي خيره كننده زباني تا اين حد در آنها نيست. چرا مي‌گويند اين‌ها شبيه هم هستند؟ براي اين‌که هم اين حرف‌ها در آن‌ها هست، هم اين رويکرد زيبايي‌شناسي؛ منتها اين رندي‌هاي زباني يا اصطلاحاً بازي‌هاي زباني که در حافظ هست در آن‌ها نيست. بعد اين مي‌شود حافظ.‌ وگرنه موضوع، خودش که مهم نيست اين موضوع که هست، هزارسال است همه دارند از يک موضوع مي‌گويند.

اشاره کرديد به معنا؛ معمولاً کساني که اين نوع نگاه را دارند روي يک چيز هميشه تاکيد مي‌کنند اين که شعر نهايت معنايش در اين است که بي‌معنا شود. استناد هم مي‌کنند به فلاسفه پست مدرن؛ ژاک دريدا و ليوتار و امثالهم که نهايت معناي شعر اين است که آن‌قدر تاويل‌هايش زياد شود که تاويل‌ناپذير شود. آيا اصلاً اين حرف منافاتي دارد با شعر ساده‌نويسي. نظر خود من اين است هر کلامي نهايت معنا را، اگر آن تعريف بي‌معنايي باشد، هر کلامي در زمان‌ها و مکان‌هاي مختلف معاني متفاوت دارد. شما بين آن تفکر و شعر ساده‌نويسي، شعر سهل و ممتنع - همان عبارتي که اشاره کرديد - منافاتي مي‌بينيد‌؟
من اتفاقاً بايد بگويم آن حرفي که آن‌ها مي‌زنند درست است. منتها آن اتفاق در شعر سهل و ممتنع مي‌افتد، نه شعري که اصلاً معني ندارد. شعر سهل و ممتنع يعني از بس معني در آن به قول قدما مضمراست ‌که شما نمي‌توانيد به يك معناي قطعي دست پيدا كنيد. مثل همين شعر حافظ که مثال زدم. شما نمي‌توانيد متوسل شويد به يک معنا و بگوييد منظورش اين است. يکي ديگر مي‌تواند با دقت تمام بگويد نه منظورش اين است. اتفاقاً اين حرف درست است، منتها ترجمه‌اش به شعر بي‌معنا غلط است. بايد بشود شعر معناناپذير. معنا نمي‌پذيرد از بس كه معنا دارد. شما نمي‌توانيد يک معنا را به آن تحميل کنيد. در عين حال من بگويم که اين بحث شعر متعالي است نه هر شعري که گفته مي‌شود. مگر آقاي حافظ هر چه شعر گفته در اين مقام است؟ سعدي مگر هر چه شعر گفته در اين مقام است؟ يا نظامي هر چه شعر گفته در اين مقام است؟ نه، اين‌ها کساني هستند که به آن مقام دست پيدا کرده‌اند. اتفاقاً اين نکته‌اي که پست‌مدرن‌ها مي‌گويند بسيار درست است و لازم هم نبود پست‌مدرن‌ها بگويند. اصلاً اساس و ذات شعر و هنر همين است. منتها اين‌ها دارند توضيح مي‌دهند و درست هم دارند توضيح مي‌دهند‌ و فقط در شعر هم نيست. چرا لبخند موناليزا اين قدر مطرح است؟ به همين دليل سهل و ممتنع بودن. براي اين که يکي فکر مي‌کند که آيا او حامله است كه خوشحال است؟ چون خوشحالي هم در چهره‌اش است. يکي مي‌گويد مغموم است؟ آن هم هست. يکي مي‌گويد مغبون است؟ آن هم هست. شما نمي‌توانيد بگوييد نه اين هست، آن مي‌شود. بنابراين بحث اين نيست که آن تعريف درست است يا نه؟ من هنوز هم فکر مي‌کنم بهترين تعريف را همان عين‌القضات گفته، شما هم مي‌دانيد و خيلي‌ها هم مي‌دانند و اين پست‌مدرن‌ها هم  يک‌جور حرف‌شان ناظر بر همان است: «اي شاعر، شعر را آيينه دان، که آينه را خود معنايي نباشد.» ببين هر کس در آيينه خودش را مي‌بيند، خود آيينه که معنا ندارد، و بعد آيينه اگر محدب باشد، يک تصوير را يكطور نشان مي‌دهد، مقعر باشد يک طور ديگر نشان مي‌دهد، ساخت چين باشد يک‌جور ديگر نشان مي‌دهد (‌خنده) اما به هر حال خودش معنا ندارد. در رابطه با شماست که معنا پيدا مي‌کند.

البته آقاي لنگرودي شما يک ويژگي‌ داشته‌ايد؛ آن هم اين بوده که تاريخ تحليلي شعر نو را نوشته‌ايد. يعني کار خيلي سترگي که ماندگار هم هست. بعضي‌ها انتقاداتي ‌به آن دارند که خب در مورد هر کاري ممکن است انتقادي هم درست يا غلط وجود داشته باشد. اما من فکر مي‌کنم يکي از دلايلي که مي‌تواند به اين تفکر دامن زده باشد و اين سوء‌برداشت‌ها به وجود بيايد، تن زدن شما از صحبت‌کردن در مورد اين نوع شعر امروز است. شما خيلي کم حرف مي‌زنيد در مورد آن شعري که خودتان صحبت مي‌کنيد. و من فکر مي‌کنم که اين ‌يک آفتي به وجود آورده که کساني که اين نوع شعر را مي‌پسندند، شايد آن چيزهايي را که شما از آن  شعر مي‌دانيد را نمي‌دانند و نهايتاٌ منجر به اين مي‌شود که شعرهاي خبري به دست مي‌آيد. فکر نمي‌کنيد اين خلاء وجود دارد؟
نه، من همان‌طوري که الان فکر کنم مسايل را دارم توضيح مي‌دهم‌  توضيح داده‌ام. ولي چون خيلي اهل حاشيه نيستم، و يک عده حضورشان را در حواشي جنجال پيدا مي‌کنند به نظر مي رسد ساكتم.  خب البته الان دارم با وسعت بيشتري آراي خودم را بيان مي‌کنم. پيش‌تر هم به‌طور پراکنده و به تفاريق نيازهايي که پيش آمده بود، اين‌ها را گفته ام. بعد هم يک چيزي به شما بگويم، هم آن‌هايي که قرار است شعر خبري بگويند کارشان را خواهند کرد و هم آن‌هايي که قرار است عليه اين جريان حرف بزنند حرف‌شان را خواهند زد. اين‌ها طبيعي است. من به تجربه دريافتم که من بايد کار خودم را بکنم. من اين را از نيما ياد گرفتم؛ من به راه خود بايد بروم‌‌، کس نخواهد داشت تيمار مرا، آن که مي‌دارد تيمار مرا، کار من است.. بنابراين جايي که ضرورت داشته باشد، مثل الان، من ماجرا را شرح مي‌دهم. اما دوباره تکرار مي‌کنم که هم همان نوع شعرهاي خبري گفته خواهد شد و هم عليه شعر سهل ممتنع حرف زده خواهد شد.

چرا در ايران جريان‌هاي ادبي در مقابل همديگر و عليه همديگر قرار مي‌گيرند؟ ما اين را مثلاً در ادبيات داستاني هم داريم مي‌گويند داستان‌نويس‌هايي که شاگرد آقاي براهني بودند و داستان‌نويس‌هايي که شاگرد آقاي گلشيري بودند. جالب هم اين جاست که اين دو بزرگوار هم اصلاً همديگر را نويسنده نمي‌دانستند. چرا اين‌قدر در مقابل همديگر قرار دارند؟ اين شايد در دنيا هم وجود داشته باشد، ولي معمول نيست.
همه جاي دنيا همينطورست. منتها آن جاها يك انصافي هم در ميان است. ببينيد همين روبرتو بلانيو عاشق بورخس است و هر کسي در حوزه‌ي کار بورخس باشد او را دوست دارد. هر کسي نباشد به او توهين مي‌کند. روشن است چرا توهين مي‌کند. براي اين‌که يک جواني آمده با انرژي تمام دارد کار مي‌کند مي‌بيند يک‌ سدي مثل ايزابل آلنده جلويش است. اين از روي خشم و عصبانيت و پرخاش سعي مي‌کند با کلنگ اول اين خانه را خراب کند شايد بتواند از او عبور کند. اين طبيعي است، بنابراين توهين مي‌کند به ايزابل آلنده. او هم مي‌گويد تو يک کرم خاکي بيش نيستي. بورخس به نرودا مي‌گفت اين کله‌اش از سنگ و نمي‌دانم چي چي است، منجمد شده، او هم مي‌گفت تو يک تک‌ياخته‌اي در قرون گذشته هستي. اما موضوع اين است كه در آنجا انصافي هم در ميان است و منكر اهميت هم نيستند. و هر دو واقعاً نظرشان را مي‌گويند، و از دو تا زاويه‌ي متضاد زيبايي‌شناسي حرف مي‌زنند. تا اين‌جاهاش طبيعي است. لورکا به بورخس مي‌گفت تو پينوکيو هستي. چون بورخس به هر حال طرفدار نظام آمريکا بود‌. اما در آن‌جاها چون فضا باز است، بالاخره کار به مرور خودش را نشان مي‌دهد. نشان مي‌دهد که بورخس جايگاهش کجاست؟ لورکا جايگاهش کجاست؟ ايزابل آلنده کجاست؟ بعد اين بحث و دعوا ديگر تمام مي‌شود. آنها حين دعوا در عين حال جايگاهشان را مي شناسند. بورخس يک ماجرايي تعريف مي‌کند كه خيلي بامزه است. خود بورخس مي‌دانست ‌که نوشته اش براي عموم نيست، ديگر دعوايي نداشته با بقيه که شما چرا براي عموم مي‌نويسيد. مي‌گويد که من در کتابخانه‌ي در بوئنس‌آيرس کار مي‌کردم، و در حالي كه در تمام مجامع آکادميک، شناخته شده بودم و در دايره‌المعارف‌ها اسم من آمده بود اما همكارهاي اداريم مرا نمي شناختند. يک روز يکي از همکارهاي من آمد گفت که بورخس تو اسم کوچکت چيست؟ گفتم فلان. گفت کجا دنيا آمدي؟ گفتم فلان شهر. گفت عجيب است. گفتم چي عجيب است؟ گفت تاريخ تولدت کي است؟ گفتم فلان. گفت عجيب است، خيلي عجيب است. گفتم چي؟ گفت يک آدمي در اين دايره‌المعارف هست تمام مشخصات تو را دارد. خب اين را بورخس با بامزگي تعريف مي‌کند. براي اين‌که اصلاً در برنامه‌ي بورخس نيست که براي همکار اداري‌اش بنويسد. او براي يک عده‌ي خاصي مي‌نويسد، مخاطبانش آن‌ها هستند، ديالوگش هم با آن‌هاست. اين چيزي است که اين‌جا فهميده نمي‌شود. دوست عزيز، تو داري براي مخاطب خاصي مي‌نويسي، چرا ناراحتي يک عده‌ي ديگري يک شعر ديگري را مي‌خوانند.

اما اين‌جا بحث ارزش‌گذاري پيش کشيده مي‌شود و اين‌که شعر دشوار، شعر مطلوب و خاص و ارزشمند است. اما اين نوع شعر را در نهايت ما بايد به عنوان شعر عامه‌پسند و شعري که با مخاطب ارتباط برقرار مي‌کند بپذيريم. اين تعريف هم فکر مي‌کنم که شايد تعريف خيلي درستي نباشد.
اشکال از همين جا پيش مي آيد که گفتيد. از اين‌جا پيش مي‌آيد که آقا تو براي يک عده‌ي خاصي مي‌نويسي. خب آن يک عده‌ي خاص هم بايد تو را تاييد کنند، تو حواست بايد پيش آن‌ها باشد. تو حواست چرا پيش بقيه است که شعر ديگري را مي‌خوانند. يک بار من اين قضيه را با آقاي دکتر علي‌محمد حق‌شناس مطرح کردم. گفتم اين قضيه جالب است چرا اين طوري است؟ شما که مي‌گويي ما خواننده نمي‌خواهيم، مخاطب ما معدود است، پس چرا ناراحتي يک عده‌ي ديگر مخاطب دارند، علتش چيست؟ دکتر حق‌شناس يک حرف بامزه‌اي زد. گفت يکي زير درخت سيب بود داشت گريه مي‌کرد. يکي رسيد گفت چرا گريه مي‌کني؟ گفت که فلاني بالاي درخت است دارد سيب مي‌خورد. اين يکي گفت ناراحتي ندارد بيا پاي تو را بگيرم تو هم برو بالا سيب بخور. گفت نه او را بياور پايين. مساله اين است که يکي را مي‌خواهند بياورند پايين. تو به ديگري چه کار داري؟ تو بورخسي، مخاطب خودت را پيدا کن و فکر نکن همه احمق هستند، ، اگر کارت اصيل باشد مخاطب‌ات پيدا مي‌شود. بورخس در سطح جهان مخاطبش را پيدا کرده. اندک شمارند  اما پيدا شده است.

شما جزو بسيار معدود شاعراني از اين جريان هستيد که  من در حرف‌هاي شما نسبت به آن نوع شعر احترام ديدم و آن نوع شعر را حالا ‌ شعر دانستيد، اما خيلي از دوستان شما، کساني که زيرمجموعه‌ي فکري شما در بيرون قلمداد مي‌شوند معمولا اين را گفته‌اند که آقا اين‌ها آمدند ‌شعر دهه‌ي هفتاد ‌‌شعر را خراب و داغان کرده‌اند. ما حالا آمديم شعر را درست کرديم، اين نگاه وجود دارد. منتها من در کلام شما اصلاً اين حمله به آن نوع شعر گفتن را نديدم.
آخر در سطح جهان هم همين‌طور است. شما که خوشبختانه با شعر دنيا آشنا هستيد. مثلاً هس در آمريکا دارد شعر مي‌گويد و مخاطبان خودش را هم دارد و مردم هم اصلاً نمي‌خوانند. آيا شاعر بدي است؟ شما مگر مي‌توانيد بگوييد هس شاعر بدي است؟ براي اين‌که شما شعرش را مي‌خوانيد و مي‌بينيد همه چيزش سر جاي خودش است و شمايي که کارتان شعر است، شما را منقلب مي‌کند. منتها بحث اين است که آن شعر مورد علاقه و مورد سمت‌گيري من نيست. يا مثلاً مالارمه را که مثال مي‌زنيم. شما مگر مي‌توانيد مالارمه را يا  نيما را ناديده بگيريد؟ مگر نيما شاعر مردم است؟ دل و جگر فروشي نيما هم داريم، مگر اين‌ها نيما مي‌فهمند؟

حتا خيلي از شاعرهاي ما هم نيما نمي‌خوانند.
نمي‌خوانند، و مساله اين است که متاسفانه يک عده‌اي با پيشداوري وارد قضيه مي‌شوند. قضيه روشن است. من در تاريخ تحليلي شعر نو اولين کسي هستم که به وضوح از هوشنگ ايراني حمايت مي‌کنم. بعد همين‌هايي که مخالفت مي‌کنند با اين نوع شعري که مورد علاقه‌ي من است، از آن تعريف مي‌کنند عليه من. خب من بودم که به شما آموختم او شاعر بزرگي است. مساله پيشداوري‌هاست. کتاب هست ديگر، سند موجود است که در اين کتاب من آقاي هوشنگ ايراني را از زير غبار درآوردم، غبارزدايي کردم، پاک کردم. قبل از آن ببينيد چند سال بود که صحبتش نبود. بعد هم خب درباره‌اش نوشته‌اند. خيلي هم عالي است، من هم همين را مي‌خواستم. مجموعه‌هايش را درآوردند، اما در نقد من! خب من که به شما ياد دادم او خوب است. به سبب همين روحيه حقير شان است كه پاسخ شان را نمي دهم.

اين بيشتر فکر مي‌کنم برمي‌گردد به شخصي کردن ماجرا.
‌بله مساله شخصي كردن است. مثلاً آقايي هست که با خداي خودش پيمان بسته که من عطسه هم بکنم ايشان رد کند. خب لابد از كارش لذت مي‌برد و زندگي‌اش معنا پيدا مي‌کند. خيلي خوب است که من مي‌توانم به زندگي يکي معنا بدهم. وگرنه مگر شما مي‌توانيد به قول خودتان اليوت و برشت را که شاعر دو جريان مختلف هم هستند،‌ رد کنيد. شما فقط مي‌توانيد بگوييد که آقا معيارهاي من به اين نزديک‌تر است، به‌طوري‌که معيار من به برشت خيلي نزديک‌تر است. من فضا و زبان اليوت را دوست ندارم. جهان‌بيني‌اش را دوست ندارم. آيا اين به اين معني است که من او را انکار کنم؟ اصلاً جاي انکار مگر وجود دارد؟ او کسي است که ما از او آموختيم. من شعر از او آموخته‌ام. نه تنها تئوري آموخته‌ام، بلکه شعر را از او آموخته‌ام. من در سال‌هاي ۶۰ شايد بالغ بر صد بار سرزمين هرز و چهارشنبه خاکستر را خواندم، براي اين‌که مکانيزمش را دربياورم. آيا من اين کار را که مي‌کردم به خاطر علاقه‌ام به اليوت بود؟ به سختي مي‌خواندم. براي اين که مي‌خواستم مکانيزمش را دربياورم. خب من از او آموخته‌ا،م بعد چه‌طور مي‌توانم بگويم حالا که آموخته‌ام، اين به درد نمي‌خورد؟

فکر مي‌کنم جداي از بحث شخصي کردن مساله، بخشي هم برمي‌گردد به آن عبارتي که در ابتداي مصاحبه مطرح کردم، کلمه «درست». اين کلمه برآمده از يک نگاه دوآليستي است. يعني يا با مايي يا برمايي. اين يعني فاجعه. فکر نمي‌کنيد که جامعه‌ي شعري دچار اين عارضه است؟
متاسفانه همين است. اين دوآليستي که شما مي‌گوييد، در همه‌ي عرصه‌هاي زندگي ما وجود دارد. و باز هم بگويم طبيعي است. منتها نه براي کسي که خود را پست‌مدرن مي‌داند. خود پست‌مدرن مي‌گويد که آقا ما اصلاً ايسمي نداريم و مي‌گويد ما آمديم بگوييم  كه دوآليسم اصلاً چيز غلطي است. او وقتي مي‌آيد اين حرف را مي‌زند، فاجعه است به قول شما. وگرنه کسي ديگر بگويد، فاجعه نيست. براي اين‌که اين در بطن زندگي است. تمام زندگي‌اش اين‌طوري است. آدميزاد بايد براي زندگي‌اش معنا داشته باشد تا بتواند زندگي را تحمل کند. اگر دچار بي‌معنايي شود همان ساعت خودکشي مي‌کند. همه در جست و جوي معنا هستند. پست‌مدرنيسم آمده گفته که اصلاً بي‌خود در جستجوي معناييد. اين را اولين بار نيچه مطرح کرد، اصلاً معنايي وجود ندارد. براي اين‌که تا قبل از مدرنيزم، مدرنيته در واقع يک کسي يک جايي مي‌آمد براي زندگي معنا مي‌آورد حالا کليسايي، جايي. بعد از اين فرديت پيدا مي‌شود فرد قرار است براي زندگيش معنا بياورد. چون محاط در هستي است و نمي‌تواند معنا بياورد، دچار نهيليسم و بي‌معنايي خواهد شد. قابل فهم شد. بکت کسي است که سر اين لولا قرار گرفت، دچار بي‌معنايي شد. بکت در نمايشنامه‌هايش، در حرف کاري ندارم. و اين مبنا و لولايي شد بين مدرنيسم و پست‌مدرنيسم. پس که اين‌طور! گودو بي‌خود در انتظار کسي است. اصلاً معنايي وجود ندارد. اين‌ها قابل فهم است، اما غم‌انگيز اين است که يکي بعد از اين مي‌آيد دوباره دوآليسم را مطرح مي‌کند. تو که مي‌گويي من مال اين جامعه‌ام و با نام پست‌مدرن. گرفتاري از اين جا شروع مي‌شود‌‌. وگرنه اين‌که بقيه دچار دوآليسم هستند، اصلاً مساله‌ي مهمي نيست و اين طبيعي است. براي اين‌که مي‌گويند يا اين است يا آن. براي اين‌که بايد معني داشته باشد. اما اين‌ها مي‌گويند معني وجود ندارد، ما در هستي شناوريم، معني‌اي وجود ندارد، ما در جست و جوي معنا هستيم روي هر معنا که دست بگذاري ترک مي‌خورد، ده تا معناي ديگر از آن به وجود مي‌آيد؛ خب اين بعد مي‌آيد مي‌گويد اين غلط است آن درست است.

يک کليشه‌اي هم هست که به کار مي‌برند که با عرض معذرت بايد بگويم که اين از نسل شما منتقل شد به نسل‌ ما. آن هم اين‌که چيزي به نام «جريان» را تحقير مي‌کنند و از آن به اين نام ياد مي‌کنند؛ شعر «ديگر» جرياني بود که ‌مثل کف روي آب بود، آمد و زود رفت. شعر موج نو همين طور، شعر زبان فلان. واقعاً به نظر شما به عنوان کسي که تاريخ تحليلي شعر نو را نوشته‌ايد، ما بايد اين نگاه را به مفهوم تئوريک از کلمه‌ي «جريان» در ادبيات داشته باشيم؟
متوجه منظور شما نمي‌شوم.

يک جايي بود دوست شاعري در نقد جريان‌هاي شعري مي‌گفت آقا شما مثلاً ببينيد الان کتاب‌هاي آقايان پرويز اسلامپور و بيژن الهي و ديگران کنار خيابان انقلاب هست و هيچ کس هم نمي‌خرد. من گفتم آقا ممکن است که مثلاً شعر پرويز اسلامپور را من و شما دوست نداشته باشيم (که من دارم) ولي آن آقا کلي در تاريخ شعر اين کشور زحمت کشيده، ما نمي‌توانيم او را انکار کنيم. ما مي‌توانيم موج نو را نقد کنيم، ولي آيا فقط به اين معنا بگيريم که اين جريان، يک موج بود‌؛ کف آب بود رفت و ديگر چيزي ازش باقي نماند و اثري روي شعر نگذاشت. ما مي‌توانيم اين‌طور نگاه کنيم به آن؟
‌اول ببينيم كه من سوال شما را درست فهميده‌ام؟ سوال شما اين است كه آيا ما مي‌توانيم بعضي از پديده‌هاي تاريخي را با مارک يا انگ «جريان» از مدار خارج و بي‌‌حرمت کنيم؟

بله، دقيقا‌ً.
اصلاً اين‌طور نيست. هوشنگ ايراني در سال‌هايي که آن چند تا شعر را گفت، نه فقط مردم اصلاً متوجه نبودند که چنين کسي در قيد حيات است، به قول عرفا؛ حتا شاملو هم که خودش از پيشتازان پرشور شعر نو در آن سال‌ها بود، به مسخره به او مي‌گفت اين هوشنگ ايراني نيست، هوشنگ آفريقايي است. مي‌گفت معلوم نيست اين براي کي و براي چي دارد شعر مي‌گويد. و همين هجوم همه سويه باعث شد که هوشنگ ايراني بعد از چهارسال - مجموعاً سه چهار سال شعر گفت - سکوت مطلق کند و از بين برود. اما آن جريان بعداً باعث پيدايش چيزهايي شد مثل موج نو و شعر سوررئاليستي در ايران. پديده‌ها، بزرگي و کوچکي‌شان مطرح نيست کيفيت‌شان است که اهميت دارد. جريان هم همين‌طور؛ کيفيت آن جريان است که اهميت دارد. وگرنه، بله بعضي‌ها آمدند خيلي هم هياهو کردند، جريان نشد‌ اصلاً. اما اگر جريان شود، يعني به پديده‌ي تاريخي تبديل شود، کوتاه‌مدت يا بلندمدت بودنش مهم نيست، تاثيرگذار است.

يک تصوري هم وجود دارد که انگار همه براي اين‌که خودشان را در تاريخ ثبت کنند با همديگر دارند رقابت مي‌کنند. انگار در آن مرحله تاريخي، در تاريخ يک کرسي براي شعر وجود دارد و همه فکر مي‌کنند بايد اين کرسي را تصاحب کنند. اين حاشيه‌اي است که انگار بر اصل مقدم شده. يعني شعر در درجه‌ي دوم قرار گرفته، مهم اين است که من اين شعر را ثبت کنم. مهم اين است که من بگويم اول من بودم، بقيه نبودند. اين نوع نگاه تاريخي، اصلاً ربطي به ادبيات دارد؟
خب نه، توانائي در اين چيزها نيست، اين‌ها اگر واقعاً آدم‌هاي توانايي هستند جلوي مرگ خودشان را مي‌گيرند. من فکر مي‌کنم رفتار يک عده‌اي خيلي حقيرانه است. يکي از نويسندگان خوب ما وقتي حدود بيست سال پيش فوت شد، خيلي احساس بدي به من دست داد. چون تقريباً ايشان هم خيلي منم منم داشت، وقتي فوت شد احساس کردم مثل يک گوني برنج از شانه الاغ افتاده روي زمين. يعني اين‌قدر مرگ به او توهين کرده است. احساس کردم که مرگ به آدمي چه‌طور مي‌تواند توهين کند. اين منم منم‌ها چه ارزشي دارد وقتي تو نمي‌تواني جلوي مرگ خودت را بگيري؟ اين‌ها به قول انگليسي‌ها طوفان در ليوان است، و در چشم من هيچ ارزشي ندارد، وقتي که مرگ، يک نويسنده‌ي محبوب و مشهور را مثل يک گوني برنج از کفل اسب مي‌اندازد زمين. آن‌وقت چه ارزشي دارد که تو اسمت در تاريخ بماند يا نماند؟ شعر تو را بخوانند يا نخوانند؟ چه ارزشي دارد؟ براي خود من همه‌ي اين‌ها وقتي ارزش دارد که زندگيم را جذابتر و شادتر کند. و به نادانستگي‌هايم پاسخ دهد. حتي در جستجوي پاسخ به نادانسته‌هاي خودم هم نيستم. در جستجويش هستم. چون آدمي در هستي از پشه هم بي‌ارزش‌تر است. من يک فيلم ديدم در مورد آميب‌ها که اين‌ها در هزارم ثانيه به دنيا مي‌آيند و از بين مي‌روند. لابد اين‌ها پدربزرگ دارند، لابد ريش پروفسوري مي‌گذارند، دانشگاه دارند، شعر مي‌گويند. آخر چه ارزشي دارد؟ در معيارهاي کيهاني، زندگي ما چيزي برتر از آن‌ها نيست. ما خودمان، اسم خودمان را گذاشته‌ايم اشرف مخلوقات، کس ديگر نگذاشته که. وگرنه ما در معيارهاي کهکشاني همان مسخ‌شده‌ي کافکا هستيم. براي همين است که اين مسايل رقابت و اين‌که مسابقه مي‌گذارند با هم، بيشتر رقت‌انگيز و قابل دلسوزي است. اميدوارم به نتايجي که مي‌خواهند برسند.

من اين حرف‌هاي شما را خيلي دوست دارم. چون اعتقاد دارم شاعر بايد پيش از اين که مکانيک باشد، روشن‌فکر و جهان‌بين باشد. متاسفانه اين يک مقدار فراموش شده، شعر براي عده‌اي شده صنعت. اين اتفاق بدي است.
هميشه بوده، اصلاً نبايد نگران شد. در دوره‌ي صفويه شعر براي اولين بار از دربار درآمد، در دست عامه قرار گرفت. مردم عامه، شاعران عامه. هر که از راه مي‌رسيد شعر مي‌گفت. تذکره‌اي هست، تذکره‌ي شاعران مازندران، فقط دو هزار تا اسم شاعر در آن است که از آنان فقط طالب آملي مانده. از بقيه اصلاً هيچ نامي نمانده، اين داستان هميشه بود. شما سال‌هاي دهه‌ي ۳۰ را هم نگاه کنيد، مجلات پر از شعرهاي نادرپوري است. فقط نادرپور اسمش مانده با مشيري و براي همين است که همين‌ها هم ارزش دارند، چون مثل اين‌ها خيلي بودند. در سال‌هاي ۴۰ اين چيزي که الان به عنوان موج نو مطرح است، فقط همين چهار تا که الان اسم‌شان هست، نبودند. صدها - حالا من مي‌ترسم بگويم هزاران، چون به نظرم هزاران بوده - موج نويي بودند، اسمي هم ازشان نمانده. مختص الان نيست، هميشه اين‌طور بوده. منتها آن‌هايي که به‌طور جدي به جوهره‌ي کار توجه دارند، آن‌ها هستند که با مخاطب و خواننده همراه مي‌شوند. بقيه زوري مي‌زنند و ادعاهايي دارند که فراموش مي‌شوند.

يکي از انتقاداتي که به نوع شعري که شما مي‌نويسيد مي‌شود، اين است که مي‌گويند عاشقانه‌نويسي است و عاشقانه‌نويسي رمانتيک است. يعني اين نوع عاشقانه‌نويسي رمانتيک است. البته بعضي‌ها حتا «نوع» هم نمي‌گويند، مي‌گويند کلاً عاشقانه‌نويسي بايد حذف شود. کلاً چيزي به نام عشق شايد وجود نداشته باشد. به نظر شما مي‌شود عشق را از شعر حذف کرد، از انسان مي‌شود عشق را حذف کرد؟
اين‌ها عشق را با دختربازي اشتباه مي گيرند. يعني اصلاً دركي از قضيه ندارند. البته من گفتم پاسخ کسي را نمي‌دهم، خودمان گفت و گو مي‌کنيم. مگر مي‌شود عشق را از انسان حذف کرد؟ نيچه جمله‌ي خيلي خوبي دارد، مي‌گويد هيچ هنرمندي تاب تحمل واقعيت را ندارد. به نظرم فقط هنرمند نيست، هيچ انساني تاب تحمل واقعيت را ندارد. براي اين‌که هرگز زندگي آن چيزي نيست که آدم مي‌خواهد. از بچه که اسباب‌بازيش را مي‌خواهد و نمي‌تواند بگيرد، تا سنين مختلف، براي هيچ‌کس زندگي آن چيزي نيست که مي‌خواهد. تا آن‌جايي که آدمي مي‌تواند زندگي مي‌کند از آن‌جا به بعد را ديگر دنبال پناهي است، اين پناه انواع و اقسام دارد که يکي مي‌تواند دين و ايدئولوژي باشد. يکي‌اش هم عشق است. عشق پاسخ به ناتمامي زندگي است. عشق در اساس، يافتن ادامه‌ي يافتن آدم ناتمام است، براي اين‌که آدم خودش را کامل کند. مثالي که عارفان مي‌زدند مي‌گفتند که رابطه‌ي عاشق و معشوق مثل رابطه‌ي چاي و آب است که چنان درهم ادغام مي‌شوند که چاي مي‌تواند بگويد من الان آبم و آب مي‌تواند بگويد من الان چاي هستم. شما وقتي مي‌گوييد چاي مي‌خوريد، منظور چاي خشک که نيست. عشق يک‌جوري برابرنهاد است در مقابل خلاءهاي زندگي آدمي. آن‌هايي که انتقاد مي‌کنند، فکر مي‌کنند که عشق يعني دختربازي. درک‌شان از عشق در همين حد نازل است. مثلاً تازگي‌ها هم شايع شده که مي‌گويند مولوي لابد رابطه‌ي جنسي با شمس تبريزي داشته. در اين تاريخ خيلي‌ها رابطه‌ي جنسي با هم داشتند، پس چرا مولوي نشدند؟ اين‌ها را اگر مي‌تواني به دقت چاپ کن.
بعضي‌ها چون ذهن‌شان قادر به درک اين مسايل نيست، راحت‌ترين راه را انتخاب مي‌کنند. خب مولانا شعر دارد براي حسام‌الدين چلپي که عيناً همان شعرهاي عاشقانه است. با او هم رابطه جنسي داشته؟ پس اين کاره بوده ديگر اصلاً! اين‌ها براي راحت‌کردن کار است. آقاي ريتسوس بعد از اين که کمونيسم به رحمت الهي پيوست، نزديک ۷۷-۷۶ سالش بود، خب تازه متوجه پديده‌ي ديگري شد که قرار است اين را در برابر نابساماني‌هاي حيات حفظ کند. تا آن موقع کمونيسم بود، ايدئولوژي بود. در سن هشتاد سالگي رو كرد به عشق، و مجموعه شعري درآورد به اسم اروتيكا، که متاسفانه ترجمه نشده. خب ريتسوس هم در در هشتاد سالگي رمانتيک شده بود؟ اروتيكا چهار بخش دارد يک بخش‌اش خود اروتيکاست. يک بخش آن معرفت جسم است. معرفت جسم يعني چه؟ يعني جسم يک راه شناخت آدمي است. بخش‌هاي ديگر هم اسامي ديگري دارد که حالا اين‌جا بحث‌اش نيست. چرا ريتسوس بعد از آن همه سال به اين سمت گرايش پيدا مي‌کند؟ ناراحتي خانوادگي داشت؟ ناراحتي جنسي داشت يا رمانتيک شده بود آخر عمر؟ اگر کسي مفهوم عشق را به معناي مولوي وار و حافظ‌وار و نظامي‌وارش فهميده باشد، مي فهمد كه عشق يک برابرنهاد است؛ يک برابرنهاد است در برابر خلاءهاي هستي که گاهي بعضي شاعران به آن نزديک مي‌شوند و شعر عاشقانه مي‌گويند. اين هيچ ربطي به درك نازل كوچه بازاري ندارد كه اين دوستان مي فهمند. نرودا در اوج مبارزات سياسي‌اش، شعرهاي عاشقانه‌اش را گفت. لابد او هم رمانتيک شده بود! سوررئاليسم را نمي‌شناخته يا با جنگ‌هاي داخل اسپانيا آشنايي نداشت. بعد هم فکر مي‌کنند كه همه‌ي شعرهاي عاشقانه‌ مثل هم است. اينها نزار قباني و پابلو نرودا را يكي مي پندارند. اينها از زمين تا آسمان با هم فرق مي‌کنند. حتي عاشقانه هاي نرودا با ريتسوس فرق مي‌کند. ريتسوس در عاشقانه يش از معرفت جسم حرف مي زند. اما شما با شعر مواجهيد با پورنو مواجه نيستيد. غوطه‌ور در يک شعريد. حرف‌اين مدعيان بي خبر و مغرض قابل اعتنا و پاسخ نيست. من به خاطر روشن‌شدن بعضي مخاطبان جدي شعر اين‌ها را مي‌گويم. نظر اينها در باره ترانه هاي عاشقانه و سينمائي كه از عشق صحبت مي‌كند چيست. متاسفانه عرصه شعر عرصه نازلي شده است، و عده‌اي معناي نازل هر چيز را مي‌بينند. وگرنه عشق همان است كه شاعر مي‌گويد "چه بود زندگي، تو اگر نبودي".

* اين گفت و گو در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۳۶ - نظرات: ۰ - دنبالکها: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Blog Trackbacks - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=446
دوشنبه - ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱

افسونِ زندگي يک شاعر

«اون جزوه‌هايي چاپ مي‌کنه که کلي چيزهاي بي‌معني و افراطي توشون هست، به اين دليل! اون يک آشوب گره. دلم نمي‌خواد هيچ کلاه قرمز بي‌لبه‌اي رو تو خونه‌م ببينم. شنيدين چي گفتم؟»
دوشيزه پلهام، صفحه‌ي ۳۸
چشم دوشيزه پلهام! چشم! جم و مگي و مايسي و حتا تريسي شواليه قول مي‌دهند که سراغ ويليام بليک نروند و هيچ کلاه قرمز بي‌لبه‌اي در خانه ديده نشود. قول مي‌دهند، اما هيچ کدام  روي قول‌شان نمي‌مانند.
رمان «نور شعله‌ور» بر همين ساختار استوار است.
سال ۱۷۹۲ است، در عصر صنعتي شدن، لندن در دود و بخار غليظ فرو رفته است. خانواده‌ي کلاوي پس از مرگ  يکي از پسرها به لمبث لندن سفر مي‌کنند. وقتي که پدر خانواده، توماس کلاوي در سيرک به عنوان صندلي ساز، شغلي براي خود دست و پا مي‌کند، آنها به ساختمان‌‌هاي هرکول مي‌روند. در ادامه جم کلاوي با دختر همسايه‌شان مگي آشنا مي‌شود. پدر مگي يک دوره‌گرد متقلب بود. مگي، جم کلاوي را زير پروبالش مي‌گيرد.
تريسي شواليه در رمان «نور شعله‌ور» از طريق چالش‌هاي دروني اين دو نوجوان به نگرش‌هاي اين جهاني ويليام بليک مي‌پردازد. ملموس‌ترين نمونه از نگرش‌هاي اين شاعر افسانه‌اي بريتانيايي در تئوري «تناقضات» نهفته است:«اگر يک سوي رودخانه، پاکي باشد و در سوي ديگرش، تجربه؛ ميان اين دو چيست؟» و اين الهام بخش بليک  براي نوشتن «ترانه‌هاي تجربه» بود؛ بچه‌ها مي‌فهمند که در اختيارداشتن يکي به معناي اين نيست که ديگري از کف رفته باشد.
در اين داستان بليک از چشمان دو کودک ديده مي‌شود: جم کلاوي، يک پسربچه‌ي روستايي، بخش معصوم، و ديگري مگي باترفيلد، شمري، صداي تجربه.
تريسي شواليه، نويسنده‌ي ۵۰ ساله‌ي انگليسي نشان داده که دوست دارد در آثارش، زمينه‌هاي تاريخي را در بربگيرد. او رمان‌هايش را در فرانسه قرن هجدهم، لندن دوره‌ي سلطنت ادوارد هفتم، پاريس و بروکسل قرون وسطي و البته عصر طلايي هلند روايت مي‌کند. اما وجه مشترک  همه‌ي اين زمينه‌ها تحول اجتماعي است. در رمان«نور شعله‌ور» شواليه‌ ما را به لندن قرن هجدهم و در وانفساي انقلاب فرانسه مي‌برد. چرا آنجا؟ او سراغ ويليام بليک  و زندگي پر رمز و راز اين شاعر انگليسي مي‌رود. هزار توي زندگي اين شاعر هميشه براي زندگينامه نويسان و حتا علاقمندان  به آثارش وسوسه انگيز بوده است.
بخشي از اين اشتياق را مي‌توان در فيلم «مرد مرده» (۱۹۹۵) جيم جارموش رديابي کرد. يک وسترن متفاوت که در آن شخصيت اصلي ويليام بليک نام دارد. پس از آنکه او به خاطر کشتن يک نفر تحت تعقيب  قرار مي‌گيرد، سرخپوستي به نام«هيپکس» نجاتش مي‌دهد.
اين سرخپوست فيلسوف‌مآب تصور مي‌کند او همان ويليام بليک شاعر است. هنر تريسي شواليه اين است که تا سر حد ممکن به سوژه‌اش نزديک مي‌شود، اما او را بازنمايي نمي‌کند، بلکه خودش او را مي‌آفريند. وقتي در صفحات ابتدايي رمان، اين شاعر و پديده‌ي بزرگ را در دسترس دو بچه مي‌بينيم، تصور مي‌کنيم که جهان او نيز کاملا در اختيار ماست. اشتباه مي‌کنيم، تريسي شواليه فريب‌مان مي‌دهد.
او به تاريخ مي‌رود، اما تاريخ را روايت نمي‌کند، تاريخ را با دستان خود همراه مي‌کند. ويليام بليک «نور شعله‌ور» شباهت‌هايي با ورمير رمان «دختري با گوشواره مرواريد» دارد، اما ويژگي‌هاي منحصر به فرد خودش را هم دارد. ويليام بليک مثل ورمير دغدغه امرار معاش داشت. در مورد بليک هم تنها پس از مرگش بود که استعدادهايش را قدر دانستند، او آدمي معتقد  به مذهب و در عين حال باورمند به عشق آزاد و منتقد صريح موضع  انگليسي‌ها نسبت به انقلاب فرانسه بود. در زمان حيات بليک، نگاه او در بهترين حالت پرت، عجيب و غريب و گاهي حتا خائنانه تلقي مي‌شد.
شواليه در اينجا هم همچون «دختري با گوشواره مرواريد» نه تنها بر خود هنرمند تمرکز مي‌کند، بلکه سراغ کساني مي‌رود که او را تحسين مي‌کنند.«دختري با گوشواره مرواريد» از نگاه مستخدمي به نام گريت روايت مي‌شود، دختري که در هيات مدل نقاشي روبه روي ورمير، نقاش هلندي مي‌نشيند. در رمان «نور شعله‌ور» ‌آن نگاه تيزبين  از آن جم و مايسي کلاوي و البته مگي باترفيلد است.
البته شواليه در رمان «نور شعله‌ور» با يک چالش هم روبه روست. در رمان «دختري با گوشواره مرواريد» چون اکثر اتفاقات در خانه‌ي ورمير مي‌گذشت و شخصيت‌ها به ندرت در خارج از خانه بودند، خلق تصاويري کارت پستالي از قرن هجدهم  کفايت مي‌کرد. در اين رمان، شواليه داستاني شلوغ  را روايت مي‌کند و هر بار بر يکي از شخصيت‌هاي متعددش تمرکز مي‌کند. در اينجا وزن داستان سنگين‌تر از تصاوير تاريخي است. شايد اين خصيصه از ضعف‌هاي رمان «نور شعله‌ور» به شمار رود، اما من فکر مي‌کنم اگرچه رمان«دختري با گوشواره‌ي مرواريد» کم نقص‌تر از«نور شعله‌ور» است، اما اين دومي رماني خواندني‌تر و جذاب‌تر است. براي توصيف‌هاي انبوه و معماري قرن هجدهمي مي‌توان رفت سروقت تاريخ يا همان رمان‌هاي قرن هجدهمي و نوزدهمي. اما از يک جهت مي‌توان درباره‌ي ظرافت داستاني «نور شعله‌ور» تامل بيشتري کرد. ارتباط بليک با قهرمانان خردسال داستان راضي‌کننده نيست. مطمئنا  بيان تنهايي و پيچيدگي دروني نوشتن سخت است. شواليه در «دختري با گوشواره مرواريد» به تفصيل درباره‌ي پروسه‌ي خلق يک اثر نقاشي مي‌نويسد، اما خلق شعر به اين آساني نيست. تلاش نويسنده براي بسط انديشه‌هاي بليک  در گفت و گو با بچه‌ها، کمي ساختگي به نظر مي‌رسد. اگر شواليه مي‌کوشد بين بلوغ قهرمان‌هاي نوجوانش و تاثير ويرانگر جهان «ترانه‌هاي معصوميت و تجربه» ارتباطي خلق کند، اما اين ارتباط‌ها چيزي به دانسته‌هاي شخصيت‌هاي رمان يا آثار فوق‌العاده بليک اضافه نمي‌کند.
با اين همه، همانطور که گفتم «نور شعله‌ور» رماني خواندني‌تر از «دختري با گوشواره مرواريد» است: نثر بي‌تکلف شواليه شايد ريشه در شناخت او از زادگاهش داشته باشد، چون داستان «دختري با گوشواره‌ي مرواريد» در شهر دلفت هلند مي‌گذرد. ويليام بليک شاعري است که مخاطب را افسون مي‌کند، همانطور که شواليه را سحر کرد وقتي به گفته خودش در سال ۲۰۰۱ به نمايشگاهي از آثار بليک در تيت گالري لندن رفت. او مي‌گويد:«من از زمان مطالعه‌ي اشعار بليک  در دانشکده با او آشنا بودم. اما هرگز کارهاي او را در کنار هم نديده بودم. يادم هست وسط يکي از اتاق‌ها ايستاده بودم. از تنوع و کثرت کارهايش حيرت زده بودم. در پايان آن نمايشگاه رفتم به فروشگاه و دفترچه يادداشتي خريدم و عکس بليک را بر جلد خودش داشت، و با خودم گفتم: اين دفترچه يادداشتي است که يک روز از آن براي نوشتن رمان بليک استفاده خواهم کرد. دو سال و نيم بعد، آن دفترچه يادداشت را گشودم و شروع کردم به يادداشت برداري.»
رمان «نور شعله‌ور» سحر شعرها و شخصيت‌ ويليام بليک را در خود دارد، سحري که شواليه را افسون کرد و هر خواننده‌اي را که کتابش را در دست بگيرد، جادو مي‌کند.

* اين يادداشت در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۴۵ - نظرات: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=445
يک‌شنبه - ۱۷ ارديبهشت ۱۳۹۱

۱- سال ۶۶ بود يا ۶۷، دقيقا يادم نيست، آخر خرداد بود که همراه پدر رفتيم به پيرسرا تا کارنامه خواهرم را بگيريم. آن موقع من کلاس دوم بودم احتمالا و خواهرم کلاس چهارم. عبور از گاري‌ها و مغازه‌هايي پر از ميوه‌هاي رنگارنگ لذتي است که تا حس نکني‌اش، نمي‌تواني درکش کني. پيرسرا يکي از مراکز فروش ميوه و خواروبار است. طي دو دهه گذشته خيلي تلاش شده که بدلي براي اين بازار بسازند. ساختند، اما نتيجه فقط بازارهاي بي‌رونقي شد که هرگز نتوانستند جاي پيرسرا را بگيرند. خردادماه که از وسط پيرسرا بگذري، تا چشم کار مي‌کند ميوه‌هاي خوشگل و آبدار مي‌بيني که زنده‌ات مي‌کند، از زالزالک بگير تا آلوچه ترش (نمي‌دانم چرا در زبان فارسي کلمه خنثاي گوجه سبز را براي اين ميوه انتخاب کرده‌اند، «چه» کلمه «آلوچه» دقيقا همان حس دلچسب قرچ قروچ کردن اين ميوه را لاي دندان‌هايت نشان مي‌دهد.) داشتم مي‌گفتم که رفتيم مدرسه خواهرم، دبستان بشارت. کارنامه‌اش را که دادند، شاگرد ممتاز شده بود و به‌عنوان جايزه، يک کارت هزارآفرين و يک کتاب به او دادند، نام کتاب بود: فلورانس نايتينگل. خوب يادم هست کتاب جلدي قرمز داشت و سرگذشت پرستاري ملقب به «بانوي چراغ به دست» بود که در جنگ ترکيه و انگليس و فرانسه با روسيه، تا صبح از سربازان مجروح مراقبت مي‌کرد. خواهرم که دو سال و نيمي از من بزرگ‌تر است هميشه همه داشته‌هايش را از مداد رنگي و خط کش گرفته تا تخته سياه کوچکش، با پول توجيبي‌اش خريده بود. در حالي که بنا بر سنت مسخره‌‌اي که هرگز نفهميدم چه توجيهي پشتش وجود داشت، پول توجيبي من سه برابر او بود. او همه چيزش را به من مي‌داد، الا يک چيز: کتاب فلورانس نايتينگل! حکمتش را نمي‌دانم که چرا هر بار از او مي‌خواستم کتاب را بدهد تا چند دقيقه ورق بزنم، دلم را مي‌شکست و مي‌گفت نه. حتما حکمتي داشت چون او هرگز به من نه نمي‌گفت.
سال‌ها گذشت و من از ۱۶ سالگي کتابخوان شدم. البته بچه‌هاي نسل ما همه کتابخوان بودند، اما فقط کتاب ‌«راهنماي مسائل رياضي»، «راهنماي المپياد فيزيک» و از اينجور کتاب‌هاي کمک آموزشي را مي‌خواندند.
خواندن کتاب‌هايي مثل فلورانس نايتينگل و بينوايان و اليور توييست يک سرگرمي غيرضروري تلقي مي‌شد و والدين با اين وعده که تابستان بنشين کتاب بخوان که چشمات دربياد، فرزندانشان را متقاعد مي‌کردند که اين کتاب‌هاي «غيرضروري» را نخوانند. تابستان هم وعده سرخرمن بود، چون هنوز امتحانات خرداد تمام نشده اسمت را توي ده تا کلاس تقويتي نوشته بودند. به هر حال ما بچه‌هاي اين نسل بوديم.
۱۶ ساله که بودم از طرف مدرسه در سفر يک روزه ما را به نمايشگاه کتاب بردند. يادم هست آنقدر پول از اين طرف و آن طرف قرض کرده بودم که تا مي‌توانم عقده‌گشايي کنم و کتاب‌هاي دلخواهم را بخرم و البته از همه‌ مهم‌تر: فلورانس نايتينگل! آن موقع ۱۲ هزار تومان پول با خودم داشتم که مي‌شد باهاش حداقل ۳۰ عنوان کتاب خريد. ۳۰ عنوان هم که نبود، فقط يکي کم داشت: فلورانس نايتينگل، اين ماجرا باعث شد که هر سال که مي‌رفتم نمايشگاه کتاب، فقط بگردم دنبال کتاب‌هايي که در کتابفروشي‌هاي رشت پيدا نکرده بودم.
       
۲- مجيد دانش آراسته چشم من است. بسيار دوستش دارم. در زمانه‌اي که تبختر و نخوت ويژگي قطعي اکثر کساني است که پنج شش تا کتاب چاپ کرده‌اند؛ اينکه نويسنده‌اي ۷۵ ساله پس از انتشار ۱۵ کتاب هنوز آنقدر به معناي واقعي کلمه (نه با تظاهر) متواضع هست که يک نسخه از کتاب همشهريان جوانش را مي‌خرد تا به گفته خودش، وظيفه صنفي‌اش را انجام دهد، لااقل به نظر من ستودني است. حالا آقامجيد ۲۵ داستان ديگرش را در کتابي ديگر با نام «اين خانه و آن درخت» منتشر کرده است. اين کتاب ۹۲ صفحه‌اي را انتشارات سمام چاپ کرده. پيشنهاد مي‌کنم اين کتاب را بخوانيد.
       
۳- کتاب‌هايي چاپ شده در ۴۰۰ – ۳۰۰ صفحه قيمت‌گذاري شده: ۱۳ هزار و پانصد تومان! خيلي زياد است و خيلي کم. خيلي زياد براي ايراني‌ها که کتابخوان نيستند، قيمت زيادي است که مثلا هفت هشت دلار خرج کتاب کنند؛ خيلي کم است چون وقتي همه ارزاق عمومي گران شده، کاغذ گران شده و فقط ارزش پول ارزان شده، ناشر هم مجبور مي‌شود کتاب‌ها را با قيمت بيشتري بفروشد تا حداقل سرمايه‌اش برگردد، سودپيشکش!
       
۴- از سال‌هاي دور وزارت ارشاد هميشه آمار داده که در سال چند ده هزار جلد کتاب از ناشران خريده. البته در سال‌هاي اخير «برخي» کتاب‌هاي «برخي» ناشران خريداري مي‌شود.
نفس اين کار نه تنها بد نيست، خوب هم هست. از اين طريق مي‌توان فاصله مردم را با کتاب کم کرد. يعني وزارت ارشاد مثلا ۵۰۰ نسخه از يک کتاب را از ناشر مي‌خرد تا هم به ناشر و نويسنده کمکي کرده باشد و هم آن ۵۰۰ نسخه را به طرق مختلف به دست مردم مي‌رساند تا مردم تمايل بيشتري به کتابخواني داشته باشند. اما همه اين پروسه هدفمند به شرطي جواب مي‌دهد که تمام مراحلش با نظر کارشناسي و نه با نگاه ايدئولوژيک انجام شود. مثلا يک کتابي هست که آوازه‌اش در قشر کتابخوان رشت پيچيده، ديوان پيرشرف‌شاه دولابي. اينقدر که در هر مراسمي اين کتاب کم‌ارزش را هديه داده‌اند که هر کدام از نويسندگان و شاعران و سينماگران و‌... شهر سه چهار جلد از آن را دارند. بارها شده که براي خلاص شدن از شر اين کتاب‌ها، آنها را زير بغل مي‌زنيم و مي‌بريم پيش آقارضا که توي کار خريد و فروش کتاب‌هاي دست دوم و کمياب است. آقارضا از دور که جلد کتاب را مي‌بيند مي‌گويد هزار تومان دستي مي‌دهم بهت، اما آن کتاب را جلدي از جلوي چشمم دور کن!

* اين يادداشت در ستون هفتگي «در اغما»‌ي روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۱۱ - نظرات: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=444
چهارشنبه - ۱۳ ارديبهشت ۱۳۹۱

عشق هم نوعي تعارف است

«کاش نان بودم/ چه زيبا برمي‌گردد/ از سفر آتش» رسول يونان شاعر اين سطرها و سطرهاي زيباي ديگري است که در آخرين مجموعه شعرش «مواظب باش! مورچه‌ها مي‌آيند» گردهم آمده‌اند. پيش از او از اين شاعر، چهار مجموعه شعر به فارسي و يک مجموعه شعر به زبان ترکي منتشر شده است. او تاکنون چند مجموعه شعر از ناظم حکمت، شاعر اهل ترکيه و يک گزيده شعر ترکيه و يک گزيده شعر جهان را ترجمه کرده است. رسول يونان چند نمايشنامه، يک مجموعه داستان، يک مجوعه مينيمال و يک رمان هم نوشته است. به بهانه انتشار مجموعه شعر تازه رسول يونان، با او گفت و گو کردم.

آقاي يونان، من بعد ۱۵سال که به‌طور جدي شعر و نقد شعر را دنبال کرده‌ام، امروز به جايي رسيده‌ام که هم مي‌توانم از شعرهاي کتاب اخير شما لذت ببرم و نقدي بنويسم در تاييد شعرهاي شما؛ و هم مي‌توانم از شعرهاي شما لذت نبرم و نقدي بنويسم در رد آن‌ها. مي‌خواهم بگويم مي‌توان با دلايل متفاوت اما متقن، نظرات کاملاً متفاوتي اقامه کرد. به نظر شما اين نقطه‌‌اي در شعر ما نيست که به هر حال اين اختلاف نظرها کنار گذاشته شود؟

من سال‌هاست از وقتي که خودم را شناختم يا اولين کتابم را چاپ کردم يک چيزي را پذيرفتم و آن اين است که بايد تفاوت‌ها را پذيرفت. دومين چيزي را که پذيرفتم اين است که شعر يک دستورالعمل رسمي نيست. و اين به اين معناست که به اندازه‌ي تمام شاعران صاحب‌نام دنيا براي شعر تعريف وجود دارد و در اين تعاريف راه‌هايي براي چگونگي گفتن شعر ارائه شده است.
وقتي ما تفاوت‌ها و تعاريف مختلف شعر را بپذيريم خواه ناخواه از نفرت‌ها دوري مي‌کنيم. ببينيد اين طبيعي است که کسي شعر مرا نخواند. و اين هم طبيعي است که من هم شعر کسي را نخوانم، ولي اين به معناي حذف نيست.
اين به معناي انتخاب است. هرکس در دنيا اختيار دارد که يک نوع شعر را بپذيرد و بخواند. گاهي وقت‌ها اين تنگ‌نظري‌ها ايجاد نفرت مي‌کند. گاهي وقت‌ها ما نقدهايي مي‌خوانيم که مي‌بينيم نقد نيستند، اين‌ها ديکتاتوري سليقه هستند. طرف مي‌گويد من اين نوع شعر را مي‌پذيرم، بايد شعر اين باشد. من مي‌گويم نه،‌ هرکس در اين دنيا آزاد است؛ مثل نفس کشيدن. شعر مثل نفس کشيدن است هر کس مي‌تواند يک نفس کشيدن منحصر به‌فرد داشته باشد. حال ممکن است اين مورد تحسين واقع شود و ممکن است هم مورد تحسين واقع نشود. ولي من به شخصه از ابتدا اين‌طور بودم. هيچ‌کس هم نمي‌تواند سندي ارائه دهد که من گفته باشم من از اين نوع شعر بدم مي‌آيد يا خوشم مي‌آيد. کتابي را که دوست دارم، مي‌خوانم؛ دوست هم ندارم، نمي‌خوانم. ولي نمي‌گويم اين شعر نيست يا نمي‌گويم اين کتاب نيست. حتا ممکن است شاعري کلاسيک شعر چاپ کند شعر بسيار ضعيف هم چاپ کند. اما من باز هم نمي‌گويم که اين چرا شعر چاپ کرد. متاسفانه بعضي اوقات همان‌طور که گفتم يک ديکتاتوري سليقه صورت مي‌گيرد. طرف به راحتي مي آيد مي‌گويد آقا! اين شعر نيست. چرا شعر نيست؟ معيار شما چيست؟ بعد وقتي حرف مي‌زند مي‌بينيد معيارهايي است که خودش دارد. معيارهايي که من براي خودم دارم از کجا درست باشد؟ اين‌ها همه‌اش جاي سوال است. ما بايد تفاوت‌ها را بپذيريم. من از ابتدا کسي بودم که تفاوت‌ها را پذيرفتم. يعني علاجي جز پذيرفتن نداريم. يعني ما چه بخواهيم و چه نخواهيم، طرف هست، شعر چاپ مي‌کند، مي‌فروشد، زندگي مي‌کند همين. شما نمي‌توانيد بگوييد بعضي وقت‌ها طرف در تنهايي خودش، پير شده دارد مي‌ميرد اما هنوز مي‌گويد: من مي‌گويم شعر فلاني شعر نيست. خب چه بشود؟ مگر ما بايد تاييد چه کسي را بگيريم؟ يک بار آقايي به من زنگ زد گفت آقا من از کتاب شما خوشم نيامد. گفتم خب شما آزاديد خوشتان بيايد يا نيايد. شما بزرگواريد من ممنون شما هستم. گفت نه مي‌خواهم بگويم به نظر من... گفتم ببين من وقتي کتابم راچاپ مي‌کردم اگر به پنج هزار نفر مخاطب فکر مي‌کردم مطمئن باش يکي از آن پنج هزار نفر مخاطب تو نيستي. من ممکن است به پنج هزار نفر فکر کنم، اما به تو اصلاً فکر نکنم. خوشبختانه تا به حال سليقه‌ي من به کسي تحميل نشده. متاسفانه طرف مي‌خواهد خودش را تحميل کند. آقا ادبيات تعارف است. من تعارف مي‌کنم من ادبيات خودم را تعارف مي‌کنم، من شعر مي‌نويسم، تعارف مي‌کنم روي ميز، مي‌گذارم روي ميز کنار ميوه، داستان مي‌نويسم همين‌طور، نمايشنامه مي‌نويسم، ترجمه مي‌کنم همين‌طور. من تعارف مي‌کنم تمام.

در پانزده سال اخير دلايل مختلفي اقامه کرده‌اند. يک گروهي رفتند از دريدا و ژيل دلوز و تمام فيلسوفان متاخر به هر حال ادعا و شاهد آوردند که نهايتاً بگويند شعر آن چيزي نيست که شما مي‌گوييد‌؛ اين‌که جرياني که شعرهاي ساده‌تر مي‌نويسد، شعرهايي مثل شما مي‌نويسد، مثلاً اين‌ها شيادند‌، شياد کلمه هستند...
ببينيد دريدا، دلوز و امثالهم گيرم اين که بگويند شعر نيست، مگر شعر در محدوده‌ي اين چند نفر است؟ يعني چه؟ مگر يک عده نشستند براي شعر که ذاتش بي‌نظمي است و هنر که ذاتش بي‌نظمي است، مي‌خواهند نظم تعيين کنند؟ چارچوب تعيين کنند؟ يعني قبل از اين‌ها ما شاعر نداشتيم؟

ولي از اين طرف هم...

اين را هم خدمت شما عرض کنم؛ گاهي وقت‌ها يک اصطلاحي داريم به عنوان دانشگاهي. دانشگاهي اين است که طرف با کمک چند تا اسم مي‌خواهد خودش را مطرح کند، او نمي‌خواهد بگويد اين‌ها شعر نيستند، از آن‌ها کمک نمي‌خواهد بگيرد،‌ او مي‌خواهد با اين حرف‌ها بگويد که من اين‌ها را مي‌شناسم. رمان مي‌خوانند مي‌آيند مي‌گويند ما اين رمان را خوانديم. خب طرف فرصتي پيدا نمي‌کند بگويد من دريدا را خوب مي‌شناسم، به بهانه‌ي شعر بيشتر مي‌خواهد بگويد من او را مي‌شناسم و گاهي وقت‌ها طرف همين مورد ذکر، اسمش اختصاصي هم نيست. اشتباه بسيار بزرگي مي‌کند،‌ بزرگ‌ترين اشتباه را انجام مي‌دهد و فکر مي‌کند که آن کتاب تيراژش فقط يکي بوده و آن را هم فقط او خوانده. از اين جاست که مشکلات شروع مي‌شود.

خب، از اين طرف هم دوستاني هستند. من اين جا مي‌خواهم در مورد ديکتاتوري هر دو طرف صحبت کنم. مي‌گويند آقا چون شاعر بايد غريزي باشد و آنه‌ا شاعر غريزي نيستند، پس دارند شعر را مي‌سازند. نمي‌دانم چرا اين‌قدر در ايران درباره شعر از جايگاه متهم حرف زده مي‌شود؟
ببينيد محکوم نکنيد تا محکوم نشويد. اين سخن حضرت عيسي است، پيامبر مسيحيان. من از هر طرف که ديگري را حذف کند، حرفش را قبول ندارم. وقتي طرف حذف مي‌کند، يعني راه گفت و گو بسته شده. هيچ کس نمي‌تواند بگويد شعر بايد چطور باشد. ما به شعر دشوار هم نياز داريم، به شعر آسان هم احتياج داريم. ولي چيزي که هست اين است که چيزي از پيش تعيين شده نيست. من آقا از ابتدا اين‌طوري شعر مي‌گويم. خب چه کار کنم؟ اگر قرار باشد من مثل کسي ديگر شعر بگويم، خب او که گفته. شعر، دستورالعمل نيست. از آن طرف معتقد به شعر سخت هستند. خيلي عالي، باشد. يکي معتقد به شعر ساده است، بسيار خوب، باشد. اين‌ها منافاتي به هم ندارند و در آخر هم تصميم‌گيرنده مخاطبان خواهند بود. کاري ندارد که. در اين سال‌ها شده براي يک کتاب چهل، پنجا تا، صد تا نقد نوشته شده. اما به اندازه‌ي همان چهل نقدي که نوشته شده، کتاب فروش نرفته است.
ممکن است شما بپرسيد که آيا فروش کتاب اهيمت دارد يا نه؟ به نظر من بله. ما ارائه مي‌دهيم که کسي بخواند. وقتي انديشه‌اي توليد شد، خوانده نشد، من فکر نمي‌کنم که کارايي داشته باشد. آن موقع فقط در رده‌ي کتاب‌هاي تزييني و پز و افاده‌دار قرار مي‌گيرد.

خب، کمي هم لج و لجبازي شده، يک طرف برمي‌گردد مي‌گويد که شعر بايد فقط يک مخاطب داشته باشد. طرف ديگر هم مي‌گويد که نظر من اين است که شعر بايد حتماً خوانده شود.

من دوستاني مي‌شناسم - البته انگشت‌شمارند- که مي‌گفتند براي ما اصلاً مخاطب مهم نيست، اما مي‌ديدم بيشتر از ما به مخاطب فکر مي‌کنند. يکبار يک آقايي در يک نمايشگاه دو تا کتابش به فروش رفته بود، از شدت خوشحالي روي پايش بند نبود. من ديدم خوشحال است، رفتم کتاب را خريدم، به دو سه نفر هم گفتم بخريد‌. گفتم لااقل  خوشحالش کنيم. اين عين واقعيت است. من از اين کارها مي‌کنم. دوستاني که مرا از نزديک مي‌شناسند مي‌دانند. من رفتار و منشم را مي‌شناسم، خوب يا بد کاري ندارم.

مگر مي‌شود نويسنده يا شاعر به مخاطب فکر نکند؟ پس چرا چاپ مي‌کند؟

دقيقاً‌. من مخاطب‌محور نيستم، اما به مخاطب زياد اهميت مي‌دهم. من بعضي اوقات کتاب کودک مي‌نويسم و براي بچه‌ها مي‌خوانم ببينم آن‌ها چه مي‌گويند. ببينيد ادبيات در تنهايي ساخته نمي‌شود يا در تنهايي روي کاغذ نمي‌يايد. ادبيات در اجتماع ساخته مي‌شود. من هميشه از رمان‌هاي عامه‌پسند خيلي دفاع کرده‌ام. دوستان پرسيده‌اند چرا؟ گفتم بابا طرف زن خانه‌دار است. او بايد خوراک فرهنگي داشته باشد يا نه؟ ما مي‌گوييم نه، همه بايد سطح سواد ما را داشته باشند و مثل ما فکر کنند و فقط آن چيزي که ما مي‌گوييم، آن درست است.

بعضي‌ها مي‌گويند که اين باعث مي‌شود سطح سليقه‌ي مخاطب پايين بيايد.

آخر اين‌جا اين سوال  مطرح است: از کجا که سطح سواد ما بالاست؟ طرف مي‌بينيد در امور زندگي و نوشتن خودش مانده، مي‌خواهد سطح فرهنگ مردم را بالا بياورد. طرف لباس پوشيدن خودش را بلد نيست. منظور شخص خاصي نيست. ولي من باز هم به کسي که ‌اين انديشه را دارد، احترام مي‌گذارم خب بگذار بياورد بالا. اما وقتي نمي‌تواند بالا بياورد، ديگر نگويد که ديگران نمي‌فهمند. طرف هر انديشه‌اي که دارد، احترام‌برانگيز است، اما جواب که نگرفت ديگر ديگران را متهم نکند.

واقعاً خوشحالم از اين‌که ‌در چند سال اخير کتاب‌هاي شعر خوب زيادي ديدم که به چاپ چهارم و پنجم رسيده‌اند. اين اتفاق مثبتي در شعر امروز ايران است، نه؟
دقيقاً. من اتفاقا وقتي کتاب دوستي به چاپ چندم مي‌رسد در وهله‌ي اول خودم خوشحال مي‌شوم مي‌گويم خوب است اين شعر مي‌رود مخاطب پيدا مي‌کند. مثلاً تنها مخاطب نمي‌آيد که يک کتاب بخرد. بعد کتاب ديگر دوستان‌مان را هم مي‌خرند. اين خوب است. ولي من خودم زنده‌ام به شرطي که ديگران هم زنده باشند. اولين شرطم، زندگي ديگران است، بعد خودم. نه اين‌که طرف مي‌گويد نه من مي‌خواهم زندگي کنم و نه اجازه مي‌دهم ديگري زندگي کند، نفس بکشد، شعر بگويد. اين‌طوري نمي‌شود.

اين ديگر خيلي راديکال نبود که زنده‌ايد به زندگي ديگران؟

من نه. من مي‌گويم شرط من اين است. تنهايي حوصله‌ام سر مي‌رود. من فکر مي‌کنم بايد جهان دائر باشد، همه شعر بگويند من هم کنارشان باشم.

در کتاب اخيرتان - مواظب باش! مورچه‌ها مي‌آيند- يک کار خيلي ظريفي انجام شده؛ آن هم اين‌که شما از عشق صحبت کرده‌ايد‌، ولي ناله نکرده‌ايد. الان از عشق نوشتن ولي زيبا نوشتن، خيلي سخت شده. معمولاً به نوعي سانتي‌مانتاليسم دچار مي‌شود. ولي شما از اين مرز گذشته‌ايد.
اگر کتاب‌هاي قبلي مرا ديده باشيد، من از ابتدا به مقوله‌ي عشق اين‌طور نگاه کرده‌ام. ما به کسي که عاشقيم، طرف قابل احترام است،‌ د‌وست داشتني است. اما حالا آدم را نمي‌خواهد. آدم بايد چه کار کند؟ به او توهين کند؟ من دوست ندارم کسي از روي ترحم کسي را دوست داشته باشد، عشق هم نوعي تعارف است. شما تعارف مي‌کنيد، کسي دوست داشت که دوست داشت، دوست نداشت، خب آدم بايد برود دنبال زندگي خودش. عشق، مزاحمت نيست، طرف آه و ناله مي‌کند، مزاحم آن يکي مي‌شود. او ممکن است آدم را دوست نداشته باشد، ولي آه و ناله‌هاي آدم ممکن است او را غمگين کند. زندگي و عمر کوتاه است، اين‌جا بخشي از دنياست، دنيا خيلي بزرگ است،‌ کره زمين خيلي کوچک است. همه واقعيت‌ها استعداد بالقوه دارند براي افسانه شدن. جهان استعداد بالقوه‌اي براي افسانه شدن دارد. خب وقتي همه چيز به سمت افسانه شدن مي‌رود، يعني مي‌رود که از بين برود و يک اتفاق ديگر جايش را بگيرد، ما چرا بايد مزاحم ديگران باشيم؟ چرا بايد ديگران را غمگين کنيم؟ بايد کمي واقع‌بين باشيم، همين.

اما اين مساله باعث نمي‌شود که بعضي جاها نگاه تيره نداشته باشيد. گاهي اوقات نگاه تلخ هم داريد مثل شعر دخترکي سوار بر دوچرخه.
آن شعر بود. در رابطه با شعر مي‌گفتم مثل دخترکي سوار بر دوچرخه.

بله. اين‌که «گاهي وقت‌ها/ شعر اين‌گونه عبور مي‌کند/ بايد راهش را بست!» اين‌جا رمانتيک نيستيد. مي‌خواهم بگويم در دنيايي که اين همه راجع به آن بد مي‌گويند و مي‌گويند اين‌قدر تلخ و بي‌رحم است. شما چطور در شعرهايتان اين دنيا را با نگاه ملايم و عاشقانه مي‌بينيد اما مخاطب را دلزده نمي‌کنيد و مخاطب از آن لذت مي‌برد؟
من در جمع زندگي مي‌کنم. انسان در فرديتش دچار کينه و خودخواهي و بي‌حوصلگي مي‌شود. اما وقتي مي‌آيي در جمع، از همه‌ي اين‌ها کاسته مي‌شود. جمع به معناي ايجاد مزاحمت براي ديگران يا تحميل خود به ديگران منظورم نيست. مثل در پارک قدم زدن است. وقتي در پاک قدم مي‌زني، مي‌بيني هر کسي کار خودش را انجام مي‌دهد. به اين نتيجه مي‌رسي که من هم يکي از اين‌ها هستم و هيچ فرقي هم با اين‌ها ندارم، مثل اين‌ها هم بايد زندگي کنم. ولي در فرديت، تو مي‌خواهي دنيا را تکان دهي، بعد مي‌بيني نمي‌تواني اجاره‌خانه‌ات را بدهي؛ ديکتاتوري از اين‌جا گند مي‌زند. آدمِ وارد، کسي است که اين لنگيدن را بپذيرد، آدم ناوارد کسي است که صورت مساله را پاک مي‌کند مي‌گويد نه، خانه بايد مال من مي‌بود. من در واقعيت‌ها زندگي مي‌کنم با کمک روياها، نه اين‌که در روياها زندگي کنم، به کمک واقعيت‌ها.

شايد وقتي آدم در لحظه‌ي اول به حرف‌هاي شما گوش مي‌کند فکر مي‌کند که شما داريد همه چيز را خيلي آسان مي‌گيريد، ولي خب آن‌قدرها هم آسان نمي‌گيريد، نه؟

من گفتم خب هر کسي مشکلاتي دارد. من هم شب‌ها گريه کرده‌ام، من هم از تنهايي فرياد کشيده‌ام، همه اين‌ها هست. ولي واقعيت‌هايي را هم پذيرفته‌ام. مثلاً در مورد مشکلات عشق. من يکي را دوست دارم او مرا دوست ندارد، ‌چه کار بايد بکنم؟ آيا بايد اذيتش کنم؟ بايد بپذيرم که من او را در محدوده‌ي خودم دوست دارم، من نمي‌توانم به خاطر دوست داشتن خودم به ديگري ظلم کنم، اين ديگر دوست داشتن نيست اين جنايت است. تو به خاطر اين که کس ديگري را دوست داري و او تو را دوست ندارد مي‌خواهي او را به هر قيمتي به بند بکشي و اينجاست که ادبيات که بايد همسايه‌اي در کنار بهشت باشد،‌ تو از اين جا مي‌روي به سمت بزهکاري و گناه.

خيلي خوب است که رسول يونان کتابي بنويسد که در آن اميدواري و زيبايي و عشق باشد، اما مخاطب فکر نکند که دارد او را نصيحت مي‌کند، يا به عنوان برادر بزرگتر دارد با او حرف مي‌زند.

من حرف‌هايم هم همان حرف‌هاست. ببين طرف حرف مي‌زند، حرفش جداست شعرش هم جداست. من همين‌جوري زندگي کرده‌ام. حرف‌هايم و مثال‌هايم هم همين است، همين‌طور هم زندگي کرده‌ام، خوب يا بد. نمي‌خواهم به کسي چيز ياد بدهم. سعي مي‌کنم چيزي ياد بگيرم.

شما شعر زياد مي‌خوانيد؟ شعر دوستان‌تان را؟
در اين سال‌هاي اخير فقط شطرنج بازي کرده‌ام. بيشتر هم نثر مي‌نويسم؛ نمايشنامه‌، داستان، ميني‌مال مي‌نويسم ترانه مي‌گويم، ترجمه مي‌کنم. کتاب خوبي هم به دستم برسد مي‌خوانم.

پس خيلي شعر اين دوستان را دنبال نکرده‌ايد؟

نه.

دليلي دارد؟
تنبلي.

و البته مي‌خواستم بپرسم که شعر دشوار هم مي‌خوانيد که انگار منتفي است.

بله مي‌خوانم.

مي‌خوانيد؟
بله.

شده از آن‌ها هم لذت ببريد؟
از بعضي‌ها بله. آن جايي که فرم توي چشم نمي‌زند لذت برده‌ام. آن جايي که فرم در چشم مي‌زند، لذت نمي‌برم چون آن فرم‌ها را همه‌ي ما بلديم. آن ساختمان‌سازي را همه بلديم، مثلاً شما يک شعري مي‌خوانيد الان. مي‌دانيد آن‌ها را ما ‌بلديم. براي مردم عادي ممکن است سنگين به نظر بيايد. اما ما ديگر آن‌ها را بلديم. اگر آن‌ها خوب به کار گرفته نشوند، توي ذوق مي‌زنند ما مي‌بينيم فريب است، دارد  کلک مي‌زند. ولي من دوست دارم ناشيانه کلک نزند، خوب کلک بزند.

اما سوال آخرم؛ شما هم مثل همه‌ي ترک‌ها به طرز متعصبانه‌اي تيم تراکتورسازي تبريز را دوست داريد.

ببين متعصبانه نه. من تراکتورسازي تبريز را دوست دارم. يک چيزي بگويم عجيب من الان تراکتورسازي تبريز را دوست دارم، چند سال پيش پگاه گيلان را دوست داشتم.

چرا؟

دوست داشتم ديگر. همين‌طور دوست داشتم ديگر. چون من يک بار فوتبالش را نگاه مي‌کردم، خوشم آمد. يک مدت طرفدار آن تيم بودم، الان هم طرفدار تراکتور هستم. فردا هم نمي‌دانم... گاهي وقت‌ها وقتي بازي‌ها را دنبال مي‌کنم، طرفدار داور هم مي‌شوم، جدي نيست. زندگي است، نبايد آدم نمي‌دانم من معناي تعصب را نمي‌فهمم. هيچ وقت نفهميدم.

* اين گفت و گو در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۳۳۱ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=443
يک‌شنبه - ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۱

۱
روزهاي فوتبال بود، روزهاي بازي‌هاي تيم ملي ايران در بازي‌هاي مقدماتي جام جهاني. روزهاي علي دايي، خدادادعزيزي و مهدوي کيا و البته محمد مايلي کهن. تب فوتبال تمام کشور را فرا گرفته بود. به يکباره مادربزرگ‌ها هم فوتبال‌دوست شده بودند. داور که سوت را مي‌زد، خيابان‌ها خالي مي‌شد. با دوستاني که عصرها يک نيمکت را در سبزه‌ميدان رشت پاتوق کرده بوديم- پاتوق شعر و ادبيات و گل و پوچ و غيبت و البته حل کردن بخش‌هاي بزرگي از مشکلات جهان- قرار گذاشته بوديم، براي تماشاي هر بازي، خانه‌ي يکي از بچه‌ها جمع شويم. جمع مي‌شديم و حرص مي‌خورديم از توپ‌هاي هدر رفته و رخت تظاهر به روشنفکري را براي لحظاتي از تن در مي‌آورديم و از داور و بازيکنان و مربيان حريف گرفته تا بازيکنان تيم خودمان را از بد و بيراهي نبود که بي‌نصيب بگذاريم . مجبور بودم  چشم‌اندازي حداقلي از فضايي که قهرمان خاطره‌ام در آن قهرمان پروري کرده، ترسيم کنم. مازيار قبلا براي ما از داستان‌هاي عجيب و غريب پدرش حرف زده بود، از ادعاهاي عجيبش که هيچ منطقي پشتش نبود. اما تا خودمان به گوش‌هاي خودمان نشنيديم باورمان نشد. ايران داشت با چين بازي مي‌کرد در ورزشگاه آزادي، بچه‌ها توي اتاق بودند که پدر مازيار، من و يکي از بچه‌ها را گير انداخته بود و مي‌گفت. مي‌گفت و مي‌گفت و ما که پيش‌زمينه‌اي داشتيم سر تکان مي‌داديم و بله بله مي‌کرديم و گوشمان به صداي گزارشگر بود که انگار با بچه‌ها مسابقه گذاشته بود که سر هر موقعيت گل صداي کدام طرف، فرياد طرف ديگر را تحت‌الشعاع  قرار مي‌دهد. دروغ چرا، خاطرم نيست گزارشگر بازي کي بود. پدر مازيار از ديدار شبانه با عارفي مي‌گفت که طي‌الارض کرده و به او گفته رداي عرفان‌اش شايسته دوش اوست. پدر مازيار هم در اين ديدار خيالي فروتني به خرج داده بود و به عارف داستانش گفته بود، من اگر بتوانم از کله‌ي سحر نان سفره‌ي مردم اين محل را بدهم، خيلي کار کرده‌ام چه برسد به اينکه بخواهم رداي عرفان بپوشم و به امور مريدانم بپردازم. بله، بله، راست مي‌گفت. يک نانوايي لواشي داشت، اما سال‌ها بود که زودتر از ساعت ۹، از خواب بيدار نمي‌شد و رسالت نان‌دادن به مردم محل را انداخته بود گردن مازيار که از ساعت چهار صبح بيدار مي‌شد، کار مي‌کرد تا ساعت ۱۰-۹، بعد کارهاي جانبي مغازه را انجام مي‌داد، عصر هم مي‌رفت دانشگاه و غروب هم مي‌آمد سبزه‌ميدان.
اما در آن لحظه‌ي کليدي‌ اين پدر مازيار بود که وراي همهمه‌ي بقيه بچه‌ها و هيجان گزارشگر و صد هزار تماشاگر حاضر در ورزشگاه آزادي ميخکوبمان کرد. گفت يکبار که جوان بوده با دوستانش رفته بودند انزلي و زده بودند به آب. گفت يکبار با رفقا مسابقه‌ي زيرآبي گذاشته‌اند، اينکه چه کسي بيشتر مي‌تواند بدون نفس‌کشيدن زير آب بماند. اين بازي عجيبي نيست، همه‌ي مردماني که کنار دريا زندگي مي‌کنند و حتا مسافريني که براي تفريحات «سالم» خودشان را به ساحل مي‌رسانند، براي اين‌که به همديگر خودي نشان دهند، نفس‌شان را حبس مي‌کنند و مي‌روند زير آب و بعد از ده، پانزده، بيست يا حداکثر ۳۰ ثانيه  زير آب مي‌مانند و يک نفر که معمولا  به آب نمي‌زند و نقش کرنومتر را بازي مي‌کند، اعلام مي‌کند که کي چه مدت زير آب مانده. اما اگر آنچه پدر مازيار مي‌گفت حقيقت داشت، احتمالا بايد کرنومتر و دوستانش دسته جمعي براي غرق شدن او مي‌گريستند. پدر مازيار گفت:«رفتم زيرآب و شنا کردم، آن‌قدر شنا کردم که وقتي سرم را از آب بيرون آوردم، ديدم کجا هستم؟ «ساحل مسکو!» فکرش را بکنيد از انزلي تا به قول او مسکو! مساله اين نبود که همه‌ي ما مي‌دانستيم مسکو دريا ندارد و بين مسکو تا نزديک‌ترين بندر روسيه تا درياي خزر، چند صد کيلومتر فاصله بود؛ مساله اين بود که از انزلي تا اولين بندر روسيه چند صد کيلومتر است و جز در شرايط جنگي، هيچ زيردريايي هم تمام اين مسير را زير آب حرکت نمي‌کند، چه برسد به يک آدم! اما پدر مازيار مي‌گفت توانسته است و ما هم، حيرت‌زده وانمود مي‌کرديم که داريم تحسين‌اش مي‌کنيم. نه، مازيار درباره‌ي پدرش اغراق نکرده بود، او واقعا آخر خالي بندي و تحليل‌هاي منحصر به فردي بود که همه‌ي اطرافيان بايد تاييدش مي‌کردند؛ در حيرت بوديم که ناگهان تيم ملي ايران گل زد و گزارشگر و ورزشگاه آزادي و دوستانمان در اتاق هورا کشيدند و ما هم که جرات نداشتيم از محضر ايشان مرخص شويم چند قدم عقب رفتيم و چشم به تلويزيون دوختيم تا در حرکت آهسته، گل ايران را ببينيم، پدر مازيار به يکباره پرسيد کي با کيه؟ گفتيم ايران و چين. گفت چين؟ چين مي‌برد. چون چين يک ميليارد و دويست ميليون نفر جمعيت دارد و ايران شصت و پنج ميليون نفر (جمعيت آن سال‌ها)! گفتيم درست است، بله، بله. جرات نداشتيم جز اين چيزي بگوييم.

۲
من نمي‌دانم در کشورهاي ديگر صاحب سينما، دولت آيا بودجه‌اي حمايتي براي يک نوع از سينما و يا پي‌گرفتن يک پيرنگ سفارشي در فيلم‌ها اختصاص مي‌دهد. همين طور نمي‌دانم که اگر چنين بودجه‌اي وجود داشته باشد، چقدر فيلمساز مکلف است طبق الگوهاي سفارشي فيلم بسازد؛ اما يک چيز را مي‌دانم، اينکه در ايران سال‌هاست براي ساخت فيلم‌هاي «معناگرا» بودجه دولتي صرف شده و هر بار هم اين اتفاق زير بيرق يک کلمه جديد رخ داده، اما نتيجه هرگز موفق نبوده است. هيچ‌کدام از اين فيلم‌هاي سفارشي نتوانسته‌اند، آن‌طور که سياستگذاران مي‌خواهند، «معنا» بيافرينند. اين حرف تازه‌اي نيست، سالهاست که يک عده مي‌نشينند و عملکرد قبلي‌ها را در اين زمينه نقد مي‌کنند و وعده‌ مي‌دهند مي تازه‌اي در ساغر بيندازند و اين فرايند سفارشي همچنان ادامه دارد. نکته‌ي جالب اين است که در سينماي جهان شاهد ساخت فيلم‌هايي هستيم که شايد ده دقيقه از آن‌ها به تمام فيلم‌هايي که با بودجه‌هاي آن‌چناني براي معناآفريني ساخته مي‌شود، مي‌ارزد.
يکي از اين فيلم‌ها «زيبا»، ساخته‌ي آلخاندرو گونزالس ايناريتو است. ايناريتو که قبلا در فيلم ۲۱ گرم، معناي مرگ، دغدغه‌اش بود، در فيلم «زيبا» هم اين موضوع را از زاويه‌اي ديگر پي مي‌گيرد. اين فيلم «تلخ» مخاطب‌اش را وادار مي‌کند که درباره‌ي هستي و وجودش و نسبت زندگي و مرگ بينديشد، عميق‌تر از قبل بينديشد. «زيبا»، زيباست، اما زيبايي‌اش با مفهوم قراردادي زيبايي فرق مي‌کند. در اوج درگيري انسان در بدترين رنج‌ها، اين ميل به زندگي است که زيباست، يک زيبايي اغواگر.
کاش آنهايي که مي‌نشينند بودجه تقسيم مي‌کنند تا مثلا در سينماي ايران فيلم «معناگرا» ساخته شود، هرازچند گاهي چند تا فيلم مثل «زيبا» و «۲۱ گرم» ببينند؛ آن وقت دفتر و دستک‌شان را جمع مي‌کنند و مي‌فهمند که «معنا» و «معناگرايي» چون دغدغه ازلي و ابدي انسان است نياز به متولي ندارد، زندگي‌اش خودش بلد است فيلم‌سازان را مديريت کند.

* اين يادداشت در ستون هفتگي «در اغما»‌ي روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۴۸ - نظرات: ۱
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 1 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=442
ليست آخرين نوشته ها
- حيرت عجيب تهراني‌ها و فيلم‌سازي براي موزه سينما
- بي‌وجداني ناشري که روي اسب مرده شرط مي‌بندد
- به افتخار جاودانگي يک صدا+ لينک فايل صوتي مصاحبه با فريدون پوررضا
- غياب مضحکِ امر خنده‌دار
- چهارشنبه‌اي که عاشق مرگ است
- گفت و گو با سياوش جمادي، نويسنده و مترجم درباره کتاب «وضع بشري» نوشته‌ي هانا آرنت
- زندگي ابراهيم يونسي و يک خلاء در داستان‌نويسي معاصر ايران
- گفت وگوي اختصاصي با دون دليلو، نويسنده‌ي آمريکايي:
- حسرت‌هايت، سرمايه‌ات هستند؛ به نوروز قسم!
- وقتي «ميانمايگي» مدعي پيدا مي‌کند
- خانم مشيري، پيشنهاد شما تُفِ سربالاست
- اجراي زنده سمفوني درد؛ ناله‌هاي توله سگ، زير سرم و ورم کبد
- گراهام گرين، نويسنده‌اي که جاسوس انگليس بود
- دغدغه‌ي بي‌پايان نوشتن و ادبيات يک نسل
- ضعف در قهرمان‌سازي، از شهيد بابايي تا ريزعلي فداکار
- «يک سري عقده‌ي بدخيم» و خطر تکرار نسل گذشته
- از اين «فرياد‌کُش» فرياد!+ دو توضيح ضروري
- گفت و گو با ويسواوا شيمبورسکا، شاعر برنده جايزه نوبل سال ۱۹۹۶
- شعري از ويسواوا شيمبورسکا، شاعر لقب‌ها
- چشم‌هايش...
- پاسخ‌هاي ويليام فاکنر به سوالات دانشجويان دپارتمان انگليسي دانشگاه مي‌سي‌سي‌پي در سال ۱۹۴۷:
- يک شعر
- نسخه‌هاي يک راننده تاکسي براي افزايش «تيتراژ» روزنامه
- گفت و گو با علي اصغر سيدآبادي، نويسنده کتاب‌هاي کودک و نوجوان:
- نقد نيويورکر بر فيلم «جدايي نادر از سيمين»
- نگاهي به مجموعه شعر « نام تو زخم من است»، سروده‌ي آزاده طاهايي
- حسرت‌هاي کودکي و سرانجام کارن همايون‌فر
- داستان‌هاي فيس‌بوکي
- جنگ برفک‌ها و ابوالفضل جليلي
- جاي خالي کتاب حسن محمودي در بين نامزدهاي جايزه گلشيري
- حالا وقت سگ‌کشي است لابد!
- نامه‌هاي ارنست همينگوي- ۲
- سه پيرمرد جوان‌نما و صداي جگرسوز پوررضا
- نه، آقاي بروسان، قرارمان اين نبود
- سه شعر از سعدي يوسف، شاعر عراقي


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0



mojtabapourmohsen@gmail.com

روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۵۹۸۴۰۷ صفحه
مشاهده امروز: ۷۹۰ صفحه
بيشترين مشاهده:
چهارشنبه - ۲۵ آبان ۱۳۹۰
تعداد: ۴۱۵۶ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۲ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
جمعه - ۲۴ دي ۱۳۸۹
تعداد: ۸۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
گفت و گو با محمد شمس لنگرودي، شاعر درباره شعر دهه هشتاد و ساده‌نويسي در شعر
نگاهي به رمان «نور شعله ور»، نوشته‌ي تريسي شواليه، ترجمه شيوا مقانلو
فلورانس نايتينگل و خاطرات نمايشگاه کتاب
گفت و گو با رسول يونان، شاعر و نويسنده
زيرآبي رفتن از انزلي تا مسکو
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: