من هم مثل خيليهاي ديگر اين روزها، از سخنان عبدالکريم سروش عصباني هستم. شايد استدلالهايم براي ابراز تاسف به حرفهاي سروش، خيلي نکتهي تازهاي نداشته باشد. اما وقتي از آقاي مهدي جامي، مطلبي با عنوانِ «بهجت و سروش و مساله اخلاق مدني» خواندم، به برآورد دوستان خارجنشين از واقعيتهاي جاري بر فضاي فرهنگ و انديشه ايران شک کردم. جامي مينويسد: «... دولتآبادي با وجود نثر عالي و داستانگويي مثال زدني مرد اخلاق نيست. اخلاقاش - و اينجا نظرم به اخلاق اجتماعي است و نه فردي- حداکثر ادامه همان رسم و بيرسميهاي روشنفکران ادبيات پرداز ما ست که کمتر از تنازع بيهوده خالي است. اما کساني مانند سروش بحق مورد توجه هزاران هزار جوان و ميانسال سابقاً جواناند چون به نظرشان ميرسد که کسي چون او که مدعي علوم ديني و عقلي است و مردي جهانديده است و دم از اخلاق کاشاني و غزالي و ادب حافظ و مولوي ميزند لاجرم ميتواند به ما نشان دهد که چگونه ميتوان در جهان نو زيست و اخلاقي و مدرن زيست.»
در ادامه البته جامي اضافه ميکند: «چند سالي پيش اين را در سروش ديده بودم که به سوي فرعونيت و استخفاف و ولايت- رعيتي و سلطان- رمگي ميرود. همانجا شب که به خانه آمدم يادداشتي نوشتم و با او وداع گفتم.»
با ذکر اين مقدمه ميخواهم چند نکتهاي را که دربارهي سخنان سروش و دولتآبادي به ذهنم ميرسد، بنويسم.
۱- خيليها ايراد گرفتهاند که چرا دولتآبادي در سخنراني خود از سروش انتقاد کرده است. اما واقعاً دولتآبادي چه چيزي گفت؟ سروش در زعامتِ شباني، گويا خواسته براي رمهگانش، راهبري کند و به همين دليل با طعنه به ميرحسين موسوي، گفته که رييسجمهور روشنفکر نميخواهد؛ و از کارنامه ميرحسين در هشت سال نخستوزيري گفته است. آنوقت محمود دولتآبادي به عنوان يکي از بزرگترين نويسندگان معاصر که همکارانش آسيبهاي زيادي از تبعات انقلاب فرهنگي ديدهاند، ابتدا نظرش را درباره انقلاب فرهنگي ميگويد و بعد، از سروش که علاقه زيادي دارد که به عنوان رهبر روشنفکري ايران شناخته شود (و براي اثبات اين مساله به صغير و کبير هم رحم نميکند) ميخواهد که درباره نقش خود در آن سالها توضيح دهد. من نميفهمم که کجاي اين حرف ايراد دارد که مهدي جامي آن را بياخلاقي مينامد؟ آيا دولتآبادي به عنوان يک روشنفکر، حق ندارد چنين سوالي بپرسد؟
۲- سروش که خود را کعبهي آمال روشنفکران ميداند، هيچگاه حاضر نشده دربارهي اين بخش مهم از کارنامهاش حرف بزند. مهم نيست که سروش بگويد اشتباه کرده است. او حق دارد از کارنامهاش و نقشش در انقلاب فرهنگي دفاع کند. فکر هم نميکنم که کسي چنين انتظاري از او داشته باشد. اما نکتهي پرسشبرانگيز اين است که سروش، هر گاه چنين بحثي پيش آمده، متاسفانه با لنتراني، به منتقدينش تاخته است. او در يکي از آخرين مصاحبههاي او (که از فرط توقيف متعدد مطبوعات، حافظهام ياري نميکند که دقيقا بگويم در شرق بود يا همميهن) در پاسخ به سوالي در اين مورد، استدلالي مضحک ارائه کرده بود. سروش گفته بود که حالا مگر اخراج سيصد استاد دانشگاه، چقدر از مشکل جامعه بوده است (نقل به مضمون). اين گفتهي سروش يادآور حرفهاي هري لايم (با بازي اورسن ولز) در فيلمِ مرد سوم است. لايم که با به راه انداختن بازار سياه پنيسيلينهاي رقيق شده، فاجعهاي انساني را خلق کرده بود، در صحنهاي از فيلم مرد سوم ميگويد: «ميدوني؟ هيچوقت تو اينجور چيزها احساس راحتي نميکنم. قربانيها؟ آنقدر احساستي نباش. يه نگاه بهاين پايين بنداز. واقعاً اگه چندتا از اين نقطهها براي هميشه متوقف بشه، تو دلت ميسوزه؟ اگه من بهت بگم براي هر نقطهاي که متوقف بشه بيست هزار پوند بهت ميدم، واقعاً تو، پيرمرد، بهمن ميگي پولت رو براي خودت نگهدار يا فوراً بهاين فکر ميافتي که چندتا از اين نقطهها رو ميتوني از بين ببري؟ اونهم بدون ماليات بر درآمد، پيرمرد؟ بدون ماليات بر درآمد.»
استدلال سروش، اگر دقيقاً از سنخ ادلهي هري لايم نباشد، شباهت زيادي با آن دارد. براي سروش که ادعاي روشنفکري دارد، آن سيصد استاد و سرنوشتشان، به شکل همان نقطههاست. قرار نيست عبدالکريم سروش حتماً بگويد که کارش اشتباه بوده، کما اينکه اگر بهطور شفاف، از کارنامهاش دفاع کند، حتا اگر فردي مثل من استدلالهايش را نپذيرد، يقيناً به عقايدش احترام خواهد گذاشت. اما سروش اينچنين نکرد و در آن مصاحبهي کذايي با تمسخر نام صادق زيباکلام، مخاطبش را سر کار گذاشت. اين بار نيز سروش در پاسخ به سوال دولتآبادي، نوشته: «به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با "سخافت و شناعت" از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را "شيخ انقلاب فرهنگي" خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.»
واقعاً شروع اين نامه، فاجعهآميز است. من به عنوان کسي که تمام دغدغهام ادبيات است، آثار دولتآبادي را دوست ندارم، اما جايگاه محمود دولتآبادي در ادبيات معاصر ايران، نه نيازي به تاييد اين حقير دارد و نه چون کسي بزرگتر از من ميتواند اين جايگاه را انکار کند. صدالبته اين جايگاه نه دولتآبادي و نه بزرگاني بزرگتر از او را از انتقاد مصون نگه نميدارد. اما سروش که داعيه روشنفکري ديني دارد، دولتآبادي را اينگونه توصيف ميکند: «به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بيخواب شده». من نميدانم آن هواداراني که مهدي جامي مدعي است تعدادشان بسيار است و دل در گروي «روشنفکري» سروش بستهاند، چه احساسي دارند که مرادشان، خواسته است با مخدوش کردن هويت نويسندهاي بزرگ، از پاسخگويي فرار کند. حق است که از آقاي جامي بپرسم با کدام استدلال، سوال دولتآبادي را همسنخ لنتراني سروش دانسته و چنان نامنصفانه دربارهي خالق کليدر (که دوستش ندارم) قضاوت کرده است. من نه، سياستمداران ميتوانند دربارهي ضرورت يا عدم ضرورت طرح پرسش دولتآبادي در شرايط کنوني نظر بدهند. اما با کدام استدلال، سوال شفاف و البته جدي او را «بياخلاقي» قلمداد ميکنند.
۳- مهدي جامي از خيل مريدان سروش گفته است. به سليقهي سردبيري که اعلام حمايت سروش از کروبي را به عنوان تيتر يک روزنامهاش انتخاب کرده، ميتوان شک کرد. چرا که نه حرفهاي سروش مخاطباني دارد که با تيتر يک شدنِ اعلام حمايت سروش به کروبي راي بدهند، و نه او امروز جايگاه موثري در فضاي روشنفکري ايران دارد، که اگر اينطور بود، چهار سال پيش کروبي با شعار پنجاه هزار توماني و حمايت صريح سروش، چنان راي شکنندهاي نميآورد که به گفتهي خودش مغلوب خواب شود.
جامعهي روشنفکري ايران، امروز از يکسو دلمشغولِ نوانديشان ديني محترمي همچون مجتهد شبستري، آرش نراقي، محسن کديور و احمد قابل است که صادقانه ميکوشند چهرهاي لطيف از دين را منطبق با شرايط زمان ارائه دهند تا آنچه کمترين آسيب را در تغييرات شتابنده جهان مدرن متحمل ميشود، دين باشد.
در سوي ديگر روشنفکران عرفي هستند که سعي ميکنند پس از سپري شدن عصر ايدئولوژيها و ايسمها، مدارا را در جامعهاي با سابقه تاريخي و ديني تجربه کنند. در اين شرايط دوست دارم بدانم که سروش در ۵ سال گذشته، کدام گفت وگويي را با نشريات داخل ايران انجام داده که مصاحبهکنندهاش، اگر از مريدانش نبوده، از منتقدش باشد؟ اين مثلاً گفت و گوها، در واقع مونولوگهايي بوده که در آن سروش، با نيش و کنايه و توهين (هرچيزي غير از استدلال) به منتقدينش حمله کرده است.
۴- سروش در حمايت از کروبي، تاکيد کرده که ما رييسجمهور روشنفکر نميخواهيم! اين عجيبترين حرفي است که ميتوان از اردوگاه اصلاحطلبان شنيد. چه کسي گفته که مردم رييسجمهور روشنفکر نمي خواهند؟ براساس کدام تحليل آقاي سروش به اين نتيجه رسيده؟ بله، ما رييسجمهوري نميخواهيم که فقط روشنفکر باشد. اما گمان نميکنم عقلاً بتوان چنين حکمي صادر کرد. احتمالاً اين استدلال عجيب سروش، ريشه در گذشته دارد. چندي پيش بود که خاتمي، ميرحسين موسوي را روشنفکري ديني ناميد. از نظر من حرفِ بياساسي بود. اما ربط اين گفته خاتمي به سروش، برميگردد به موفقيت خاتمي. در حاليکه در ميانهي دههي هفتاد سروش خود را يکهتاز عرصهي روشنفکري ديني تلقي ميکرد، به غلط يا درست (به نظر من به غلط!) تقدير چنان شد که خاتمي را به عنوان نماد سياسي جريان روشنفکري ديني محسوب کردند. شايد مشکل از همينجا شروع شد و هنوز ادامه دارد که سروش، همچنان در روياي تاثيرگذاري بر مريدان ميليونياش به سر ميبرد. غافل از اينکه امروز گفتمان احمدينژادي در دانشگاهها (متاسفانه يا خوشبختانه) بيشتر از حرفهاي سروش خريدار دارد و اين اتفاق، احتمالاً بيش از آنکه نشانهي وجود گفتماني جديد باشد، نشانهي ناکارآمدي گفتماني است که مرور زمان نشان داده، تنها لباسي نو پوشيدهع وگرنه از درون پوسيده است.
رقيب سروش، خاتمي نبود و ميرحسين موسوي نيست. رقيب سروش، در خود او نهفته است. کاش او براي يکبار هم شده به جاي آينهشکني، «خود» را بشکند. براي من سروش سالهاي انقلاب فرهنگي، قابل قبولتر است. چرا که در آن سالها دست کم دو چيز در او وجود داشت که حالا در او نميبينم: شهامت و صداقت. شهامت، فقط نسبت دادن قران به بشر نيست؛ شهامت، توانايي ديدن خود، در آينهاي است که سروش فعلاً ترجيح ميدهد آن را بشکند و البته تاوانش را نويسندهي بزرگي مثل دولتآبادي بدهد.
۵- يوسفعلي ميرشکاک زماني دربارهي مخملباف گفته بود که مخملباف آن موقع که مسلمان بود، مسلمانياش سطحي بود و وقتي هم که روشنفکر شد، باز هم روشنفکري سطحي بود. عبدالکريم سروش، چه آن سالها که با وجداني آسوده، به نام دين حکم به حذفِ ديگري ميداد، متعصب بود و چه حالا که داعيهي روشفکري دارد. از نظر من در ساختار فکري سروش اندک تغييري رخ نداده، او همچنان (با وام گرفتن از مثالي که رضا براهني – به درست يا غلط- درباره نصرت رحماني به کار برده بود) غولي است که با يک چشم ميبيند، گيرم که حالا چشم چپ، جاي چشم راست را گرفته باشد.