لينکدوني
ليست لينکها
آخرين لينکها
دو كتاب كودك اومبرتو اكو ترجمه شد
نامزد‌هاي جايزه‌ي شعر خبرنگاران معرفي شدند
ليتواني به تعداد درخت‌هايش شاعر دارد
ويراستاري تخصّصي
بيانيه ۹ سينماگر برجسته درباره خانه سينما
هر چه را که به مفهوم اتاق خواب نزديك شود، حذف مي‌کنيم
حمله خبرگزاري فارس به روجا چمنکار
کارهايي از نانام
چرا دست و دلمان مي‌لرزد
مسئوليت افتخاري انسان، دوست داشتن است
وب‌سايت رسمي مجتبا پورمحسن

بلاگستان
آخرين نوشته ها
جمعه - ۷ بهمن ۱۳۹۰

نثر، شعر است

ترجمه: مجتبا پورمحسن
يکي از ناراحت‌کننده‌ترين چيزهايي که يک نفر مي‌تواند براي هشت ساعت در روز انجام دهد، هر روز، کار است. هشت ساعت در روز نه مي‌توانيد بخوريد، هشت ساعت در روز نمي توانيد بنوشيد، هشت ساعت در روز نمي‌توانيد عشق بورزيد- همه اين هشت ساعت، کار است. به خاطر کار است که انسان خودش و ديگران را اين‌قدر تيره‌روز و شوربخت مي‌کند.
در بهار سال ۱۹۴۷، دپارتمان انگليسي دانشگاه مي‌سي‌سي‌پي براي ويليام فاکنر يک کلاس در يک روز در هفته اختصاص داد. اما اين استاد سر هر کلاس در تمام فصل نمي‌توانست درس بدهد. چون تمام وقت کلاس را داشت به سوالات دانشجويان پاسخ مي‌داد.
ويليام فاکنذ
کدام کتاب‌تان را بهترين اثرتان مي‌دانيد؟
«گور به گور» آسان‌تر و جذاب‌تر بود. «خشم و هياهو» همچنان بر من تاثير مي‌گذارد. «برخيز اي موسي» را در ابتدا به عنوان مجموعه داستان شروع کردم. بعد از اين‌که رويش کار کردم شد هفت سطحِ يک ميدان است. اين کتاب در واقع يک مجموعه داستان کوتاه است.
ايده‌ي دروني يک داستان به چه شکلي به ذهن‌تان مي‌رسد؟
بستگي دارد. خشم و هياهو از خيال دختربچه‌‌ي کوچکي که داشت روي يک شاخه بازي مي‌کرد و شلوارش را خيس کرده بود، آغاز شد. اين ايده برايم خيلي جذاب بود، و از درون آن رمان درآمد.
براي انتخاب کلمات چطور تقلا مي‌کنيد؟
در بحبوحه‌ نوشتن، شما کلمات زيادي را مي‌نويسيد. اگر بازنويسي‌اش کرديد و کلمات هنوز درست به نظر آمدند، بگذاريد باشند.
با چه دليلي فصل‌هاي رمان «نخل‌هاي وحشي» را آن‌طور که هست، مرتب کرديد؟
اين صرفاً ابزاري نکانيکي براي خلق داستاني بود که داشتم مي‌گفتم، که يکي از دو نوع عشق بود. من هر دو داستان را جدا از هم براي ناشر فرستادم، اما آن‌ها برش گرداندند، چون خيلي کوتاه بودند. بنابراين فصل‌هايش را به تناوب به کار گرفتم.
پيش از اين‌که نوشتن يک کتاب را آغاز کنيد، چقدر مي‌دانيد که چه چيزي ار کار درمي‌آيد؟
خيلي کم. شخصيت رمان، با کتاب رشد مي‌کند و کتاب با نوشتنش.
چرا تصويري را که از منطقه ما گرفته‌ايد، ارانه مي‌کنيد؟
چون تصوير ديگري نديده‌ام. من سعي مي‌کنم حقيقت شخصيت را بگويم. من وقتي که بايد، از تخيل استفاده مي‌کنم و به عنوان آخرين ماوا، از ظلم. منطقه، تصاوفي نيست. اين همه‌ي چيزي است که من مي‌دانم.
وقتي که اين تصوير را ارائه مي‌کنيد، فکر نمي‌کنيد که برداشت اشتباهي به دست دهد؟
بله، متاسفم. من احساس مي‌کنم دارم به تفصيل مي‌نويسم. فکر نمي‌کنم بيش از اين خواهم نوشت. شما همين‌قدر زياد بخار داريد و اگر در نوشتن از آن استفاده نکنيد، خودش رها خواهد شد.
آيا رمان حريم را در ديگ‌هاي زودپز نوشتيد تا نظرها را به خودتان جلب کنيد؟
دليل اصلي‌اش اين بود که به پول احتياج داشتم. دو يا سه کتابم که منتشر شده بودند، به فروش نمي‌رفتند و من ورشکسته شده بودم. تحريم را براي فروختن نوشنم. بعد از اين‌که فرستادمش براي ناشر، به من خبر داد: «خداي من، ما نمي‌توانيم اين را چاپ کنيم. هر دو نفرمان مي‌افتيم زندان.» هنوز دوره خون و خون‌ريزي و غارت‌ها نرسيده بود. بقيه کتاب‌‌هاي شروع کردند به فروختن، بنابراين آشپزخانه حريم را از ناشر پس گرفتم تا اطلاحش کنم. مي‌دانستم که يا بايد کلاً دوباره رويش کار کنم کنم، يا بيندازمش دور. من هم از نظر مالي و هم اخلاقي به ناشر تعهد داشتم و با ادامه اصرارش موافقت کردم که منتشر شود. دوباره رويش کار کردم کردم و بايد مي‌دادم تا آشپزخانه‌هاي جديدي بسازند. به اين دلايل دوستش نداشتم و حالا هم دوستش ندارم.
نويسنده بايد اثرش را بازنويسي کند؟
نه، اگر قرار است بنويسيد، چيز تازه‌اي بنويسيد.
چطور وقت نوشتن پيدا مي‌کنيد؟
شما مي‌توانيد هميشه وقت براي نوشتن پيدا کنيد. هرکس مي‌گويد نمي‌تواند، دارد با ادعاهاي دروغ زندگي مي‌کند. مقدارش به الهام بستگي دارد. منتظر نمانيد. وقتي الهام داريد، بنويسيد. منتظر اين نمانيد که وقتي وقت بيشتري داشتيد، سعي کنيد دوباره آن حال را بازسازي و تزيين‌اش کنيد. هرگز نمي‌توانيد آن حال را با سرزندگي حس اولش دوباره تجربه کنيد.
نوشتن يک کتاب چقدر براي شما زمان مي‌برد؟
يک نويسنده بازاري مي‌تواند بگويد. نوشتن گور به گور شش هفته طول کشيد. نوشتن خشم و هياهو، سه سال.
من مي‌دانم که شما مي‌توانيد هم‌زمان نوشتن دو داستان را دنبال کنيد. اگر درست است، توصيه مي‌کنيد؟
نوشتن دو داستان هم‌زمان خوب است. اما براي اخرين فرصت‌ها ننويسيد. فقط تا اندازه‌اي که حرفي براي گفتن داريد، بنويسيد.
بهترين تمرين براي نوشتن چيست؟ دوره‌هاي داستان‌نويسي؟ چي؟
بخوانيد، بخوانيد، بخوانيد! همه چيز بخوانيد- آشغال‌ها، آثار کلاسيک، خوب و بد؛ ببينيد چطور مي‌نويسند. وقتي يک نقاش حرفه‌اش را ياد مي‌گيرد، اين کار را با مشاهده انجام مي‌دهد. بخوانيد! جذبش خواهيد شد. بنويسيد. اگر خوب باشد، متوجه خواهيد شد. اگر نه، آن را از پنجره بيندازيد بيرون.
تقليد از يک سبک خوب است؟
اگر حرفي براي گفتن داريد، از سبک خودتان استفاده کنيد: خودش نوع قصه گفتنش را، سبکش را انتخاب خواهد کرد. آن‌چه شما دوست داشته‌ايد، از طريق سبک‌تان نمايش داده خواهد شد.
از جايگاه و شهرت‌تان در انگليس خبر داريد؟
من مي‌دانم که جايگاهم در خارج بهتر از اين‌جاست. من هيچ نقدي را نمي‌خوانم. در حال حاضر تنها زن‌ها و پولدارها کتاب مي‌خوانند. اروپايي‌ها بيشتر از آمريکايي‌ها کتاب مي‌خوانند.
چرا بيشتر افراد حريم را به گوربه‌گور ترجيح مي‌دهند؟

اين وجه ديگري از خصلت آمريکايي ماست. کتاب قبلي فقط کاغذهاي رنگي تجاري بيشتري دارد.
ما داريم روبه انحطاط مي‌رويم؟
نه، خواندن چيزي است که مثل بهشت يا يک يقه تميز ضروري است، اما مهم نيست. ما فرهنگ را مي‌خواهيم، اما نمي‌خواهيم به خاطر توي هيچ دردسري بيفتيم. ما خواندن خلاصه‌ها را ترجيح مي‌دهيم.
اين مثل يک ضربه ستگين بر شيوه‌ي زندگي‌مان است.
شيوه‌ي زندگي ما به ضربه خوردن نياز دارد. هدف همه آدم‌ها کمک به مردم و روانه کردن‌شان به بهشت است. وجود اين کلاس در زمينه‌ي نوشتن خلاقه خوب است چون زمان يادگيري را کوتاه مي‌کند و شما در دوره‌اي هستيد که زمان ارزشمند‌ترين دارايي شماست.
بهترين سن براي نوشتن کي است؟
براي داستان، بهترين سن بين ۳۵ تا ۴۵ سالگي است. تب و تاب‌تان تا آخر نمي سازد و بيشتر مي‌دانيد. داستان، آرام‌تر است. براي شعر، بهترين سن ۱۷ تا ۲۶ سالگي است. نوشتن شعر، مثل يک موشک هوايي است که همه‌ي شور و حرارت‌تان در يک موشک متراکم شده است.
درباره شکسپير چطور؟
استثنائاتي هست.
چرا دست از نوشتن شعر برداشتيد؟
وقتي که متوجه شدم شعر مناسب آن‌چه من بايد مي‌گفتم، نبود، وسيله‌ام را عوض کردم. در ۲۱ سالگي فکر مي‌کردم، شعرم خيلي خوب است. در ۲۲ سالگي شروع کردم ذهنم را عوض کردم. در ۲۳ سالگي شعر را کنار گذاشتم. من از يک ويژگي شاعرانه در نوشته‌ام استفاده مي‌کنم. با اين همه، نثر، شعر است.
خوب کتاب مي‌خوانيد؟
تا ۱۵ سال پيش، من هر چيزي را که به دستم مي‌رسيد مي‌خواندم. حتا حالا نام بسياري از نويسندگان را نمي‌دانم. چند کتاب محبوب دارم که بارها و بارها آن‌ها را مي‌خوانم.
آيا «رمان بزرگ آمريکايي» تابه حال نوشته شده است؟
مردم براي مدتي طولاني هالکبري فين را خواهند خواند. هرچند مارک تواين هرگز رمان ننوشته است. آثار او زيادي از حد سست هستند. ما فرض خواهيم کرد که يک رمان، قواعدي اعمال مي‌کند. قاعده اوع يک عالمه چيز به‌دردنخور و فقط مجموعه‌اي از اتفاقات است.
مي‌دانم که از حداقل محدوديت‌هايي استفاده مي‌کنيد.
من اجازه مي‌دهم که رمان خودش را بنويسد، بدون ناراحتي از اندازه يا سبک کار.
نظرتان درباره فيلمنامه‌نويسي چيست؟
يک نفر سال آينده براين اساس دوباره استخدام مي‌شود که نامش چندبار در سال گذشته روي پرده آمده باشد. رشوه‌هاي زياد در پي آن مي‌آيد. قديم‌ها، آن‌ها مي‌توانستند به يک تهيه‌کننده سيصد پوند شکر بدهند (چاپلوسي کنند) و معقولانه مطمئن باشند که نام‌شان روي پرده سينما ظاهر مي‌شود. واقعاً درباره‌اش و به‌خاطرش مي جنگند.
تا چه اندازه در نوشتن فيلمنامه فيلم «کشتي بردگان» (۱۹۳۷) نقش داشتيد؟
من دکتر سينما هستم. وقتي بخشي از فيلمنامه را دوست ندارند، من بازنويسي‌اش مي‌کنم و آن‌قدر بازنويسي مي‌کنم تا آن‌ها راضي شوند. من روي اين بخش‌ها دوباره کار کردم. من فيلمنامه نمي‌نويسم. به اندازه کافي سوادش را ندارم.
شايعه است که يکبار شما از رييس‌تان در هاليوود خواستيد که به شما اجازه دهد که برويد خانه کار کنيد. او اجازه داد. فکر مي‌کرد منظور شما در بورلي‌ هيلز است. به آن آدرس با شما تماس گرفت و متوجه شد منظورتان از خانه، آکسفورد مي‌سي‌سي‌پي است. صحت دارد؟
اين داستان، از داستان من بهتر است. داشتم در اولين کارم براي هوارد هاکس وصله‌دوزي مي‌کردم. وقتي که کار تمام شد، هوارد به من پيشنهاد کرد آن‌جا بمانم و از اين پول‌هاي بادآورده نصيبم شود. من براي کارم، شش هزار دلار گرفتم. اين پول بيش‌ترين پولي بود که ديده بودم و فکر کردم بيش از آن چيزي است که در مي‌سي‌سي‌پي هست. به او گفتم وقتي براي کار دوباره آماده شدم، به او تلگراف مي‌زنم. يک سال در آکسفورد ماندم و کاملاً مطمئن شدم که پول تمام شده. به او تلگراف زدم و يک هفته بعد، نامه از ويليام بي. هاکس، بردار او و کارگزارم دريافت کردم. در پاکت، يک چک براي يک هفته کار با کسر حق‌الزحمه کارگزار بود. اين همکاري تا يک سال ادامه داشت و آن‌ها فکر مي‌کردند من در هاليوود هستم. يک‌بار يکي از دوستانم بعد از دو سال از انگليس برگشت و ديد ۱۰۴ چک ضميمه نامه‌ها از زير در خانه‌اش به داخل انداخته شده است. حالا آن‌ها کارايي بيشتري نشان مي‌دهند. بنابراين آن چيزهاي ديگر به هيچوجه اتفاق نمي‌افتد.
چطور هاليوود را دوست داريد؟
آب و هواي آن‌جا را دوست ندارم، مردم آن‌جا را، روش زندگي‌شان را دوست ندارم. هيچ اتفاقي نمي‌افتد و بعد يک روز صبح بيدار مي‌شوي و مي‌بيني ۶۵ ساله‌اي. من فلوريدا را ترجيح مي‌دهم.
در سفرتان به اروپا، چه نگاهي پيدا کرديد؟
آن موقع فرانسوي‌ها فقير بودند و آلمان‌ها ذاتاً نوکرمآب، چيزي بيشتري نفهميدم.
آيا بعد از سفر به اروپا و جاهاي ديگر دورنمايتان عوض نشد؟
نه، وقتي جوان هستيد، حساسيد، اما نمي‌دانيد. بعد به نظر مي‌رسد مي‌داني. يک نگاه بازتر نه با آن‌چه ديده‌ايد، با خود جنگ به وجود مي‌آيد. بعضي‌ها مي‌توانند جان سالم به در ببرند و چيزهاي خوبي از آن بيرون بکشند، اما توده‌ها از جنگ چيزخوبي به دست نمي‌آورد. جنگ، هزينه وحشتناکي است که براي تجربه پرداخت مي‌شود. تنها خوبي جنگ اين است که به مردان اجازه مي‌دهد با زن جماعت آزادتر باشند، بي‌آن‌که به خاطرش اسم‌شان در فهرست سياه برود.
نيروي هوايي سلطنتي کانادا چه تاثيري روي تو گذاشت؟ (فاکنر به خاطر قامت کوتاهش نتوانست در جنگ جهاني اول به عضويت نيروي هوايي آمريکا بپيوندد، به همين دليل به نيروي هوايي سلطنتي کانادا پيوست)
دوست دارم باور کنيد که من آن‌قدر سرسخت بودم که اين تجربه نتواند آسيبي به من بزند. خيلي کمکم نکرد. اميدوارم با خاطرات جراحاتي که به من وارد کرد، زنده بمانم.
کدام جنگ جهاني به نظر شما سخت‌تر بود؟
جنگ آخري که ما در آن در ترس مدام از آتش گرفتن چيزها زندگي کرديم. همه کاري که ما مي‌کرديم اين بود که دعا کنيم جايي در آتش نسوزد. ما چتر نجات نداشتيم. انتخاب ديگري نبود. جنگ‌ جهاني دوم سخت‌تر بود.
آيا انجمن‌ها (مثل شبانه‌روزي‌ها) به عنوان پس‌زمينه‌اي براي نوشتن خوب است يا بد؟
نه خوب، نه بد. شما واقعيت‌ها را براي ارجاع آينده در ذهن حفظ کنيد، براي موقعي که بخواهيد درباره يک شبانه‌روزي بنويسيد.
آدم چقدر بايد به نقدهاي چاپ شده توجه کند؟
بهترين حالت اين است که زياد به نقدهاي مکتوب توجه نکنيد. نقد مکتوب، ابزاري تجاري براي پول دراوردن است. تعداد محدودي از منتقدين - نه خيلي - منطقي هستند و نوشته‌هايشان ارزش خواندن دارد.
پنج تا از مهم‌ترين نويسندگان معاصر به نظر شما کدام هستند؟
۱- توماس ولف، ۲- دوس پادوس، ۳- ارنست همينگوي، ۴- ويلا کاتر، ۵- جان اشتاين‌بک.
اگر فکر نمي‌کنيد که اين سوال بيش از حد شخصي است، چطور خودتان را در بين نويسندگان معاصر دسته‌بندي مي‌کنيد؟
۱- توماس ولف: او شهامت زيادي داشت و جوري مي‌نوشت انگار که وقت زيادي براي زندگي ندارد. ۲- ويليام فاکنر؛ ۳- دوس پادوس؛ ۴- ارنست همينگوي: او شهامت ندارد، او هرگز روي يک شاخه نخزيده است. او هرگز به اين خاطر زبانزد نشده که از کلمه‌اي استفاده مي‌کند که شايد باعث شود خواننده آن را در فرهنگ لغت چک کندتا ببيند درست استفاده شده يا نه. ۵- جان اشتاين‌بک: زماني اميد زيادي به او داشتم، حالا ندارم.
بزرگترين مانع براي نوشتن را چه مي‌دانيد؟
مطمئن نيستم متوجه منظور شما شده باشم. چه کار مي‌خواهيد بکنيد؟ چيزي بنويسيد که بفروشد؟
منظورم است که اين مانع، کشمکشي دروني است يا بيروني؟
کشمکش دروني اولين مانعي است که بايد از آن عبور کرد. خودتان را با چيزي که داريد مي‌نويسيد ارضا کنيد. اول مطمئن شويد که حرفي براي گفتن داريد. بعد ان را بگوييد و درست بگوييد.
آقاي فاکنر، براي شما اهميت دارد که ما چيزي را که بيرون کلاس شنيده‌ايم تکرار کنيم؟
نه، آن چيز ديروز حقيقت داشت، امروز حقيقت دارد و فردا هم حقيقت خواهيد داشت.

* اين ترجمه در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۸۳ - نظرات: ۰
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 0 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=420
سه‌شنبه - ۴ بهمن ۱۳۹۰

ازدواج  


با تو ازدواج نکردم
که با هم صبحانه بخوريم، ناهار بخوريم، شام بخوريم
با تو ازدواج نکردم
که با هم برويم مسافرت
زندگي بسازيم
خانه‌اي نقلي با چيدماني زيبا
با قاب‌هاي عکسي از عروسي باشکوه‌مان
چه حالي داشت
با تو ازدواج نکردم
تا در هواي برفي
مثل مادري که بخواهد جگرگوشه‌اش را راهي مدرسه کند
دستکش دستم کني، لباس گرم بپوشاني‌ام
و توصيه کني که شال گردن را جلوي دهانم بگيرم
چون سرماي شديد ريه‌هايت را درد مي‌آورد
با تو ازدواج نکردم
تا حرف‌هاي رمانتيک بزنيم
و در جمع‌هاي خانوادگي، عزيزم عزيزم بگوييم
با تو ازدواج کردم
که سر کانال‌هاي تلويزيون يکي به دو کنيم
نق بزنيم از روزمرگي شب‌هاي بهاري و تابستاني و پاييزي و زمستاني
با تو ازدواج کردم
که تنها پاکت سيگار و فندک بين‌مان رد وبدل شود
وقتي کلمات تبعيد مي شوند به سطرهاي عاشقانه شعرهاي تاهنوز
با تو ازدواج کردم
تا همين‌جا باشي کنارم
کنارم تا هر لحظه هوس کردم عاشقت باشم،
ببينمت، ببينمت، ببينمت عزيزکم

تعداد مشاهده: ۳۵۶ - نظرات: ۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 6 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=419
شنبه - ۲۴ دي ۱۳۹۰

۱-‌روزنامه‌نگار بودن خيلي سخت است. اينکه مي‌گويم «خيلي»، با خيلي «خيلي‌»هاي ديگر فرق دارد. اين «خيلي» به شکل منحصربه‌فردي «خيلي» است. باور نمي‌کنيد؟ خدمت‌تان عرض مي‌کنم. اين ستون را به من داده‌اند که از زبان شما مساله طرح کنم و سعي کنم جوابش را بدهم. حالا اينکه «روزنامه‌نگار بودن سخت است» دغدغه شما محسوب نمي‌شود، خيلي محل اعتنا نيست، هرچه باشد من هم روي يک صندلي نشسته‌ام و مثل خيلي‌هاي ديگر تصميم مي‌گيرم که «نظر» و «دغدغه» مردم چيست! حالا برگرديم به ماجرا و اينکه اين سختي از چه بابت است. خودسانسوري؟ نبود امنيت شغلي؟ دستمزد ناچيز؟ همه اينها هست، اما مشکل از جاي ديگري است. براساس تجربه‌اي که به دست آورده‌ام هر وقت سوار تاکسي تلفني مي‌شوم، هرچه روزنامه را در هر کجايم باشد پنهان مي‌کنم. هرچقدر هم جناب راننده بخواهد سر صحبت را باز کند، در جواب ۲۰ ثانيه حرف‌زدنش، يک «درسته» يا «بله»، «نه» مي‌گويم که معنايش اين است آقاجان علاقه‌اي به ادامه بحث ندارم. القصه ماه‌ها پيش يک‌بار خبطي کردم و چون عجله داشتم، فرصت نکردم روزنامه‌ را جاساز کنم. (جاساز! معمولا دوستان فعال در صنعت مواد مخدر از اين عبارت استفاده مي‌کنند!) بدشانس بودم که اين تيتر از کنار روزنامه زده بود بيرون: «اعتراف قاتل خيابان گلسار که اعضاي خانواده عمويش را کشته بود.» حالا نه به اين بلندي. کوتاه‌تر بود تيتر. بگذريم. آقا گفت بالاخره قضيه اين قتل گلسار چي شد؟ اين پسره را هم که گرفتند، چه کار کردند؟ گفتم بله گرفتند. «بله، گرفتند» من گواهينامه راندن در جاده تحليل اجتماعي و آسيب‌شناسي و از اينجور کليشه‌ها بود. افاضه فرمود که چه فايده؟ گرفتند، اينقدر طول مي‌دهند که ديگر فايده‌اي ندارد. کدام فايده؟ گفت آقا قاتل را گرفته‌اند، اعتراف هم کرده بايد همانجا دارش بزنند و تمام. تا درس عبرتي براي ديگران شود. گفتم عزيزم بايد دادگاه برگزار شود، متهم از خودش دفاع کند، قاضي حکم بدهد، ‌متهم به حکم اعتراض کند، دادگاه تجديدنظر برگزار شود و حکم بدهد و اگر فرض کنيم در تمام اين فرآيند متهم به اعدام محکوم شد، باز هم مي‌تواند به ديوان عالي کشور اعتراض کند. گفت آفرين من هم مي‌گويم! اينها بي‌فايده است! نفهميدم از کجاي حرفم به اين نتيجه رسيده که با او هم‌عقيده هستم. گفت مشکل همينجاست، خب قاتل اعتراف کرده خودش، اعدامش کنند ديگر. گفتم اگر اينطور باشد ديگر چه نيازي به دستگاه قضايي، من و شما مي‌رويم کار را تمام مي‌کنيم. گفتم اين روند به دلايل متعدد طول مي‌کشد. يکي از دلايلش شايد اين باشد که با فروکش کردن احساسات جريحه‌دار شده خانواده مقتول، قاتل از قصاص عفو شود. گفت نه آقا اين حرف‌ها بهانه است. طرف قتل کرده، به ناموس مردم تجاوز کرده، مي‌آورندش جلوي دوربين تلويزيون، چهره‌اش را شطرنجي مي‌کنند، يا روزنامه‌ها مي‌نويسند: قاتل «حميد. ب» يا «فرهاد - ا». چهره‌شان را نشان دهند، اسم‌شان را بنويسند تا رسوا شوند و قتل و جنايت کم شود. لعنت بر دهاني که بي‌موقع باز شود. دهان خودم را مي‌گويم، گفتم متهم هم حقوقي دارد. گفت خودش اعتراف کرده. گفتم در دادگاه اعتراف نکرده. تازه تا زماني که قاضي حکم نداده متهم است، نه مجرم. آمپرش زد بالا. نه آقا. اين حرف‌ها قرتي‌بازي است! يک‌بار اگر حرف مرا گوش کنند و چند ماه هر قاتلي را که دستگير مي‌کنند بلافاصله اعدام کنند، بساط جرم و جنايت برچيده مي‌شود. گفتم درست است. حق با شماست. کاملا درست مي‌فرماييد. جدي گرفت. پرسيد تيتراژ روزنامه‌تان چقدر است؟ (منظورش همان تيراژ بود!) گفتم اين سوالت مثل اين است که از زن‌ها بپرسي چند سال دارند. گفت شما برو همين حرف‌هاي مرا بنويس ببين تيتراژ روزنامه‌تان چقدر بالا مي‌رود. روزنامه‌ها بايد حقيقت را بنويسند و از کسي هم نترسند. گفتم درست است. حق با شماست. تا رفتيم و برگشتيم، گفت و گفت و گفت.
به مقصد که نزديک شديم به من گفت ما يک مشکلي داريم مي‌تواني توي روزنامه‌ات بنويسي؟ گفتم خواهش مي‌کنم، بفرماييد. گفت من و تعداد ديگري از همکارهاي بازنشسته‌مان هفته‌اي يک شب مي‌رويم سالن فلان فوتبال بازي مي‌کنيم. آنجا آب لوله‌کشي ندارد که ما بعد از بازي بخوريم، براي همين بايد با خودمان آب معدني ببريم. گفت فقط يک چيزي، اسمي از من نبر، از قول خودت بنويس؛ چون نمي‌خواهم مسوول آنجا از دستم ناراحت شود! گفتم چشم. با خودم گفتم اين مرد حتي حاضر نيست براي حل اين مشکل جزئي، هزينه‌اي ناچيز يعني ناراحت‌شدن احتمالي مسوول سالن از خودش را بپردازد. آن وقت از روزنامه‌نگارجماعت انتظار دارد، چريک باشد تا به قول او«تيتراژ» روزنامه‌اش را بالا ببرد.
۲- روزنامه‌نگار که باشي در طول روز آنقدر پشت ميزت خبرهاي پرتنش خبرگزاري‌ها را مي‌بيني، آنقدر آزار مي‌بيني که اين روزها از خانه سينما و انجمن شعر جوان گرفته تا کش تمبان سياسي شده و خبرگزاري معروف بي‌طرف، روحت را با اين همه خشم و کينه مستهلک مي‌کني که وقتي مي‌آيي خانه، از تماشاي هرچه برنامه خبري و سياسي است حالت به هم مي‌خورد. هرچند الان به دليل نفوذ توده هواي سياسي به آغوش سينما و شعر و... ديگر چاره‌اي نمي‌ماند جز اينکه بروي خانه همسايه و از دايره زنگي‌شان «حرکات موزون» تماشا کني.
۳- روزنامه‌نگار که باشي بايد کل بند دو را عوض کني و بگويي همه‌چيز خوب است، همه خوبند. شبکه يک تا پنج خوب هستند، سينماي ما عالي است. بايد بگويي به جاي خانه سينما، به تک‌تک سينماگران يک مسکن مهر بدهند بهتر است، يعني به ازاي هر سينماگر ايراني، يک خانه سينماي ايراني.
روزنامه‌نگار که باشي بايد اين‌جور لنتراني‌ها را بگذاري کنار و بگويي اصلاً بند دو در کار نبوده که بخواهم عوضش کنم! من دو دوبند نوشته بودم، يک و سه! بعد يادم آمد بند دو را هم بنويسم. و بند دو اين است، روزنامه‌نگاري آنقدر خوب است، باور نداري بيا سوار شو و تو هم يک چرخي بزن.
۴- دوشنبه‌شب است و عادل فردوسي‌پور با برنامه نودش ملت را تا ديروقت بيدار نگه داشته. مي‌فرمايد الان مراسم اهداي جايزه بهترين بازيکنان جهان در حال برگزاري است و سعي مي‌کنيم در طول برنامه صحنه‌هايي از اين مراسم را نشان دهيم. بالاخره آن لحظه فرامي‌رسد و ليونل مسي مي‌رود و جايزه‌اش را مي‌گيرد. گوشه سمت راست تصوير با نواري آرم شبکه پخش‌کننده را پوشانده‌اند و آرم شبکه سه گوشه سمت چپ صفحه خودنمايي مي‌کند. برمي‌گرديم به استوديو. عادل خان از همکارانش در بخش مانيتورينگ تشکر مي‌کند که زحمت کشيدند و اين امکان را براي ما فراهم آوردند که اين مراسم را ببينيم. اما تا جايي که عقل من قد مي‌دهد اين پروسه، يعني دريافت تصاوير از شبکه‌هاي ماهواره‌اي ديگر و پوشاندن آرم‌شان با يک نوار و چسباندن آرم شبکه وطني، چيزي توي مايه‌هاي دزدي است نه مانيتورينگ!

* اين يادداشت در ستون هفتگي «در اغما»ي روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۱۸۴ - نظرات: ۶
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 6 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=418
چهارشنبه - ۲۱ دي ۱۳۹۰

در ادبيات کودک پيشرفت داشته‌ايم، در ادبيات نوجوان نه

علي اصغر سيدآبادي همان‌قدر که در روزنامه‌نگاري فعال بوده، کارنامه پروپيماني هم در زمينه نوشتن کتاب کودک و نوجوان دارد. از او تاکنون حدود ۲۰ کتاب در حوزه ادبيات کودک و نوجوان منتشر شده است. دو کتاب اخير او، يکي کتاب شعر «‌چه کسي کلاغ را اختراع کرد؟» است و ديگري رماني براي نوجوانان با عنوان «شاهزاده‌ي بي‌تاج و تخت زيرزمين» که هر دو را نشر چشمه منتشر کرده است. همچنين به تازگي کتاب «روزها ديوها از آدم‌ها مي‌ترسند» سيدآبادي در پنجاه و ششمين نمايشگاه بين‌المللي كتاب كودك كه همه‌ساله در آلمان برگزار مي‌شود، جزو ۱۵ کتاب برتر جهان قرار گرفت. با او درباره وضعيت ادبيات کودک و نوجوان در ايران گفت و گو کردم. گفت و گو با او را که در روزنامه فرهيختگان منتشر شده مي‌توانيد اين‌جا بخوانيد.


تعداد مشاهده: ۱۶۶ - نظرات: ۲
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 2 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=417
سه‌شنبه - ۲۰ دي ۱۳۹۰

داستانِ تهران

آنتوني لين
ترجمه: مجتبا پورمحسن
در ايتداي فيلم «جدايي نادر از سيمين» چه کسي مورد خطاب قرار ميگيرد؟ ما دو نفر را مي‌بينيم، دو ايراني از طبقه متوسط جامعه به نام نادر (پيمان معادي) و همسرش، سيمين (ليلا حاتمي) است که روبه دوربين دارند درباره طلاق احتمالي‌شان بحث مي‌کنند. سيمين مي‌خواهد کشورش را ترک کند و يک زندگي ديگر در خارج از ايران بسازد، اما نادر مي‌خواهد بماند و تنها فرزندشان، ‌دختر ۱۱ سال‌هاي به نام ترمه (سارينا فرهادي) را در ايران بزرگ کند. او تمايلي به جدايي ندارد؛ او مي‌خواهد همه چيز را همان‌طور که هست حفظ کند. اين زوج از همديگر متنفر نيستند و سيمين همسرش را «فردي خوب و نجيب» توصيف مي‌کند، اما به دليل عميقي - دليلي که هرگز هرگز در فيلم توضيح داده نمي‌شود، اما به تدريج همه چيز را به خوبي مي‌فهميم – او زندگي ديگري را مي‌خواهد. به اين دليل است که در شروع، سوي نگاه آن‌ها به ماست؛ از نظر مفهومي، آن‌ها دارند مساله‌شان را با يک رييس دادگاه مطرح مي‌کنند، چون ما صدايش را مي‌شنويم که از آن‌ها سوال مي‌کند، اما آن‌ها به همان اندازه و با همان شور با ما هم حرف مي‌زنند. دلم مي‌خواست جواب بدهم: «با من هستيد؟»
دوست داشتم که تقريباً دو ساعت بعد، و بعد از شنيدن راستي‌ها و ناراستي‌هاي مساله، بتوانم نظري دقيق و بي‌طرفانه بدهم، اما «جدايي نادر از سيمين»، اگرچه از خيلي جنبهها يک دارم خانوادگي شلوغ است، ما را با انرژي انرژي فراخ و تندي به جلو و عقب تکان مي‌دهد. تقريباً براي هر کدام از شخصيت‌هاي درگير متاسف مي‌شوي، در عين حال کاملاً نمي‌داني چه فکري بکني، و به‌طرز غريبي تماشاي اکثر اتفاقات کوچک خسته‌کننده است - يک اشاره پرخاشگرانه، يک نکته اتفاقي - ‌چيزي را جلوه مي‌دهند که بايد يک موج خفيف باشد، يک موج شوکآور ميشود. اصغر فرهادي، نويسنده و کارگردان اين فيلم بدين گونه نقيض (آنتي‌تز) کامل فيلم فاجعه‌باري همچون «۲۰۱۲» را ساخته است که همه‌ش غرش دريا بود و بدون موج.
ضربه اول فيلم «جدايي نادر از سيمين» وقتي وارد مي‌شود که سيمين مي‌رود که براي هميشه يا تا مدتي که دادگاه جريان دارد، با خانوادهاش زندگي کند. ترمه با نادر مي‌ماند، تدبيري که خوب عمل مي‌کرد، اگر دردسر پدر نادر که با آن‌ها زندگي مي‌کند و از آلزايمر رنج مي‌برد، در ميان نبود. نادر پرستار سرخانه‌اي به نام راضيه (ساره بيات) را استخدام مي‌کند تا روز را با پدر پيرش بگذراند؛ راضيه دو ساعت و نيم از خانه بيرون مي‌رود تا دخترش سميه (کيميا حسيني) را با خودش بياورد. او حامله است، اگرچه نادر از وضع او با خبر است، شروع به مشاجره با او مي‌کند. دعوت از آمريکايي‌ها براي سپري کردن شب‌هاي زمستاني خود براي تماشاي يک دعواي زن و شوهري اسلامي، به سختي خريدار دارد، اما اگر بتوان تماشاگران را مجبور کرد که اين فيلم را ببينند، چيزي که خواهند يافت، آميزه‌اي قوي از حس دور و کاملاً آشنا با کساني است که درگير حل مشکل والديني هستند که سلامتي‌شان را از دست داده‌اند؛ يا فشار گناه‌آلود مشترک‌شان به خاطراستخدام ديگران براي مراقبت از آن‌هاست. آن‌ها مطمئناً مي‌دانند که فيلم درباره چيست، وقتي با حيرت راضيه را مي‌بينند که وقتي از اين واقعيت باخبر مي‌شود که پدر پير نادر شلوارش را خراب کرده، براي مشاوره‌ي مذهب تماس تلفن مي‌گيرد و مي‌پرسد: «اگر شلوارش را عوض کنم، مرتکب گناه خواهم شد؟» دخترش به‌طور جدي نظاره‌گر است. او مي‌گويد: «به پدر نخواهم گفت.»
يک روز پيرمرد که بدون مراقبت رها شده، در خيابان‌ها پرسه مي‌زند، راضيه براي کمک دنبال او مي‌گردد، و با يک کات، ما به تصويري سرزنده از بزرگ‌ترها و بچه‌ها مي‌رويم، که با امنيت در خانه دارند فوتبال دستي بازي مي‌کنند. دوباره وحشت. فرداي آن روز، وقتي نادر از سر کار برمي‌گردد، مي‌بيند که پدرش به تختخواب بسته شده و خبري از راضيه نيست. وحشت بازمي‌گردد و اين‌بار ديگر صحبت از امان و فرصت نيست. مشاجره‌ي بين آن دو، راضيه به بيرون از آپارتمان هل داده ميشود، مي‌افتد، و بچه‌اش سقط مي‌شود. نادر متهم مي‌شود به قتل بچه‌ي متولد نشده و مدت کوتاهي را در زندان مي‌ماند تا به قيد وثيقه آزاد مي‌شود؛ او هم متقابلاً شکايت مي‌کند و راضيه را به سوءرفتار با پدرش متهم مي‌سازد، پيش از آن‌که بداند با غرور جريحه‌دار شده‌اي که ديه بچه‌ي سقط شده را مي‌خواهد، هوا پس است و او در لبه نابودي زندگي مي‌کند. اتهامات نه در يک دادگاه خشک و خشن رسمي، بلکه در دفتري تيره‌رنگ برگزار مي‌شود که در آن شاکيان خشمگين ايستاده و به ميز قاضي تکيه داده‌اند، تا بهتر حرفش را به کرسي بنشانند. قاضي براي قاضي بودن زيادي از حد خسته است، و من تماشاي او را که با خستگي، قندي را در ليوان چايش هم مي‌زند، و مشخصاً فکر مي‌کند و مرا از ديدن اين مردم معاف مي‌کند، دوست داشتم.
اعجاز فيلم «جدايي ناد از سيمين اين است که به هيچ کدام از شخصيت‌هايش رحم نمي‌کند، اما به دنبال آن نيست که آن‌ها را محکوم کند. اين فيلم پرتره‌اي دموکراتيک از جهاني مذهبي است. لحن بي‌طرفانه اصغز فرهادي، يادآور سبک موريس پيالا، فيلم‌ساز مشهور فرانسوي است، اما در فيلم «جدايي نادر از سيمين»، رشته‌هايي از دينداري و پدرسالاري را مي‌بينيم که پيالا به ندرت مي‌بايست با آن‌ها دست به گريبان باشد. براي مثال آن‌چه راضيه را که چادري است، مي‌ترساند؛ اين است که شوهرش، کارگر اخراجي تندخو به نام حجت (شهاب حسيني) خواهد فهميد که او چه نوع شغلي را برعهده گرفته است، و ترس کاملاً بجاست. وقتي راز فاش مي‌شود، حجت مي‌گويد: «بايد از تو شکايت کنم که بدون اين‌که ما بدانيم، براي يک مرد تنها کار کرده‌اي.» او شوخي نمي‌کند. و ما مجبوريم از برداشت‌هايمان از برابرطلبي به سوي جهاني متمايل شويم که در آن‌جا شايستگي، نجابت و پاکدامني که ما مدت‌هاست نسبت به آن بي‌تفاوت بوديم، بر چيزي که ما حقوق طبيعي مي‌ناميم غلبه مي‌کند. غرايز غربي بايد ما را به سوي سيمين که نصفه و نيمه روسري بر سر دارد، اما شلوار جين آبي‌رنگ مي‌پوشد، و چيز پرچذبه‌ي عجيبي در چهره آرام و عينکي ترمه وجود دارد که با اين حقيقت ذاتاً سنتي از مادرش گله مي‌کند که: «اگر تو نمي‌رفتي، پدر به زندان نمي‌افتاد.»

* اين ترجمه در روزنامه فرهيختگان منتشر شده است.

تعداد مشاهده: ۷۶۷ - نظرات: ۳
امکانات: Next Blog Previous Blog Blog Comments - 3 Print Blog Send To Friend Add Blog To Favorite
http://www.pourmohsen.com/blogs/blog.php?code=416
ليست آخرين نوشته ها
- نگاهي به مجموعه شعر « نام تو زخم من است»، سروده‌ي آزاده طاهايي
- حسرت‌هاي کودکي و سرانجام کارن همايون‌فر
- داستان‌هاي فيس‌بوکي
- جنگ برفک‌ها و ابوالفضل جليلي
- جاي خالي کتاب حسن محمودي در بين نامزدهاي جايزه گلشيري
- حالا وقت سگ‌کشي است لابد!
- نامه‌هاي ارنست همينگوي- ۲
- سه پيرمرد جوان‌نما و صداي جگرسوز پوررضا
- نه، آقاي بروسان، قرارمان اين نبود
- سه شعر از سعدي يوسف، شاعر عراقي
- اين مطلب، مخاطب خاص دارد
- مرگِ شاعر
- روزي روزگاري کنج سبزه‌ميدان رشت
- باستان‌شناسي براي نوجوانان (و بزرگسالان!)
- گفت و گو با عباس صفاري، شاعر مجموعه «تاريکروشنا»
- بيا توي قلبم پارک کن
- لذت‌هاي گناه‌آلود و عذر تقصير محمدحسن شهسواري
- نامه‌هاي ارنست همينگوي-۱
- حشمت‌الاطبا و تعبير خواب‌هاي آقاي دري
- نگاهي به مجموعه شعر «براي سنگ‌ها»، سروده‌ي سارا محمدي اردهالي
- اين جهان ديگر لياقت کلمه‌ها را ندارد
- توفيق اجباري کلنل دولت‌آبادي
- قايق‌سواري در شهر و تماشاي ماهواره در منزل بستگان
- زندگينامه ليونل مسي-۴
- نگاهي به مجموعه شعر«دهانم بوي مريم مي‌دهد»، سروده‌ي کيوان مهرگان
- ۱۹۴ صفحه کتاب، توهين به احمدشاملو، شاعر ملي
- زندگي‌نامه ليونل مسي-۳
- زندگي‌نامه ليونل مسي-۲
- جولين بارنز برنده جايزه من‌بوکر ۲۰۱۱ شد
- عاشقي از فلسطين
- فوبياي برف و روز ملي جديد سينما
- گفت و گو با سارا محمدي اردهالي، شاعر:
- گاف‌هاي استاد دانشگاه در نشست نقد رمان «لبه تيغ»
- پيک‌نيک در شهريورماه
- از پليسِِ حامد بهداد تا جايزه نوبل لعنت‌الله‌ عليه


سایت رسمی مجتبا پورمحسن
Mojtaba Pourmohsen Official Website


RSS 2.0



mojtabapourmohsen@gmail.com

روزنوشت ها
ليست روزنوشت ها
آخرين روزنوشت
زخم...
چهارشنبه - ۲۵ فروردين ۱۳۸۹

«زخم آن چنان بزن که به رستم شغاد زد/ زخمي که حيله بر جگر اعتماد زد»
گزارشات
مشاهده صفحات
تعداد کل: ۱۴۱۴۲۵۲ صفحه
مشاهده امروز: ۱۰۴۶ صفحه
بيشترين مشاهده:
چهارشنبه - ۲۵ آبان ۱۳۹۰
تعداد: ۴۱۵۶ صفحه
بازديد همزمان
در حال حاضر: ۱ نفر
بيشترين بازديد همزمان:
جمعه - ۲۴ دي ۱۳۸۹
تعداد: ۸۱ نفر
نوشته ها
ليست نوشته ها
آخرين نوشته ها
پاسخ‌هاي ويليام فاکنر به سوالات دانشجويان دپارتمان انگليسي دانشگاه مي‌سي‌سي‌پي در سال ۱۹۴۷:
يک شعر
نسخه‌هاي يک راننده تاکسي براي افزايش «تيتراژ» روزنامه
گفت و گو با علي اصغر سيدآبادي، نويسنده کتاب‌هاي کودک و نوجوان:
نقد نيويورکر بر فيلم «جدايي نادر از سيمين»
جستجو

نظرسنجي
تابحال نظرسنجي اي در سايت ثبت نشده است.
ساير امکانات
جستجو
درباره ما
تماس با ما
خبرنامه سايت
يادبودها
لينک به سايت
ثبت در Favorite
خروجي هاي XML
کتاب‌ها
ليست فتوبلاگها
مراجعه به: